محدثه حسنی


۲ سرطان

۱۳۹۸

کافر نامسلمان


نوشته شده توسط: محدثه حسنی، دانش‌آموز کلاس هشتم الف

مرد جوان هنوز نمی دانست قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد. او در حالی که به چوکی موتر لم داده بود، داشت آخرین خاطراتش را به یاد می آورد.از شب همه وسایلش را درون کیف کوچکی جا داده بود. وقتی از خواب بیدار شد، به ساعت نگاه کرد و دید دیر شده است. کیفش را […]

بیشتر بخوانید

IMG_4498


۲۵ جوزا

۱۳۹۸

نگاهی به نظام آموزشی مکاتب کشور


نوشته شده توسط: گل‌حسن محمدی، فارغ 1397

نخستین قدم برای فراگیری و آموزش از صنف‌های مکتب آغاز می‌شود و شالوده‌ی فکری آدم‌ها با گذشت سال‌ها درس و مشق و مشقت در همین مکان شکل می‌گیرد. بنابراین، نظام آموزشی رسالت خطیری بر دوش دارد: گسترش خرد و آگاهی و پرورش کودکان و نوجوانان یک سرزمین برای آینده‌ی بهتر از حال. نظام آموزشی مکاتب […]

بیشتر بخوانید

نرگس احمدی


۱۱ جوزا

۱۳۹۸

ديگر هيچ چيز تاريك نبود


نوشته شده توسط: نرگس احمدی، دانش‌آموز نهم الف

شب بود. نيمه ی شب حدود ساعت ١:١٠دقيقه. خواب نرفته بودم و از جايم برخاستم و در آن تاريكي اتاق چند بار نفس عميق كشيدم تا آرامشم را بيابم و دوباره بكوشم تا بخوابم. اما ناگهان احساس گرمي به من دست داد و پنجره ها را باز كردم.  نگاهي به آسمان آبي انداختم اما آبي […]

بیشتر بخوانید

ام‌البنین


۴ جوزا

۱۳۹۸

بیست و چهار ساعت‌های تکراری


نوشته شده توسط: ام‌البنین ارجمند، دهم ج

مثل همیشه با کابوسی از خواب بیدار می شوم. ذهن و جسم خسته و کبودم را آماده ی زندگی می کنم. بعد رو به آیینه می نشینم. به صورت کبود و دستان آبله ام نگاهی می اندازم. بعد شروع می کنم به گریم زدن صورتم، آن قدر به آن گریم می زنم که صورتم احساس […]

بیشتر بخوانید

محمدعلی


۲۱ ثور

۱۳۹۸

آقای کابل


نوشته شده توسط: محمدعلی، فارغ 1397 ترجمه‌ی گل‌حسن محمدی

چشم‌هایم آهسته‌آهسته باز می‌شوند و صدای شرشر آب به‌گوشم می‌رسد. خود را در کنار دریای باشکوهی که پاهایم از لبه‌ی آن بسوی پایین آویزان است، می‌یابم. با خود می‌گویم: «من کجا هستم؟» در این هنگام صدای پیرمردی از عقب بلند می‌شود: «اینجا کابل است و تو در کنار دریای کابل نشسته‌ای.» به طرف صدا چرخیدم […]

بیشتر بخوانید

56652809_2597896426951498_1162599715192176640_n


۴ ثور

۱۳۹۸

روایتی از یک زندگی


نوشته شده توسط: کاوه همایون

در یک شب پاییزی، در امتداد لحظه‌ها و در انتهای خیابان‌های که بوی هیچ رسیدنی را به مشامم هدیه نمی‌کند و من در لای برگ‌های زرد پاییزی در انتظار نشسته‌ام تا شاید دل‌خوشی زندگی‌ام برگردد. در حسرت دیدن زیباترین امید زندگی‌ام نشسته‌ام و او مدت‌هاست که رفته و در فراز کوه پایه‌های بلند پر کشیده […]

بیشتر بخوانید