Students2


۱ قوس

۱۳۹۴

معلم


نوشته شده توسط: عبدالله حسن زاده

خوب یادم‌ می‌آید، آنگاه که به من یاد دادی، چگونه قلم به دست بگیرم، یادم می‌دادی، کتابم را چگونه بخوانم،‌ یادم می‌دادی چگونه رسامی کنم. از دستم می‌گرفتی و تا دروازه بیرون مکتب می‌رساندی و دست مرا به دست مادرم می‌دادی. آنقدر مهربان بودی که فکر می‌کردم که تو مادرم هستی. با تمام نشاط وشادی […]

بیشتر بخوانید

Students3


۱ قوس

۱۳۹۴

نامه‌ای برای معلم من


نوشته شده توسط: شفیقه احمدی

سلامی از گرمترین نقطه‌ی وجودم برای کسی که مرا خودم ساخت. ای بهترین و ای مهربان‌تر از خودم ! ببخش برای اینکه بودنت را ندانستم. این تو بودی که برایم آموختی «بابا آب داد » و امروز آن قدر بزرگ شده‌ام که از خودم برایت بنویسم و از تو بنویسم، در امتداد کوچه‌های شیرین خاطرات […]

بیشتر بخوانید

ناجیه حسنی نهم ب


۱ قوس

۱۳۹۴

در جستجوی خود واقعی


نوشته شده توسط: ناجیه حسنی

زیر آسمان آبی شهر من، دیگر از راستی خبری نیست. حتا آسمان از ما دلگیر است، مثل خفاش‌های شب روی سبزه‌ های خفته‌ی خط قرمز می‌کشد، می رود، دوباره بر می‌گردد، این‌بار و یک بار دیگر. غچی‌های شهر من خسته است، از فرط غبار شکسته است و رنگ در رخ ندارد، کوله بارش بوی بهار […]

بیشتر بخوانید