ریحانه احمدی

۲۵ میزان

۱۳۹۸

امتحان روز پنج‌شنبه


نوشته شده توسط: ریحانه احمدی، پنجم دال دختران

امتحانی که روز پنج‌شنبه مورخ ۱۸/۷/۱۳۹۸ برگزار شد، خیلی امتحان بدی بود. نه برای اینکه بگویم درس نخوانده بودم، نه، به خاطر اینکه تا به حال به بدی هم‌چنین روزی ندیده بودم. در امتحان خیلی از مشکلات از طرف بورد ارزشیابی به وجود آمده بود، مثلا سوالی با این مضمون طرح شده بود: «اضلاع یک […]

بیشتر بخوانید

shiwa

۲۵ میزان

۱۳۹۸

زمزمه‌هایی از حنجره‌ی تابناک یک مادر


نوشته شده توسط: شیوا جعفری، پنجم دال دختران

پنجره را باز می‌کنم تا کمی آکسیژن به دلم برسد. شاید عطر پاییز حواسم را از نبودنت پرت کند دلبندم! این روزها تو با قدم‌های کوچکت اولین گام‌های بزرگ شدنت را بر می‌داری و من هنوز برایم سخت است پذیرفتن اینکه تو بزرگ شدی عشق کوچک من. ساعت‌هایی که نیستی خیال شیطنت‌های هر روزت دیوانه‌ام […]

بیشتر بخوانید

دیانا هفت الف

۲۹ سرطان

۱۳۹۸

شیشه‌ی زمستان دلگیر شکست


نوشته شده توسط: دیاناسهرابی، صنف هفتم الف دختران

از خانه بیرون شدم. فاژه ای کشیدم و با خرسندی به شیشه‌ی بهارکه می‌خواست شکل بگیرد نگاه کردم، شکوفه های کوچک بعد از این همه مشکلات زمستان باز هم می توانستند ادامه دهند. شکوفه ها روز به روز بازتر و زیباتر می‌شدند. انگار روز به روز خنده روی لبان شان بیشتر از دیروز شکل می‌گرفت. […]

بیشتر بخوانید

صدف شریفی

۲۲ سرطان

۱۳۹۸

تصویر دلخراشی در ذهنم


نوشته شده توسط: صدف شریفی، نهم الف دختران 

دقیقا ساعت دو و نیم بعد از ظهر باید مجله دنیا را از دید من تکمیل می کردیم، سوار بر هلیکوپتر بودیم که ساعت دو و چهل و چهار دقیقه وارد کشور ناشناخته ای به اسم افغانستان شدیم که مثلا پایتختش کابل بود، به به چه پایتختی! از دور مردمانی دیده می شدند که همراه […]

بیشتر بخوانید

حلیمه. هرگز تسلیم نشوید

۸ سرطان

۱۳۹۸

هرگزتسلیم نشوید


نوشته شده توسط: حلیمه فیاضی، هفتم الف دختران

  آفتاب مثل روزهای دیگر غروب می کرد و روز هم مثل روزهای دیگر در حال تمام شدن بود. هوا کم کم می خواست تا روشنی اش را به تاریکی شب هدیه دهد. من هم منتظر بودم تا ستاره ها که بهترین دوستان و همراز من بودند از پشت ابرها بیرون آیند و روشنی شان […]

بیشتر بخوانید

نرگس احمدی

۱۱ جوزا

۱۳۹۸

ديگر هيچ چيز تاريك نبود


نوشته شده توسط: نرگس احمدی، دانش‌آموز نهم الف

شب بود. نيمه ی شب حدود ساعت ١:١٠دقيقه. خواب نرفته بودم و از جايم برخاستم و در آن تاريكي اتاق چند بار نفس عميق كشيدم تا آرامشم را بيابم و دوباره بكوشم تا بخوابم. اما ناگهان احساس گرمي به من دست داد و پنجره ها را باز كردم.  نگاهي به آسمان آبي انداختم اما آبي […]

بیشتر بخوانید