18405958_749543981886265_1233400552_o


۲۳ دلو

۱۳۹۶

عشق هم‌چون اکسیر


نوشته شده توسط: شیر حسین مرادی دهم ج

در طول تاریخ، فلاسفه و در مقابل عارفان از عشق تعریف‌های مختلف و متعدد ارایه داده‌اند که این تعارف منجر به یک سلسله اختلافات نظری در باره‌ی مساله‌ی عشق در میان مکاتب فلسفی و عرفانی شده‌است. چنان‌چه در تحقیق در مورد عشق مثلن ما به یک سری تقسیماتی که از سوی فلاسفه و عرفا پیرامون […]

بیشتر بخوانید

18405958_749543981886265_1233400552_o


۴ میزان

۱۳۹۶

صلح، ضرورتِ اصلی جامعه‌ی بشری


نوشته شده توسط: شیرحسین مرادی، دهم ج

صلح ضرورتِ زیستن است. آنگاه که انسان‌ها از دل بدویت به اقلیم مدنیت پا گذاشت و زیستن را معنادار کرد، ضرورتِ موجودیتِ صلح که انسان‌ها را از حزنِ نقمتِ مفاصله و نبودنِ نعمت مراوده، نجات می‌بخشید، زیادتر و وافرتر گردید. بازپسین سردم‌دارانِ جوامع و پیش‌کسوتانِ مجامع از سرانجام دوامِ زندگیِ بدوی که واقعه‌ی جز فجایعِ […]

بیشتر بخوانید

سحر ثنا


۴ میزان

۱۳۹۶

دور خواهم رفت


نوشته شده توسط: سحر ثنا دهم ب

دور خواهم رفت از کنار آدمیان، از طلوع بی‌پایان ترک خواهم کرد زندگی را عشق را دیوانگی را آدمی را ترک خواهم کرد دیگر نه آفتابی‌ست و نه عشقی نه دنیایی و نه زندگییِ زندگی شد بازی چرخ و فلک عشق شد پایه و تهداب آن تلخ شد روز و شب در زندگی هم‌چو گودال […]

بیشتر بخوانید

IMG_7728


۱۸ سرطان

۱۳۹۶

نامه‌ای به مادر


نوشته شده توسط: نادره طلایی دهم الف

شعله‌ی شمعی می‌لرزد دریا زمزمه می‌کند و من این نامه را با هزاران بوسه به مادرم می‌نویسم. سلام بر تو ای مادر، ای تنها دلیل آفرینش، ای که در سکوتت زمان می‌ایستد و در لبخندت عشق، بهار و ایثار معنا پیدا می‌کند. بی تو نفس کشیدن عمر تباه کردن است. تو را باید در خودت […]

بیشتر بخوانید

IMG_4498


۱۸ سرطان

۱۳۹۶

ملت پوشالی


نوشته شده توسط: گل حسن محمدی، یازدهم ب

پیرمردی در دل شب می‌گرید و زنی در حال مخته، گیسوان سپیدش را با دو دست می‌کَند. مردان شهر با بیل و کلنگ و تن‌های خاک آلود از قبرستان برگشته اند، کسی همسرش را به خاک سپرده و پدری هم، نعش بی سر فرزندش را. شهر آبستن اندوه همیشگی‌ست. مرثیه‌ی مرگ از مناره‌های مسجد شهر […]

بیشتر بخوانید

BeautyPlus_۲۰۱۷۰۶۲۰۲۱۳۲۲۹_save


۱۸ سرطان

۱۳۹۶

از زبان یک ملت


نوشته شده توسط: مصطفی احمدی هشتم الف

 کابلم امشب تو خوابی بی صدا     من ندانم کی تو را کنم ندا گرنخیزی زین خواب‌های پر ریا    می کنم از تو شکایت بر خدا امشب، شبی‌ست تاریک، دیگر مثل هر شبی خوشحال‌کننده نیست، غم و اندوه همه جا فراگیر شده است، لبخند با لب‌ها بیگانه شده است و خنده خیال همه را ترک گفته […]

بیشتر بخوانید