IMG_20190516_161535

۱۸ میزان

۱۳۹۸

نامه‌ای به معلمم


نوشته شده توسط: فاطمه مظفری، دوازدهم الف دختران 

معلمم! روز ها پی هم می‌گذرند و مدت زمانی‌ست که ندیدمت. فراموشم نمی‌شوی. از آخرین دیدارمان سال‌ها می‌گذرد مدتی پیش شنیده بودم که مادرت فوت کرده است، متاسف شدم و حالت را برای خودم  مجسم کردم. می‌دانم معلمم! سخت است و این را هم می‌دانم که تو سخت تر از این‌هایی. بعد از هشت سال […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720

۱۲ قوس

۱۳۹۷

نامه‌ای به معلم


نوشته شده توسط: مرسل شکوری، هفتم الف دختران

سلام ای کسی‌که غروب غم‌ها و طلوع خوشی‌های ما را خواهانی! سلام ای معلم عزیز! مدت‌هاست می‌خواهم بابت مهربانی‌ها، صمیمیت، نیکی‌ها و خوبی‌هایت و این‌که مرا تا این مدت زیر بال‌های زیبایت در مقابل طوفان‌های شدید جهل و نادانی محافظت کردی، از تو تشکری کنم. آری ای معلم عزیز! این تو هستی که از همه […]

بیشتر بخوانید

farid

۱۲ قوس

۱۳۹۷

نامه‌ای به معلم


نوشته شده توسط: فرید احمدی، هشتم الف پسران

زمانی در یکی از کتاب‌ها داستانی در مورد فریدریش نیچه خواندم که توسط خواهر وی الیزابت نیچه نوشته‌شده‌بود، داستان این‌طوری بود: خواهر نیچه می‌گوید که روزی با مادرم در حالی که باران می‌بارید، دم در ایستاده بودیم و منتظر نیچه کوچولو که از مکتب به خانه بیاید. آن روز در حالی‌که باران می‌بارید، دانش‌آموزان مکتب […]

بیشتر بخوانید

IMG_7728

۱۸ سرطان

۱۳۹۶

نامه‌ای به مادر


نوشته شده توسط: نادره طلایی دهم الف

شعله‌ی شمعی می‌لرزد دریا زمزمه می‌کند و من این نامه را با هزاران بوسه به مادرم می‌نویسم. سلام بر تو ای مادر، ای تنها دلیل آفرینش، ای که در سکوتت زمان می‌ایستد و در لبخندت عشق، بهار و ایثار معنا پیدا می‌کند. بی تو نفس کشیدن عمر تباه کردن است. تو را باید در خودت […]

بیشتر بخوانید

IMG_1661

۱۸ سرطان

۱۳۹۶

نامه‌ی مادرم به من


نوشته شده توسط: مژگان جمال، هشتم الف دختران

فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، صبور باش و مرا درک کن. اگر هنگام غذا خوردن، لباس‌هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباس‌هایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد داده‌ام. اگر زمانی که صحبت می‌کنم حرف‌هایم تکراری و خسته‌کننده […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720

۳۱ جوزا

۱۳۹۵

برای خودم…


نوشته شده توسط: طاهره صنف نهم ب

اورش سخت اما دلپذیر، می‌دانم تاهنوز جهالتم را نقطه‌ها و سوالیه‌های نامعلوم پایان می‌دهد. تاهنوز میان سوال‌ها راهم را گم می‌کنم…. احساس یک     را دارم…… هر وقت کسی چیزی می‌پرسد جوابی میدهم؛ اما وقتی می‌پرسد توکیستی؟؟؟ مات و مبهوت می‌مانم که چه بگویم و بخدا نگاهم درهم میشکند. و بعدا در خودم فرو می‌روم و […]

بیشتر بخوانید