2016-04-08_12.32.13

۲۵ ثور

۱۳۹۵

خدا نگهدار پدر


نوشته شده توسط: نرگس محمدی، یازدهم الف

سکوت سردی میان حرف‌های ما بوجود آمد. انگار که دیگر حرفی برای گفتن نداریم؛ اما قلب ما مملو از حرف‌های بود که می‌خواستیم بگویم؛ ولی دل جرآت برای گفتن‌اش را از دست داده بود. سکوت ما داشت طولانی‌تر می‌شد و قلب‌ما بی‌تاب‌تر. بخاطر سخن گفتن و درد دل کردن بهانه می‌خواستم تا حرفی بگویم و […]

بیشتر بخوانید

1

۲۲ حمل

۱۳۹۵

تکیه‌گاهم، برای تو نوشتم!


نوشته شده توسط: طاهره حسینی، دانش آموز صنف نهم ب

بازهم از ابتدای همان جاده و از آخر گل‌های قالین و یا ستاره های دنباله دار برای تو مینویسم؛ از تو مینویسم، از تو که از فراز قله خورشید و از پس کوهستان نامهربانیها سر به فلک کشیده  و بر من لبخند زدی. آسمان آبی است و صاف، زمین میگذرد، زمینی که سرشار از خیر […]

بیشتر بخوانید

arzu

۱۸ جدی

۱۳۹۴

رویایی که رویا باقی ماند!


نوشته شده توسط: آرزو نایل

این را می نویسم اما نمیدانم عاقبت به کجا خواهد رسید آیا به دست تو خواهد رسید یا نه؟ ویا هم هستی تا بخونی؟یا نه؟ این را می نویسم میخواهم بغض ۱۶ سال ام را با نوشتن این خالی کنم. شانزدهمین سالگرد تولد ام را بازهم بدون تو جشن گرفتن امسال بازهم جای تو خالی […]

بیشتر بخوانید

Students2

۱ قوس

۱۳۹۴

معلم


نوشته شده توسط: عبدالله حسن زاده

خوب یادم‌ می‌آید، آنگاه که به من یاد دادی، چگونه قلم به دست بگیرم، یادم می‌دادی، کتابم را چگونه بخوانم،‌ یادم می‌دادی چگونه رسامی کنم. از دستم می‌گرفتی و تا دروازه بیرون مکتب می‌رساندی و دست مرا به دست مادرم می‌دادی. آنقدر مهربان بودی که فکر می‌کردم که تو مادرم هستی. با تمام نشاط وشادی […]

بیشتر بخوانید