رویا ششم الف


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

یک روز بارانی


نوشته شده توسط: رویا، ششم الف دختران

ساعت دوم بود. ساعتی بود که من آن ساعت را بیشتر از دیگر ساعت‌ها علاقمندش بودم. آن ساعت، ساعت انشاء بود. همه ی ما بسیار هیجان زده بودیم که استاد امروز موضوع انشای ما را چه می دهد. بالاخره استاد داخل صنف شد و همه ی ما با استقبالش ایستاد شدیم. استاد برای اینکه به […]

بیشتر بخوانید

دیانا هفت الف


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

شیشه‌ی زمستان دلگیر شکست


نوشته شده توسط: دیاناسهرابی، صنف هفتم الف دختران

از خانه بیرون شدم. فاژه ای کشیدم و با خرسندی به شیشه‌ی بهارکه می‌خواست شکل بگیرد نگاه کردم، شکوفه های کوچک بعد از این همه مشکلات زمستان باز هم می توانستند ادامه دهند. شکوفه ها روز به روز بازتر و زیباتر می‌شدند. انگار روز به روز خنده روی لبان شان بیشتر از دیروز شکل می‌گرفت. […]

بیشتر بخوانید

محمدعلی


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

زلیخا می‌خواهد بمیرد ( ۲)


نوشته شده توسط: محمدعلی حجتی، فارغ 1397 ترجمه‌ی گل‌حسن محمدی، فارغ 1397

… ماه‌ها سپری شد اما به مرور زمان زلیخا نتوانست با زندگی شهری انس بگیرد. با وجودیکه خانواده‌اش در یکی از اتاق‌های خانه‌ی کاکایش اقامت گزیده بود او خود را هم‌چنان مهمان ناخوانده‌ای در جمع دیگران احساس می‌کرد. کاکای زلیخا از وی خواسته بود با دخترانش در کارهای خانه همکاری کند. بعد از مدتی مادر […]

بیشتر بخوانید

رحیم ایازی


۲۹ سرطان

۱۳۹۸

رویای من


نوشته شده توسط: محمد رحیم  ایازی، ششم ج پسران

رویای من به‌عنوان یگ شاگرد صنف ششم این‌است که من به آرزوهایم برسم. یکی از آرزوهایم بودن یک شخص مفید است. می‌خواهم برای خودم، برای دیگران و برای جامعه و مردمم، مفید باشم و به آنها کمک کنم. ازکودکی که به مکتب می‌رفتم آرزو داشتم که روزی من به وطنم خدمت کنم و شاهد پیشرفت […]

بیشتر بخوانید

محمدعلی


۲۲ سرطان

۱۳۹۸

زلیخا می‌خواهد بمیرد (۱)


نوشته شده توسط: محمدعلی حجتی ترجمه‌ی گل‌حسن محمدی

زلیخا کنار پنجره نشسته و به آفتاب که آهسته آهسته در آسمان صبح‌گاهی بلند می‌شود خیره شده است. قارقار بلند کلاغ‌ها سکوت چند لحظه قبل دهکده را شکسته‌ و بوی خوشایند نان تازه‌ی تنوری فضای روستا را پر کرده بود. زلیخا به نور آفتاب زل زده بود که مانند ملافه‌ای دهکده را می‌پوشانید و ذره‌های […]

بیشتر بخوانید

علی رضا فانوس


۲۲ سرطان

۱۳۹۸

بهترین و زیبا ترین خاطره‌ی زندگی من


نوشته شده توسط: علی رضا فانوس، ششم الف پسران

جه زیبا گفته اند: که بهشت زیر پای مادر است. دقیقا من در حدود پنچ الی شش سالم بود که از طرف کودکستان که در پهلوی خانه‌ی ما بود به شکل نا گهانی یا غافل‌گیرانه رفتم به پارک. دقیق یادم نیست که کجا بود. خوب به هر صورت داستان از این‌جا آغاز شد که وقتی […]

بیشتر بخوانید