نرگس احمدی


۲۵ میزان

۱۳۹۸

نقاشی ماهرانه


نوشته شده توسط: نرگس احمدی، نهم الف دختران

آرام و لطيف قُطي رنگ‌ها را به‌ روي بَنَرها مي‌پاشم و به شكل موج دريا در مي‌آورم. با بُرسِ بزرگ سطح وسيعي از پهناهاي زمين مي‌كشم و روي آن كره‌ي خاكي، آدمك‌هايي با مفكوره‌هاي متفاوت در مي‌آورم. با سبزترينِ‌ رنگ‌ها درختاني به بلنداي آسمان ترسيم مي‌كنم كه آشيانه‌ي خوبي براي پرندگان مهاجر بيش نخواهد بود.كمي […]

بیشتر بخوانید

ریحانه احمدی


۲۵ میزان

۱۳۹۸

امتحان روز پنج‌شنبه


نوشته شده توسط: ریحانه احمدی، پنجم دال دختران

امتحانی که روز پنج‌شنبه مورخ ۱۸/۷/۱۳۹۸ برگزار شد، خیلی امتحان بدی بود. نه برای اینکه بگویم درس نخوانده بودم، نه، به خاطر اینکه تا به حال به بدی هم‌چنین روزی ندیده بودم. در امتحان خیلی از مشکلات از طرف بورد ارزشیابی به وجود آمده بود، مثلا سوالی با این مضمون طرح شده بود: «اضلاع یک […]

بیشتر بخوانید

تمنا سروری


۲۵ میزان

۱۳۹۸

شهر رویایی من


نوشته شده توسط: تمنا سروری، ششم ب دختران

رویاها هیچ‌گاه در بیرون به صورت واقعی وجود نخواهد داشت. همین رویاها یا شما را به گل‌خانه‌ها می‌برد یا به زباله‌دان‌ها، پس باید متوجه رویاهای خود باشیم. من باور دارم که رویاها منبع انرژی و سرچشمه‌ی فعالیت‌هایم است. شاید رویا با توجه به عوامل مختلف در ذهن و ضمیر و دید و نگاه افراد و […]

بیشتر بخوانید

shiwa


۲۵ میزان

۱۳۹۸

زمزمه‌هایی از حنجره‌ی تابناک یک مادر


نوشته شده توسط: شیوا جعفری، پنجم دال دختران

پنجره را باز می‌کنم تا کمی آکسیژن به دلم برسد. شاید عطر پاییز حواسم را از نبودنت پرت کند دلبندم! این روزها تو با قدم‌های کوچکت اولین گام‌های بزرگ شدنت را بر می‌داری و من هنوز برایم سخت است پذیرفتن اینکه تو بزرگ شدی عشق کوچک من. ساعت‌هایی که نیستی خیال شیطنت‌های هر روزت دیوانه‌ام […]

بیشتر بخوانید

_DSC0d069


۱۸ میزان

۱۳۹۸

شمع‌های سوزان


نوشته شده توسط: هادی اکبری، دهم ج پسران

شب که کارم تمام می‌شود می‌خوابم و به امید آن‌که فردا مکتب بیایم چشم‌هایم را می‌بندم! صبح هم چشمانم مثل برق کابل است که معلوم نیست چه وقت باز خواهد شد و برای چند دقیقه باز خواهد ماند ولی بلاخره ساعت شش و یا هم شش و نیم بیدار می‌شوم و بعد از یک سری […]

بیشتر بخوانید

IMG_20190516_161535


۱۸ میزان

۱۳۹۸

نامه‌ای به معلمم


نوشته شده توسط: فاطمه مظفری، دوازدهم الف دختران 

معلمم! روز ها پی هم می‌گذرند و مدت زمانی‌ست که ندیدمت. فراموشم نمی‌شوی. از آخرین دیدارمان سال‌ها می‌گذرد مدتی پیش شنیده بودم که مادرت فوت کرده است، متاسف شدم و حالت را برای خودم  مجسم کردم. می‌دانم معلمم! سخت است و این را هم می‌دانم که تو سخت تر از این‌هایی. بعد از هشت سال […]

بیشتر بخوانید