محمدعلی


۲۱ ثور

۱۳۹۸

آقای کابل


نوشته شده توسط: محمدعلی، فارغ 1397 ترجمه‌ی گل‌حسن محمدی

چشم‌هایم آهسته‌آهسته باز می‌شوند و صدای شرشر آب به‌گوشم می‌رسد. خود را در کنار دریای باشکوهی که پاهایم از لبه‌ی آن بسوی پایین آویزان است، می‌یابم. با خود می‌گویم: «من کجا هستم؟» در این هنگام صدای پیرمردی از عقب بلند می‌شود: «اینجا کابل است و تو در کنار دریای کابل نشسته‌ای.» به طرف صدا چرخیدم […]

بیشتر بخوانید

56652809_2597896426951498_1162599715192176640_n


۴ ثور

۱۳۹۸

روایتی از یک زندگی


نوشته شده توسط: کاوه همایون

در یک شب پاییزی، در امتداد لحظه‌ها و در انتهای خیابان‌های که بوی هیچ رسیدنی را به مشامم هدیه نمی‌کند و من در لای برگ‌های زرد پاییزی در انتظار نشسته‌ام تا شاید دل‌خوشی زندگی‌ام برگردد. در حسرت دیدن زیباترین امید زندگی‌ام نشسته‌ام و او مدت‌هاست که رفته و در فراز کوه پایه‌های بلند پر کشیده […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720


۱۲ قوس

۱۳۹۷

نامه‌ای به معلم


نوشته شده توسط: مرسل شکوری، هفتم الف دختران

سلام ای کسی‌که غروب غم‌ها و طلوع خوشی‌های ما را خواهانی! سلام ای معلم عزیز! مدت‌هاست می‌خواهم بابت مهربانی‌ها، صمیمیت، نیکی‌ها و خوبی‌هایت و این‌که مرا تا این مدت زیر بال‌های زیبایت در مقابل طوفان‌های شدید جهل و نادانی محافظت کردی، از تو تشکری کنم. آری ای معلم عزیز! این تو هستی که از همه […]

بیشتر بخوانید

farid


۱۲ قوس

۱۳۹۷

نامه‌ای به معلم


نوشته شده توسط: فرید احمدی، هشتم الف پسران

زمانی در یکی از کتاب‌ها داستانی در مورد فریدریش نیچه خواندم که توسط خواهر وی الیزابت نیچه نوشته‌شده‌بود، داستان این‌طوری بود: خواهر نیچه می‌گوید که روزی با مادرم در حالی که باران می‌بارید، دم در ایستاده بودیم و منتظر نیچه کوچولو که از مکتب به خانه بیاید. آن روز در حالی‌که باران می‌بارید، دانش‌آموزان مکتب […]

بیشتر بخوانید


۳۱ سنبله

۱۳۹۷

در چشم‌هایم نفس بکش


نوشته شده توسط: ام‌البنین، هشتم الف دختران

زندگی سراسر جلوه‌ای از تصویر تو را برایم رقم می‌زند. هر سال، هر فصل، هر ماه، هر هفته، هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه برایم تو را زنده می‌کند. هر سال که سال نو می‌آید، در آن سال آرزوی تو را برایم به ارمغان می‌آورد و هر فصلی که می‌آید، برایم خاطره‌هایی […]

بیشتر بخوانید

محمدرضا


۲۸ جوزا

۱۳۹۷

انسانیت؛ ارزشی که گم کرده‌ایم


نوشته شده توسط: محمد رضا حسینی، دانش‌آموز صنف هشتم

قلمم را در دست می‌گیرم و انشایم را آغاز می‌کنم. انشای که با بودنش تفسیر تمام خوش‌بختی کامل می‌شود و در نبودنش سرچشمه‌ی تمام بدبختی‌های جامعه‌ی بشری بزرگ‌نمایی می‌کند. انشای من درباره‌ی انسانیت است. انسانیتی که سال‌هاست ما با آن بیگانه‌ایم. انسانیتی که قرن ما روزگار مرگ آن است. قرنی که اعتبار مردانگی را نامردها […]

بیشتر بخوانید