۲۴ دلو

۱۳۹۴

یک سال انتظار


نوشته شده توسط: عاطفه احمدی، دانش آموز نهم ب

از قامت رسا و چشمان براق مادر جسم بی‌جان، قامت خمیده و چشمان افسرده ساخته شده بود، نگاه‌هایش مرا افسرده می‌ساخت و در پهنای پرده‌های چشمانش هزاران سوال نهفته بودند، او به انجام پر از امید و خوشبختی می‌اندیشید و نیک بختی را در کوچه‌های اروپا می‌دید. او که روز نخست گوش زدهایی برای یوسف […]

بیشتر بخوانید


۲۳ دلو

۱۳۹۴

من و خودکارم


نوشته شده توسط: انیتا، صنف هفتم ج

خودکارم همدم تنهایی‌های من است، هنگامی که هیچ کسی را ندارم و در عمق تنهایی‌هایم فرو می‌روم و همواره به زمین می‌خورم. هیچ چیزی جز خودکارم نمی‌تواند مرهم این تنهایی و زخم‌هایم باشد؛ چون خودکارم هیچ سخن نمی‌گوید؛ مگر آنچه که من بخواهم و بدون هیچ حرفی، دردهایم را در خود می‌گنجاند و به رشته […]

بیشتر بخوانید


۱۸ دلو

۱۳۹۴

غروب آدمیت


نوشته شده توسط: زهرا حیدری، یازدهم  الف

در این روز سرد زمستانی که سردی میان آدم‌ها در رگ رگ  وجودم جاخوش کرده  است، چقدر دلم می‌خواهد برای این غروب تهی از زندگی و آدم‌های  رمیده از خویش گریه کنم. این غروب خسته از عصیان آدم‌ها از درد آدمیت بامن حرف می‌زند. آری می‌خواهم دردت را فریاد بزنم؛ اما با چه صدایی؟ کدامین […]

بیشتر بخوانید


۱۸ دلو

۱۳۹۴

قله‌های آرزو


نوشته شده توسط: ام البنین آتبین، دانش آموز هفتم الف

همیشه با خود می‌گویم که ای‌کاش زمان برگردد و یا زمان متوقف شود، می‌خواهم خطاهایی که در گذشته مرتکب شده‌ام را جبران کنم. به یاد می‌آورم وقتی را که استاد پیش روی صنف ما ایستاد می‌شد و با ما سخن از اخلاق می‌گفت. راه‌های رسیدن به سرمنزل و مقصود را به ما رهنمایی می‌کرد، به […]

بیشتر بخوانید

images


۱۹ جدی

۱۳۹۴

حکایت سپهر


نوشته شده توسط: مشتاق احمد اختیارزاده

،می‌نشینم، می‌نویسم. به خودم می‌آیم و هر شب در زمان لمیدن مژه‌هایم بالای یک‌ دیگر، یاد تو در اقیانوس تفکرم موج می‌زند. رویا می‌بینم و در آغوش می‌گیرمت  و با دست‌هایم دست‌هایت را محکم می‌فشارم و با کلمات شیرین دری چند لحظهای باهم می‌خندیم و با زهم بانگ ایاز سپیده دم از خواب بیدارم می‌کند […]

بیشتر بخوانید

images


۱۸ جدی

۱۳۹۴

روستایی در آسمان


نوشته شده توسط: حمید الله مبارز

دو جفت چشم بادامی پر دردکودکی، با دوستش به آسمان خیره شده بودند٬ جایی که مردم خوشحال و به دور از مشکلات  زندگی می‌کردند. آنجا همه یکدیگر را دوست داشتند و به هم‌دیگر احترام داشتند کودکان نمی‌گریستند و در آغوش مادران‌شان بزرگ می‌شدند. مادران رنج نمی‌کشیدند. همه خانواده‌ها در سایه‌ی پدران مهربان می‌زیستند. گندم‌های طلایی […]

بیشتر بخوانید