علی رضا فانوس


۲۲ سرطان

۱۳۹۸

بهترین و زیبا ترین خاطره‌ی زندگی من


نوشته شده توسط: علی رضا فانوس، ششم الف پسران

جه زیبا گفته اند: که بهشت زیر پای مادر است. دقیقا من در حدود پنچ الی شش سالم بود که از طرف کودکستان که در پهلوی خانه‌ی ما بود به شکل نا گهانی یا غافل‌گیرانه رفتم به پارک. دقیق یادم نیست که کجا بود. خوب به هر صورت داستان از این‌جا آغاز شد که وقتی […]

بیشتر بخوانید

صدف شریفی


۲۲ سرطان

۱۳۹۸

تصویر دلخراشی در ذهنم


نوشته شده توسط: صدف شریفی، نهم الف دختران 

دقیقا ساعت دو و نیم بعد از ظهر باید مجله دنیا را از دید من تکمیل می کردیم، سوار بر هلیکوپتر بودیم که ساعت دو و چهل و چهار دقیقه وارد کشور ناشناخته ای به اسم افغانستان شدیم که مثلا پایتختش کابل بود، به به چه پایتختی! از دور مردمانی دیده می شدند که همراه […]

بیشتر بخوانید

56119672_2010787512557644_2642488052022247424_o


۱۵ سرطان

۱۳۹۸

نسل دیروز، امروز و فردا


نوشته شده توسط: علی‌سینا شریفی، یازدهم الف پسران

از زمانی که انسان پا به عرصه‌ی وجود گذاشته، با مفهوم زمان درگیر است و با آن هی سر و کله می‌زند. به نحوی به مسابقه دو می‌ماند. ولی همیشه زمان از انسان جلوتر زده به استثنای آن وقت‌هایی که انسان از قید زمان خودش را برهاند که معمولاً امکان‌پذیر نیست. به نظر من زمان […]

بیشتر بخوانید

مهدی سوم ب


۱۵ سرطان

۱۳۹۸

خاطره‌ی یک روز خوب


نوشته شده توسط: مهدی، سوم ب

اول صبح در یکی از روزهای ماه سرطان صدای خنده و خوشحالی خواهرم مرا از خواب بیدار کرد. از اتاق خود بیرون شدم که پدرم صدا زد تا برای میله رفتن آماده شویم. من هم با شوق تمام سروصورت خود را شسته آماده شدم. نه صبح از خانه حرکت کردیم. در مسیر راه همان طوری […]

بیشتر بخوانید

نجیب پیام


۱۵ سرطان

۱۳۹۸

صلح میوه‌ی شیرین خداست


نوشته شده توسط: نجیب‌‌الله پیام، ششم الف پسران

مدادم‌ را برمی‌دارم و از خواسته‌ای به نام «صلح» می‌نویسم. صلح برای من رویا است، صلح میوه‌ی شیرینی‌است که طعم آرامش به آدمی می‌دهد. صلح رویای هر انسان مدنی است. همه چیز در سایه‌ی صلح امکان پذیر است. صلح باعث آرامش و آسودگی آدم‌ها می‌شود. هر کشوری که امروز پیش‌رفت کرده است در سایه‌ی صلح […]

بیشتر بخوانید

56119672_2010787512557644_2642488052022247424_o


۱۵ سرطان

۱۳۹۸

لالایی خمپاره


نوشته شده توسط: علی‌سینا شریفی، یازدهم الف پسران

مادر امروز خانه آمده‌ام پسرت گرچه که ملنگ شده از هیاهوی روزگار سگی دفنِ در زیر بمب و بنگ شده آمدم درد دل کنم با تو مثل دوران کودکی‌هایم تا که لالا کنی مرا… دل من پشت لالایی تو تنگ شده آمدم تا که سر بمانم بر سر زانوی تو که بوسه زنی سر از […]

بیشتر بخوانید