female-306407_960_720

۱۲ قوس

۱۳۹۷

نامه‌ای به معلم


نوشته شده توسط: مرسل شکوری، هفتم الف دختران

سلام ای کسی‌که غروب غم‌ها و طلوع خوشی‌های ما را خواهانی! سلام ای معلم عزیز! مدت‌هاست می‌خواهم بابت مهربانی‌ها، صمیمیت، نیکی‌ها و خوبی‌هایت و این‌که مرا تا این مدت زیر بال‌های زیبایت در مقابل طوفان‌های شدید جهل و نادانی محافظت کردی، از تو تشکری کنم. آری ای معلم عزیز! این تو هستی که از همه […]

بیشتر بخوانید

farid

۱۲ قوس

۱۳۹۷

نامه‌ای به معلم


نوشته شده توسط: فرید احمدی، هشتم الف پسران

زمانی در یکی از کتاب‌ها داستانی در مورد فریدریش نیچه خواندم که توسط خواهر وی الیزابت نیچه نوشته‌شده‌بود، داستان این‌طوری بود: خواهر نیچه می‌گوید که روزی با مادرم در حالی که باران می‌بارید، دم در ایستاده بودیم و منتظر نیچه کوچولو که از مکتب به خانه بیاید. آن روز در حالی‌که باران می‌بارید، دانش‌آموزان مکتب […]

بیشتر بخوانید

IMG_7728

۱۸ سرطان

۱۳۹۶

نامه‌ای به مادر


نوشته شده توسط: نادره طلایی دهم الف

شعله‌ی شمعی می‌لرزد دریا زمزمه می‌کند و من این نامه را با هزاران بوسه به مادرم می‌نویسم. سلام بر تو ای مادر، ای تنها دلیل آفرینش، ای که در سکوتت زمان می‌ایستد و در لبخندت عشق، بهار و ایثار معنا پیدا می‌کند. بی تو نفس کشیدن عمر تباه کردن است. تو را باید در خودت […]

بیشتر بخوانید

IMG_1661

۱۸ سرطان

۱۳۹۶

نامه‌ی مادرم به من


نوشته شده توسط: مژگان جمال، هشتم الف دختران

فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، صبور باش و مرا درک کن. اگر هنگام غذا خوردن، لباس‌هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباس‌هایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد داده‌ام. اگر زمانی که صحبت می‌کنم حرف‌هایم تکراری و خسته‌کننده […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720

۳۱ جوزا

۱۳۹۵

برای خودم…


نوشته شده توسط: طاهره صنف نهم ب

اورش سخت اما دلپذیر، می‌دانم تاهنوز جهالتم را نقطه‌ها و سوالیه‌های نامعلوم پایان می‌دهد. تاهنوز میان سوال‌ها راهم را گم می‌کنم…. احساس یک     را دارم…… هر وقت کسی چیزی می‌پرسد جوابی میدهم؛ اما وقتی می‌پرسد توکیستی؟؟؟ مات و مبهوت می‌مانم که چه بگویم و بخدا نگاهم درهم میشکند. و بعدا در خودم فرو می‌روم و […]

بیشتر بخوانید

2016-04-08_12.32.13

۲۵ ثور

۱۳۹۵

خدا نگهدار پدر


نوشته شده توسط: نرگس محمدی، یازدهم الف

سکوت سردی میان حرف‌های ما بوجود آمد. انگار که دیگر حرفی برای گفتن نداریم؛ اما قلب ما مملو از حرف‌های بود که می‌خواستیم بگویم؛ ولی دل جرآت برای گفتن‌اش را از دست داده بود. سکوت ما داشت طولانی‌تر می‌شد و قلب‌ما بی‌تاب‌تر. بخاطر سخن گفتن و درد دل کردن بهانه می‌خواستم تا حرفی بگویم و […]

بیشتر بخوانید