IMG_1661


۱۰ حوت

۱۳۹۶

حرف دل


نوشته شده توسط: مژگان جمال، نهم الف

هیچ چیز غیر واقعی‌تر و گمراه کننده‌تر از احساسات انسان‌ها نیست. می‌توان به پایان راه رسید و دل زده شد، از کسی که تا دیروز عاشقش بودی؛ اما امروز نیستی. کافی است. همین کسی که خدا خدا می کردی راهش را بکشد و زودتر برود، دوباره به در کوچه‌بازار احساسات پرسه می‌زند. در گیرودار بازی […]

بیشتر بخوانید

18405958_749543981886265_1233400552_o


۲۳ دلو

۱۳۹۶

عشق هم‌چون اکسیر


نوشته شده توسط: شیر حسین مرادی دهم ج

در طول تاریخ، فلاسفه و در مقابل عارفان از عشق تعریف‌های مختلف و متعدد ارایه داده‌اند که این تعارف منجر به یک سلسله اختلافات نظری در باره‌ی مساله‌ی عشق در میان مکاتب فلسفی و عرفانی شده‌است. چنان‌چه در تحقیق در مورد عشق مثلن ما به یک سری تقسیماتی که از سوی فلاسفه و عرفا پیرامون […]

بیشتر بخوانید

18405958_749543981886265_1233400552_o


۴ میزان

۱۳۹۶

صلح، ضرورتِ اصلی جامعه‌ی بشری


نوشته شده توسط: شیرحسین مرادی، دهم ج

صلح ضرورتِ زیستن است. آنگاه که انسان‌ها از دل بدویت به اقلیم مدنیت پا گذاشت و زیستن را معنادار کرد، ضرورتِ موجودیتِ صلح که انسان‌ها را از حزنِ نقمتِ مفاصله و نبودنِ نعمت مراوده، نجات می‌بخشید، زیادتر و وافرتر گردید. بازپسین سردم‌دارانِ جوامع و پیش‌کسوتانِ مجامع از سرانجام دوامِ زندگیِ بدوی که واقعه‌ی جز فجایعِ […]

بیشتر بخوانید

سحر ثنا


۴ میزان

۱۳۹۶

دور خواهم رفت


نوشته شده توسط: سحر ثنا دهم ب

دور خواهم رفت از کنار آدمیان، از طلوع بی‌پایان ترک خواهم کرد زندگی را عشق را دیوانگی را آدمی را ترک خواهم کرد دیگر نه آفتابی‌ست و نه عشقی نه دنیایی و نه زندگییِ زندگی شد بازی چرخ و فلک عشق شد پایه و تهداب آن تلخ شد روز و شب در زندگی هم‌چو گودال […]

بیشتر بخوانید

IMG_7728


۱۸ سرطان

۱۳۹۶

نامه‌ای به مادر


نوشته شده توسط: نادره طلایی دهم الف

شعله‌ی شمعی می‌لرزد دریا زمزمه می‌کند و من این نامه را با هزاران بوسه به مادرم می‌نویسم. سلام بر تو ای مادر، ای تنها دلیل آفرینش، ای که در سکوتت زمان می‌ایستد و در لبخندت عشق، بهار و ایثار معنا پیدا می‌کند. بی تو نفس کشیدن عمر تباه کردن است. تو را باید در خودت […]

بیشتر بخوانید

IMG_4498


۱۸ سرطان

۱۳۹۶

ملت پوشالی


نوشته شده توسط: گل حسن محمدی، یازدهم ب

پیرمردی در دل شب می‌گرید و زنی در حال مخته، گیسوان سپیدش را با دو دست می‌کَند. مردان شهر با بیل و کلنگ و تن‌های خاک آلود از قبرستان برگشته اند، کسی همسرش را به خاک سپرده و پدری هم، نعش بی سر فرزندش را. شهر آبستن اندوه همیشگی‌ست. مرثیه‌ی مرگ از مناره‌های مسجد شهر […]

بیشتر بخوانید