nargis


۷ حمل

۱۳۹۶

لبخند هایت


نوشته شده توسط: نرگس محمدی دانش آموز صنف دوازدهم(الف)

به نظاره لبخند هایت می نیشنم. زیباتر بخند که نیوتن از کشف قانون لبخندهایت عاجز مانده است. مهربان بخند که با لبخند های تو تمام مسله های ریاضی حل می شود. من هندسه را از نیم دایره لبان تو آموخته ام. جغرافیه با تو مهم میشود وقتی با لبخندهایت اقلیم روزگار را به چرخش می […]

بیشتر بخوانید

image1


۱۹ عقرب

۱۳۹۵

انتهای کوچه 


نوشته شده توسط:     آزاده اندیش       

دختری تنها در انتهای کوچه نشته بی خیال بازلف هایش مصروف کسی انتظار کسی نیست شمع ها خاموشانه می سوزد و تمام می شود اما پروانه ی نیست که دورادور شمع پرزند خنده ها به گریه های غصه غصه وار تبدیل شده گل آفتاب که دان هم سرش را پائین انداخته آفتاب دست غروب را […]

بیشتر بخوانید

dd


۱۶ عقرب

۱۳۹۵

سوژه‌ی جدید


نوشته شده توسط:

در میان نوشته های از جنس سوژه های جدیدم پریدی ناخواسته ادامه ات دادم و از اول کاغذ سفید تا آخر کاغذ خطی شده سیاه، سفید و قرمز کشاندمت. گاهی لباست را سرخ و گلابی کشیدم و گاهی هم موهایت را سیاه قلم زدم، هر باری که قلم می کشیدم موهایت سیاه تر می شد […]

بیشتر بخوانید

%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-2


۱۳ عقرب

۱۳۹۵

فصل خوشبختی


نوشته شده توسط: گل حسن محمدی صنف دهم ب

افغانی افغانی وارث ویرانی اواخر خزان بود،باد با صدای محزونی می وزید و برگهای زرد درخت چنار که در وسط قرارگاه نظامی بود به آهستگی به زمین می نشستند،هوا سرد و دلگیر بود، یک دسته مرغان آواره بسوی نامعلومی بال میزدند. و صابر در حالیکه لباس سربازی به تن داشت در گوشه از محوطه قرارگاه نظامی […]

بیشتر بخوانید

male-icon-4


۱۳ عقرب

۱۳۹۵

چکیده یی از تخیل


نوشته شده توسط: فرید الیاس

سلام پاییز! سلام ای فصل جدید, ای نقشبند گلبرگ زیبای زرد, ای فصل نارنجی خش خش, ای نیمه نگاه های آفتاب, سلام. میگویند تازه همین روزها آمده یی و رخ نمودی;  هروقت اسمی از تو میشنوم یاد چراغ زرد ترافیک می افتم,  حالتی سردرگم, منتظر چراغ بعدی, آنگاهست که چشم ها همه به تو اند […]

بیشتر بخوانید

dd


۱۳ عقرب

۱۳۹۵

دختر بودا


نوشته شده توسط:

اواخر ماه جدی سال ۱۳۷۴ بود.زمستان زودتر از هر سال به بامیان قدم گذاشته بود.باد سرد زمستانی می وزید و بعد از چند روز برفباری پی در پی خورشید از پشت کوه های شرقی اندکی سر کشیده بود،تمام شهر غرق در سکوت بود و گه گاهی صدای کلاغها بگوش می رسید که از یک شاخه […]

بیشتر بخوانید