56119672_2010787512557644_2642488052022247424_o

۱۵ سرطان

۱۳۹۸

لالایی خمپاره


نوشته شده توسط: علی‌سینا شریفی، یازدهم الف پسران

مادر امروز خانه آمده‌ام پسرت گرچه که ملنگ شده از هیاهوی روزگار سگی دفنِ در زیر بمب و بنگ شده آمدم درد دل کنم با تو مثل دوران کودکی‌هایم تا که لالا کنی مرا… دل من پشت لالایی تو تنگ شده آمدم تا که سر بمانم بر سر زانوی تو که بوسه زنی سر از […]

بیشتر بخوانید

سحر ثنا

۴ میزان

۱۳۹۶

دور خواهم رفت


نوشته شده توسط: سحر ثنا دهم ب

دور خواهم رفت از کنار آدمیان، از طلوع بی‌پایان ترک خواهم کرد زندگی را عشق را دیوانگی را آدمی را ترک خواهم کرد دیگر نه آفتابی‌ست و نه عشقی نه دنیایی و نه زندگییِ زندگی شد بازی چرخ و فلک عشق شد پایه و تهداب آن تلخ شد روز و شب در زندگی هم‌چو گودال […]

بیشتر بخوانید

nargis

۷ حمل

۱۳۹۶

لبخند هایت


نوشته شده توسط: نرگس محمدی دانش آموز صنف دوازدهم(الف)

به نظاره لبخند هایت می نیشنم. زیباتر بخند که نیوتن از کشف قانون لبخندهایت عاجز مانده است. مهربان بخند که با لبخند های تو تمام مسله های ریاضی حل می شود. من هندسه را از نیم دایره لبان تو آموخته ام. جغرافیه با تو مهم میشود وقتی با لبخندهایت اقلیم روزگار را به چرخش می […]

بیشتر بخوانید

image1

۱۹ عقرب

۱۳۹۵

انتهای کوچه 


نوشته شده توسط:     آزاده اندیش       

دختری تنها در انتهای کوچه نشته بی خیال بازلف هایش مصروف کسی انتظار کسی نیست شمع ها خاموشانه می سوزد و تمام می شود اما پروانه ی نیست که دورادور شمع پرزند خنده ها به گریه های غصه غصه وار تبدیل شده گل آفتاب که دان هم سرش را پائین انداخته آفتاب دست غروب را […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720

۱۷ سنبله

۱۳۹۵

ما همه اسد هستیم!


نوشته شده توسط: معصومه عرفان دانش‌‌آموز کلاس دهم

بازهم ۲اسد، شنبه آمده بود معلم آرام اسم‌ها را می‌خواند اصغر پاسخ امده اند عباس پاسخ امده اند اسد پاسخش را کسی از جمع نداد تکرار کنان گفت: اسد! همه ساکت بودیم شانه هایش لرزید همه ساکت بودیم تکرار کنان گفت: اسد! لرزه افتاد به تن‌هامان غمی دیگری همه تنگ فشرد به پا ایستادیم هم […]

بیشتر بخوانید

2

۲۲ حمل

۱۳۹۵

آب را گِل نکنیم


نوشته شده توسط: هما پیمان، دانش آموز صنف دهم ب

که وقتی آب را میآفرید؛ به فرشتههایش میگفت؛ «آب را گِل نکیند»؛ انگار که فرشتههای معصوم؛ مثل مردم شهر غریب من؛ در پی این هستند؛ که گناهان نگاه خود را؛ بشویند لب آن رود زلال؛ و آب را گِل بکنند، خدا؛ به فرشته هایش میگفت؛ «آب را گل نکنید»،؛ انگار که فرشته های تنها؛ مثل […]

بیشتر بخوانید