dd

۱۳ عقرب

۱۳۹۵

دختر بودا


نوشته شده توسط:

اواخر ماه جدی سال ۱۳۷۴ بود.زمستان زودتر از هر سال به بامیان قدم گذاشته بود.باد سرد زمستانی می وزید و بعد از چند روز برفباری پی در پی خورشید از پشت کوه های شرقی اندکی سر کشیده بود،تمام شهر غرق در سکوت بود و گه گاهی صدای کلاغها بگوش می رسید که از یک شاخه […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720

۸ جوزا

۱۳۹۵

راز پنهان


نوشته شده توسط: (نسیمه "رضایی" دانش‌آموز صنف ششم (ب

روزی با مریم و علیا که دوستانم هستند، بازی می‌کردم، اما ناگهانی مریم گم شد. من و علیا به جستجوی مریم مشغول شدیم. پس از جستجوی زیاد ناگهانی اتاق را دیدیم که نوشته بود«رازهای پنهان». من با دیدن این نوشته در سر دروازه آن تعجب کردم. آهسته آهسته به سوی دروازه اتاق رفته و خواستم […]

بیشتر بخوانید

3

۲۳ حمل

۱۳۹۵

در آروزی گمشده‌ها


نوشته شده توسط: مهدیه جمالی، دانش‌آموز یازدهم الف

آهسته چشمانم را باز کردم، خود را در اتاقی سپید رنگ یافتم. نه کسی بود  نه صدایی و نه هیچ چیز دیگر… احساس کردم تنم خیلی سنگین شده و نمی‌توانم درست حرکت کنم. چند لحظه‌ای که درنگ کردم، دیدم سیروم در دستم وصل است و روی تختی دراز کشیده‌ام. هر چند صدا زدم کسی نیامد […]

بیشتر بخوانید

Capture

۱۱ حمل

۱۳۹۵

اندر حکایت دو حاکم


نوشته شده توسط: محمدرضا عزیزی، دانشجوی دانشگاه کابل

چو آغاز کردی تو یک روز نو کنون داستان دو حاکم شنو راویان اخبار و ناقلان آثار، چنین گفتهاند که در خطه شیران گروه و سرزمین مجاهدان نستوه که همان بلاد افاغنه باشد، سیلیکت کردن سلطان مملکت مشکل و ایلیکت ساختن پاسبان رعیت محمل بود و ایجاب مصارف و کوایف بیحد مینمود. مع الوصف، تابعین […]

بیشتر بخوانید

images

۱۸ جدی

۱۳۹۴

روستایی در آسمان


نوشته شده توسط: حمید الله مبارز

دو جفت چشم بادامی پر دردکودکی، با دوستش به آسمان خیره شده بودند٬ جایی که مردم خوشحال و به دور از مشکلات  زندگی می‌کردند. آنجا همه یکدیگر را دوست داشتند و به هم‌دیگر احترام داشتند کودکان نمی‌گریستند و در آغوش مادران‌شان بزرگ می‌شدند. مادران رنج نمی‌کشیدند. همه خانواده‌ها در سایه‌ی پدران مهربان می‌زیستند. گندم‌های طلایی […]

بیشتر بخوانید

Students1

۱ قوس

۱۳۹۴

سرنوشت آدمی؛ همچون برگ درختان


نوشته شده توسط: آزاده اندیش

تابستان، آخرین نفس‌هایش را می‌کشید؛ اما پاییز به جنگل رسید و باغچه‌ها را به زنگ زرد مبدل کرده بود. آدمی پاییز با بادهای بیرحمش دوباره از راه رسید بود، درختان یکی یکی کل می‌شدند، وقتی برگ‌های زردش به زمین می‌ریخت، گویی کسی به زور موهای دختری را قیچی می‌زند و او هم داد و فریاد […]

بیشتر بخوانید