2016-04-08_12.32.13


۲۵ ثور

۱۳۹۵

خدا نگهدار پدر


نوشته شده توسط: نرگس محمدی، یازدهم الف

سکوت سردی میان حرف‌های ما بوجود آمد. انگار که دیگر حرفی برای گفتن نداریم؛ اما قلب ما مملو از حرف‌های بود که می‌خواستیم بگویم؛ ولی دل جرآت برای گفتن‌اش را از دست داده بود. سکوت ما داشت طولانی‌تر می‌شد و قلب‌ما بی‌تاب‌تر. بخاطر سخن گفتن و درد دل کردن بهانه می‌خواستم تا حرفی بگویم و […]

بیشتر بخوانید

3


۲۳ حمل

۱۳۹۵

در آروزی گمشده‌ها


نوشته شده توسط: مهدیه جمالی، دانش‌آموز یازدهم الف

آهسته چشمانم را باز کردم، خود را در اتاقی سپید رنگ یافتم. نه کسی بود  نه صدایی و نه هیچ چیز دیگر… احساس کردم تنم خیلی سنگین شده و نمی‌توانم درست حرکت کنم. چند لحظه‌ای که درنگ کردم، دیدم سیروم در دستم وصل است و روی تختی دراز کشیده‌ام. هر چند صدا زدم کسی نیامد […]

بیشتر بخوانید

1


۲۲ حمل

۱۳۹۵

تکیه‌گاهم، برای تو نوشتم!


نوشته شده توسط: طاهره حسینی، دانش آموز صنف نهم ب

بازهم از ابتدای همان جاده و از آخر گل‌های قالین و یا ستاره های دنباله دار برای تو مینویسم؛ از تو مینویسم، از تو که از فراز قله خورشید و از پس کوهستان نامهربانیها سر به فلک کشیده  و بر من لبخند زدی. آسمان آبی است و صاف، زمین میگذرد، زمینی که سرشار از خیر […]

بیشتر بخوانید

2


۲۲ حمل

۱۳۹۵

آب را گِل نکنیم


نوشته شده توسط: هما پیمان، دانش آموز صنف دهم ب

که وقتی آب را میآفرید؛ به فرشتههایش میگفت؛ «آب را گِل نکیند»؛ انگار که فرشتههای معصوم؛ مثل مردم شهر غریب من؛ در پی این هستند؛ که گناهان نگاه خود را؛ بشویند لب آن رود زلال؛ و آب را گِل بکنند، خدا؛ به فرشته هایش میگفت؛ «آب را گل نکنید»،؛ انگار که فرشته های تنها؛ مثل […]

بیشتر بخوانید

Capture


۱۱ حمل

۱۳۹۵

اندر حکایت دو حاکم


نوشته شده توسط: محمدرضا عزیزی، دانشجوی دانشگاه کابل

چو آغاز کردی تو یک روز نو کنون داستان دو حاکم شنو راویان اخبار و ناقلان آثار، چنین گفتهاند که در خطه شیران گروه و سرزمین مجاهدان نستوه که همان بلاد افاغنه باشد، سیلیکت کردن سلطان مملکت مشکل و ایلیکت ساختن پاسبان رعیت محمل بود و ایجاب مصارف و کوایف بیحد مینمود. مع الوصف، تابعین […]

بیشتر بخوانید

_MG_8370


۱۱ حمل

۱۳۹۵

روایتی از کتاب نانوشته ی خودم


نوشته شده توسط: عبدالله حسن‌زاده، دوازدهم ب

ناخواسته بد شدم، تغییر کردم، در دنیایی دیگر وارد شدم. افکارم عوض شدند و دیگر آن چیزهایی را که در گذشته دوست داشتم، دوست ندارم. قلبم توانایی دوست داشتن را ندارد و چندی است معقول شده‌ام. دنبال نفع و ضرر هستم. در ذهنم مسایل گوناگون می‌چرخد. به تمامی آن حرف‌ها فکر می‌کنم و  چند وقتی […]

بیشتر بخوانید