dd


۱۶ عقرب

۱۳۹۵

سوژه‌ی جدید


نوشته شده توسط:

در میان نوشته های از جنس سوژه های جدیدم پریدی ناخواسته ادامه ات دادم و از اول کاغذ سفید تا آخر کاغذ خطی شده سیاه، سفید و قرمز کشاندمت. گاهی لباست را سرخ و گلابی کشیدم و گاهی هم موهایت را سیاه قلم زدم، هر باری که قلم می کشیدم موهایت سیاه تر می شد […]

بیشتر بخوانید

%da%af%d9%84-%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%db%8c-2


۱۳ عقرب

۱۳۹۵

فصل خوشبختی


نوشته شده توسط: گل حسن محمدی صنف دهم ب

افغانی افغانی وارث ویرانی اواخر خزان بود،باد با صدای محزونی می وزید و برگهای زرد درخت چنار که در وسط قرارگاه نظامی بود به آهستگی به زمین می نشستند،هوا سرد و دلگیر بود، یک دسته مرغان آواره بسوی نامعلومی بال میزدند. و صابر در حالیکه لباس سربازی به تن داشت در گوشه از محوطه قرارگاه نظامی […]

بیشتر بخوانید

male-icon-4


۱۳ عقرب

۱۳۹۵

چکیده یی از تخیل


نوشته شده توسط: فرید الیاس

سلام پاییز! سلام ای فصل جدید, ای نقشبند گلبرگ زیبای زرد, ای فصل نارنجی خش خش, ای نیمه نگاه های آفتاب, سلام. میگویند تازه همین روزها آمده یی و رخ نمودی;  هروقت اسمی از تو میشنوم یاد چراغ زرد ترافیک می افتم,  حالتی سردرگم, منتظر چراغ بعدی, آنگاهست که چشم ها همه به تو اند […]

بیشتر بخوانید

dd


۱۳ عقرب

۱۳۹۵

دختر بودا


نوشته شده توسط:

اواخر ماه جدی سال ۱۳۷۴ بود.زمستان زودتر از هر سال به بامیان قدم گذاشته بود.باد سرد زمستانی می وزید و بعد از چند روز برفباری پی در پی خورشید از پشت کوه های شرقی اندکی سر کشیده بود،تمام شهر غرق در سکوت بود و گه گاهی صدای کلاغها بگوش می رسید که از یک شاخه […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720


۱۷ سنبله

۱۳۹۵

ما همه اسد هستیم!


نوشته شده توسط: معصومه عرفان دانش‌‌آموز کلاس دهم

بازهم ۲اسد، شنبه آمده بود معلم آرام اسم‌ها را می‌خواند اصغر پاسخ امده اند عباس پاسخ امده اند اسد پاسخش را کسی از جمع نداد تکرار کنان گفت: اسد! همه ساکت بودیم شانه هایش لرزید همه ساکت بودیم تکرار کنان گفت: اسد! لرزه افتاد به تن‌هامان غمی دیگری همه تنگ فشرد به پا ایستادیم هم […]

بیشتر بخوانید

female-306407_960_720


۳۱ جوزا

۱۳۹۵

 کوچه‌های خاکی


نوشته شده توسط: نادیه موسوی دانش آموز صنف هفتم سواد حیاتی

نمی‌دانم از چه بنویسم و از چه کلماتی استفاده کنم تا بتوانم درد و رنج وطنم را بیان کنم. کلمات بیگانه شده و از ذهنم فرار می‌کند. وقتی به وطنم فکر می‌کنم، همه چیز به یادم می‌آید. غم، درد، رنج و مشکلتاتی را که می‌کشد. اینگونه است وطنم. می‌خواهم همه این دردها و غم‌ها را […]

بیشتر بخوانید