فرشته وفی

۴ عقرب

۱۳۹۸

چشمان مهربان معلم


نوشته شده توسط: فرشته وفی، ششم الف دختران

آن روز آغاز سال تعلیمی بود و من باید به مکتب می‌رفتم. شش سال بیشتر نداشتم. هم حسی خوبی داشتم و هم یک نوع حس اضطراب شدید. با پدرم دست به دست راه می‌رفتم و همچنان فکر می‌کردم، ناگهان با صدای بم پدرم به خودم آمدم که گفت: «دخترم، رسیدیم. می‌بینی که چقدر مکتبت زیباست». […]

بیشتر بخوانید

ahmadali mehri

۱۰ اسد

۱۳۹۸

شخصی به نام خدا


نوشته شده توسط: احمدعلی مهری، دانش‌آموز هشتم الف

آن‌روزها بدترین روزهای زندگی ام بود. مدام می‌گفتم: او دیگر همراهم نیست! معصومه دیگر کنارم نیست” یا به اصطلاح محبتم  را نادیده گرفته بود. آن‌زمان یادم می‌آمد, زمانی را که اول نمره کلاس بودم. درسم عالی بود. هم‌کلاسی‌هایم به من احترام می‌گذاشتند. هیچ‌کس جرأت رقابت با من را نداشتند و این ها همه بخاطر این […]

بیشتر بخوانید

رویا ششم الف

۲۹ سرطان

۱۳۹۸

یک روز بارانی


نوشته شده توسط: رویا، ششم الف دختران

ساعت دوم بود. ساعتی بود که من آن ساعت را بیشتر از دیگر ساعت‌ها علاقمندش بودم. آن ساعت، ساعت انشاء بود. همه ی ما بسیار هیجان زده بودیم که استاد امروز موضوع انشای ما را چه می دهد. بالاخره استاد داخل صنف شد و همه ی ما با استقبالش ایستاد شدیم. استاد برای اینکه به […]

بیشتر بخوانید

محمدعلی

۲۹ سرطان

۱۳۹۸

زلیخا می‌خواهد بمیرد ( ۲)


نوشته شده توسط: محمدعلی حجتی، فارغ 1397 ترجمه‌ی گل‌حسن محمدی، فارغ 1397

… ماه‌ها سپری شد اما به مرور زمان زلیخا نتوانست با زندگی شهری انس بگیرد. با وجودیکه خانواده‌اش در یکی از اتاق‌های خانه‌ی کاکایش اقامت گزیده بود او خود را هم‌چنان مهمان ناخوانده‌ای در جمع دیگران احساس می‌کرد. کاکای زلیخا از وی خواسته بود با دخترانش در کارهای خانه همکاری کند. بعد از مدتی مادر […]

بیشتر بخوانید

محمدعلی

۲۲ سرطان

۱۳۹۸

زلیخا می‌خواهد بمیرد (۱)


نوشته شده توسط: محمدعلی حجتی ترجمه‌ی گل‌حسن محمدی

زلیخا کنار پنجره نشسته و به آفتاب که آهسته آهسته در آسمان صبح‌گاهی بلند می‌شود خیره شده است. قارقار بلند کلاغ‌ها سکوت چند لحظه قبل دهکده را شکسته‌ و بوی خوشایند نان تازه‌ی تنوری فضای روستا را پر کرده بود. زلیخا به نور آفتاب زل زده بود که مانند ملافه‌ای دهکده را می‌پوشانید و ذره‌های […]

بیشتر بخوانید

علی رضا فانوس

۲۲ سرطان

۱۳۹۸

بهترین و زیبا ترین خاطره‌ی زندگی من


نوشته شده توسط: علی رضا فانوس، ششم الف پسران

جه زیبا گفته اند: که بهشت زیر پای مادر است. دقیقا من در حدود پنچ الی شش سالم بود که از طرف کودکستان که در پهلوی خانه‌ی ما بود به شکل نا گهانی یا غافل‌گیرانه رفتم به پارک. دقیق یادم نیست که کجا بود. خوب به هر صورت داستان از این‌جا آغاز شد که وقتی […]

بیشتر بخوانید