ahmadali mehri


۱۰ اسد

۱۳۹۸

شخصی به نام خدا


نوشته شده توسط: احمدعلی مهری، دانش‌آموز هشتم الف

آن‌روزها بدترین روزهای زندگی ام بود. مدام می‌گفتم: او دیگر همراهم نیست! معصومه دیگر کنارم نیست” یا به اصطلاح محبتم  را نادیده گرفته بود. آن‌زمان یادم می‌آمد, زمانی را که اول نمره کلاس بودم. درسم عالی بود. هم‌کلاسی‌هایم به من احترام می‌گذاشتند. هیچ‌کس جرأت رقابت با من را نداشتند و این ها همه بخاطر این […]

بیشتر بخوانید

ارشاد عظیمی


۱۰ اسد

۱۳۹۸

برنامه‌ا‌ی برای آینده


نوشته شده توسط: ارشاد عظیمی؛ صنف ششم ب پسرها

زندگی بدون برنامه غیر ممکن است. برنامه در واقع چرخه‌ی زندگی را حرکت می‌دهد. بدون برنامه زندگی معنی ندارد. به نظر من یکی از فرق‌های حیوان با انسان همین برنامه‌ای انسان برای زندگی است. حیوانات فقط به امروز خود فکر می‌کنند اما انسان‌ها برای فردای خود برنامه دارند و با اهداف و برنامه‌ای خود حرکت […]

بیشتر بخوانید

سمیع الله صفدری


۵ اسد

۱۳۹۸

“خدا در نگاه توست”


نوشته شده توسط: سمیع‌الله صفدری، دوازدهم الف پسرها

شناخت خود و خدا خیلی برایم آسان شده. خیلی آسان است؛ کافی است دور و برم را خوب به دقت نگاه کنم. می‌بینم که خودم ساده هستم؛ به سادگی خدا، خودم اطرافم را خوب می‌شناسم؛ هستی و طبیعت. خوب می‌دانم که اگر هستی نباشد من هم نیستم و اگر من نباشم چیزی به نام هستی […]

بیشتر بخوانید

سونیا چهارم الف


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

دوست دارم اینگونه انسان باشم


نوشته شده توسط: سونیا، چهارم دال دختران

من می‌خواهم جمله‌ای را که دوست دارم، «اینگونه انسان باشم» فقط با یک کلمه که خیلی معروف و با معنی است و یک کلمه‌ای که همه‌ی ما دوست داریم، در زندگی ما داشته‌باشیم و با یک کلمه‌ای که همه‌ی انسان‌های هدف‌مند در جهان به خاطر به دست آوردن آن، تلاش می‌کنند به شما بگویم؛ بله […]

بیشتر بخوانید

رویا ششم الف


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

یک روز بارانی


نوشته شده توسط: رویا، ششم الف دختران

ساعت دوم بود. ساعتی بود که من آن ساعت را بیشتر از دیگر ساعت‌ها علاقمندش بودم. آن ساعت، ساعت انشاء بود. همه ی ما بسیار هیجان زده بودیم که استاد امروز موضوع انشای ما را چه می دهد. بالاخره استاد داخل صنف شد و همه ی ما با استقبالش ایستاد شدیم. استاد برای اینکه به […]

بیشتر بخوانید

دیانا هفت الف


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

شیشه‌ی زمستان دلگیر شکست


نوشته شده توسط: دیاناسهرابی، صنف هفتم الف دختران

از خانه بیرون شدم. فاژه ای کشیدم و با خرسندی به شیشه‌ی بهارکه می‌خواست شکل بگیرد نگاه کردم، شکوفه های کوچک بعد از این همه مشکلات زمستان باز هم می توانستند ادامه دهند. شکوفه ها روز به روز بازتر و زیباتر می‌شدند. انگار روز به روز خنده روی لبان شان بیشتر از دیروز شکل می‌گرفت. […]

بیشتر بخوانید