به جای مردان سیاست، درخت بکارید تا هوا تازه شود

محمدرضا عزیزی

۱ حوت ۱۳۹۴

660 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

القصه، به بار دیگر که سخت شیفته‌ی سیاست و دلبسته‌ی ریاست بودم و در وصال این مامول شب و روز نگفته، خورد و خُفت برخود حرام کرده بودم؛ اصحاب، این حالت به شیخ باز گفتند که فلان مرید را چنین حالتی روی داده و دل به سياست بسته است.

شیخ ما نچ نچ بسیار کرد و پس از لختی تامل، با لحن و لهجه‌ای که نمکی از تاسف در آن هویدا بود، مرا بگفت: ای مفتون! الحق که در حق توهم حسن ظنی بود به غایت و انتظار بلند و خوشایندی به نهایت؛ تو از خواص ما بودی و جایت بر آستین و سرت بر آستان ما بود؛ ملحوظاً تو را با کیاستی می‌پنداشتم از سیاست به دور و از قدرت و رياست منفور؛ اما با وصفی که اصحاب از تو برایم گفتند، گویی که در ظنم نسبت به جناب‌ ولامقام به خطا اندر و در حدسم به اشتباه غوطه ور بودم.

«برسر بام ریاست مرو از بادغرور

ترسم این باد ترا از سر بام اندازد»

من سر فروافکنده و دیده‌ی خاموشى بر زمین فروهشتم و از باب ادب و رعايت، در جواب به مقالت شیخ هيچ نگفتم.

شیخ چون این حالت بدید و بر موقف بنگرید، اندکی آرام‌تر مرا مخاطب ساخت که ای فرزند! تو را آن بِه که در خدمت به خلایق کوشی و اندرز بزرگان نیوشی؛ تا اینکه در هوای ریاست، دوستان و خویشان فراموش و مصباح هدایت کسان خاموش سازی! مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند: «به جای مردان سیاست درخت بکارید تا هوا تازه شود!»  آنگاه روی از من به مریدان برگرداند و این مقالات در مذمت سياست و مضرت قدرت بر زبان آورد:

چه بسیاراند کسانی‌که در هوای قدرت و حُبِّ ریاست، دست به خون خلایق آغشته و بر عوامُ النّاس سیف ستم آخته‌اند! و نیز چه فراوان‌اند مردمانی که در انهماک سیاست، پا برحق کوفته و متکبرانه در انهتاک خلق ستور ستم رانده‌اند! امروز مگر نمی‌بینید که ناعره‌ی «جدایی دین از سیاست» سر می‌دهند و برای رسیدن به مسند قدرت، از هر ارزش و مَنِشی در می‌گذرند! چه سرها که بر شکوه تاج سلطانی، از تن نریخته و چه خون‌ها که بر سریر شاهی با خاک نیامیخته! به خدا که من از این جرثومه‌ی جور و جبر، بر شما بیم همی‌دارم و فروشدن‌تان را درین دام‌گه هرگز روا نمی‌دانم؛ ازهمین رو شما را از خوض در حوض سیاست، حذر باید و از غوث در غرقاب قدرت، گذر! ترسم این است که بلور فطرت شما را از این اُمُّ الفساد، غباوتی حاصل آید و استمالت قدرت، از جلوۀ جِبِلّت‌تان بکاهد؛ بدان سان که «سروش» در «ادب قدرت و ادب عدالت» به تفصیل یاد کرده و در نکوهش آن و ستایش این، جمیل سخن به ميان آورده است!

جمعی از مریدان چون این سخنان شنودند متاثر گشته، سخت بگریستند که الله الله از جور حاکمان و ناسپاسی آدمیان و جمعی دیگر از اصحاب را این سخن، مطبوع نیامد و تلویحا و تصریحا، مکنونات خاطر مسموع کرده و باطن بروز دادند که: پاس صحبت شیخ اعظم، مارا لازم افتد و رعايت حضرت اجل بر ما واجب؛ که ایشان را کرامتی است سترگ و بر گردن ما منتی دارند بزرگ؛ لیکن احسن و اصوب اینکه به جای انصراف از سیاست و انهراس از فجایع قدرت؛ بکوشیم بر این هیولای مخوف غالب آییم و در احتراس از آزار آن مهیب، مهار و اختیارش را به دست گیریم؟ آیا سزاست که در جُبن از سیاست و جِبس از قدرت، همیشه فرمانبردار بمانیم و سر بر چوبه‌ی دار؟ به خدا اگر قدرت از آن ما مى‌بود و سياست و ریاست، به ابنایى از جنس ما تعلق می‌نمود، چه کسی را یارای بد دیدن و رد نگریستن به ما بود؟ و چه کسى سر بر آستان عزت و شوکت‌مان سر فرود نمى‌آورد؟ به خدا که این دوری و عزلت از قدرت ما را ضعیف و زبون ساخته است.

شیخ، از استماع سخنان مريدان، ملالت یافت، چهره برهم تافت و با لهجه‌ای که ذایقه‌ای از عتاب داشت، بار دیگر همگان را مخاطب ساخت که قدرت مطلق، فقط خالق جبار را آید و حکمروایی بلاقید وشرط، تنها آن قهار را شاید! و نیز تنها بندگان صالح را سزد که به خلافت از او عزه عظمته، بر مسند امر و نهی نشینند و خلق را بر سبیل طاعت از حق و قیادت از خود برانند!

فرصتی پدید آمد و رشته کلام به دست گرفتم، با نهایت خضوع و خشوع گفتم: شیخ ما مبرور باشد و از ملامت به دور! لیک حرفی به دل دارم  که می‌ترسم اگر بازش نگویم به گل بماند؛ و آن اینکه چون شیخ اعظم، در باب اضرار سیاست و ریاست افاضاتی داشتند و حاکمان و سَیّاسان را فاسد و ظالم پنداشتند، گویا از لطف این نکته غافل ماندند که در این معادله، گله از راکب است نه مرکوب! چه بسا کسانیکه قدرت یافته اند؛ اما فاسد نشده‌اند و بسا حاکمانی که بجز عدل و داد چیزی در کارنامه ندارند.

چنانچه اگر قدرت را ضحاکی است، کاوه آهنگری نیز هست که چرم عصیان افراشته و مظالم ضحاک تازی را خاتمه بخشیده؛ اگر افراسیابی داشته، تهمتنی نیز آورده که عرصه بر بدمنشان تنگ کرده؛ بالخاصه انوشیروانی نیز که در قدرت سرامد ملوک عجم بوده و عدالت جویی‌اش مشهور عالم گشته؛ چنانچه روزی به قصد تفرج، بالشکر صید همی‌نمود! آهویی بگرفتند و کبابش کردند، نمک نبود؛ کسان به طلب نمک به روستا فرستاد و مرایشان را سفارش داد که نمک به قیمت بستانند و عدول نکنند! گفتند از این مقدار چه خلل آید؟ گفت ترسم که رسمی شود و ده خراب گردد!

و نیز در باب عدالت ملوک و سلاطین در تواریخ آورده‌اند که غلامان ملکشاه سلجوقی، در شکارگاه  به التزام رکاب بودند؛ در قریه بین راه، گوسفند پیرزنی را کشته و گوشتش بخوردند؛ پیرزن که تنها وسیله ارتزاق خود و فرزندانش را به فنا دید، بر سر پل زنده رود که عبورگاه ملک بود، به انتظار بنشست؛ چون ملکشاه بر سر پل رسید، عجوزه خویشتن به راه افکنده  بانگ به دادخواهی برزد و خطاب به ملکشاه گفت که ای پسر الب ارسلان! اگر بر سر این پل، داد من ندهی و عدالت روا نداری، به جلال خدای عز و جل که بر سر پل صراط تو را باز دارم! ملکشاه را از آن سخن، مهابت در دل افتاد سخت و به تفقد احوال پیرزن از اسب فرود آمد؛ از روی ملاطفت پیرزن را گفت به الله که من طاقت بازخواست روز جزا و پل صراط ندارم! شکایت پیرزن بشنید و عدالت جاری نمود. چون وفات یافت، یکی از عُبّاد، وی را به خواب دید و از حالش پرسید؟ گفت اگر آن عدالت که در حق پیرزن روا نمی‌داشتمی، هرگز مرا خلاصی نبودی.

شیخ، چون این توجیهات و حکایات استماعت نمود، مُتغیَّرُالحال چین برجبین افزود و چون چاره دیگری نیافت، عبوس و حموض از مریدان ابریقی بخواست و به قصد متارکه بحث، به مستراح اندر شد!  والسلام.


نظر شما چیست؟