۲۳ دلو

۱۳۹۴

من و خودکارم


نوشته شده توسط: انیتا، صنف هفتم ج

خودکارم همدم تنهایی‌های من است، هنگامی که هیچ کسی را ندارم و در عمق تنهایی‌هایم فرو می‌روم و همواره به زمین می‌خورم. هیچ چیزی جز خودکارم نمی‌تواند مرهم این تنهایی و زخم‌هایم باشد؛ چون خودکارم هیچ سخن نمی‌گوید؛ مگر آنچه که من بخواهم و بدون هیچ حرفی، دردهایم را در خود می‌گنجاند و به رشته […]

بیشتر بخوانید


۱۸ دلو

۱۳۹۴

غروب آدمیت


نوشته شده توسط: زهرا حیدری، یازدهم  الف

در این روز سرد زمستانی که سردی میان آدم‌ها در رگ رگ  وجودم جاخوش کرده  است، چقدر دلم می‌خواهد برای این غروب تهی از زندگی و آدم‌های  رمیده از خویش گریه کنم. این غروب خسته از عصیان آدم‌ها از درد آدمیت بامن حرف می‌زند. آری می‌خواهم دردت را فریاد بزنم؛ اما با چه صدایی؟ کدامین […]

بیشتر بخوانید


۱۸ دلو

۱۳۹۴

قله‌های آرزو


نوشته شده توسط: ام البنین آتبین، دانش آموز هفتم الف

همیشه با خود می‌گویم که ای‌کاش زمان برگردد و یا زمان متوقف شود، می‌خواهم خطاهایی که در گذشته مرتکب شده‌ام را جبران کنم. به یاد می‌آورم وقتی را که استاد پیش روی صنف ما ایستاد می‌شد و با ما سخن از اخلاق می‌گفت. راه‌های رسیدن به سرمنزل و مقصود را به ما رهنمایی می‌کرد، به […]

بیشتر بخوانید

images


۱۹ جدی

۱۳۹۴

حکایت سپهر


نوشته شده توسط: مشتاق احمد اختیارزاده

،می‌نشینم، می‌نویسم. به خودم می‌آیم و هر شب در زمان لمیدن مژه‌هایم بالای یک‌ دیگر، یاد تو در اقیانوس تفکرم موج می‌زند. رویا می‌بینم و در آغوش می‌گیرمت  و با دست‌هایم دست‌هایت را محکم می‌فشارم و با کلمات شیرین دری چند لحظهای باهم می‌خندیم و با زهم بانگ ایاز سپیده دم از خواب بیدارم می‌کند […]

بیشتر بخوانید

images


۱۸ جدی

۱۳۹۴

روستایی در آسمان


نوشته شده توسط: حمید الله مبارز

دو جفت چشم بادامی پر دردکودکی، با دوستش به آسمان خیره شده بودند٬ جایی که مردم خوشحال و به دور از مشکلات  زندگی می‌کردند. آنجا همه یکدیگر را دوست داشتند و به هم‌دیگر احترام داشتند کودکان نمی‌گریستند و در آغوش مادران‌شان بزرگ می‌شدند. مادران رنج نمی‌کشیدند. همه خانواده‌ها در سایه‌ی پدران مهربان می‌زیستند. گندم‌های طلایی […]

بیشتر بخوانید

arzu


۱۸ جدی

۱۳۹۴

رویایی که رویا باقی ماند!


نوشته شده توسط: آرزو نایل

این را می نویسم اما نمیدانم عاقبت به کجا خواهد رسید آیا به دست تو خواهد رسید یا نه؟ ویا هم هستی تا بخونی؟یا نه؟ این را می نویسم میخواهم بغض ۱۶ سال ام را با نوشتن این خالی کنم. شانزدهمین سالگرد تولد ام را بازهم بدون تو جشن گرفتن امسال بازهم جای تو خالی […]

بیشتر بخوانید