ریحانه احمدی ۵ دال


۱۵ سرطان

۱۳۹۸

اندکی با انصاف باشیم!


نوشته شده توسط: ریحانه احمدی، صنف پنجم دال دختران

وقتی که یک دانش‌‌‌آموز اول نمره، دوم نمره، سوم نمره و همین‌طور یک مقامی را کسب می‌کند، بعضی از معلمان از آن‌ها توقع دارند که همیشه به سوال‌های شان پاسخ درست بدهند، همیشه منظم باشند، همواره درس‌ها را درست بفهمند و هیچ‌ وقتی بی‌نظمی نکنند یا با یک بار درس‌دادن درس‌ها را یاد بگیرند و […]

بیشتر بخوانید

امیدالله صادقی. ششم ج


۸ سرطان

۱۳۹۸

پدرم کارگر است


نوشته شده توسط: امیدالله صادقی، ششم ج پسران

پدرم کارگر است، اوصبح وقت از خانه  بیرون می شود و شب ناوقت با خستگی زیاد کار به خانه بر می گردد. پدرم کار می کند تا برای من و خانواده ام پول برای غذا و بقیه مصارف تهیه کند. پدرم همیشه برای من و خانواده ام زحمت می کشد و فقط به من و […]

بیشتر بخوانید

حلیمه. هرگز تسلیم نشوید


۸ سرطان

۱۳۹۸

هرگزتسلیم نشوید


نوشته شده توسط: حلیمه فیاضی، هفتم الف دختران

  آفتاب مثل روزهای دیگر غروب می کرد و روز هم مثل روزهای دیگر در حال تمام شدن بود. هوا کم کم می خواست تا روشنی اش را به تاریکی شب هدیه دهد. من هم منتظر بودم تا ستاره ها که بهترین دوستان و همراز من بودند از پشت ابرها بیرون آیند و روشنی شان […]

بیشتر بخوانید

ام‌البنین. مادرم کی می آید


۲ سرطان

۱۳۹۸

مادرم کی می آید؟


نوشته شده توسط: ام البنین، دانش‌آموز هفتم الف

دوباره یک صدای دیگر. پری از خواب بیدار شد و به طرف کلکین چوبی و کهنه دوید و به مسجدی خیره شد که سوخته بود و از آن دودی بلند شده بود. به یاد صورت مهربان مادرش افتاد و به اطراف اتاق نگاه کرد و یادش آمد که وقتی خواب بود مادرش صورتش را بوسیده […]

بیشتر بخوانید

فرید


۲ سرطان

۱۳۹۸

مادر؛ تو خیلی خدایی!


نوشته شده توسط:  فرید احمدی، دانش‌آموز نهم الف

به عنوان یک پسر شانزده ساله شاید من هیچ گاه نتوانم مادرم و یا هیچ زن یا دختری که روی این کره خاکی زنده گی می کند، آنطور که باید، درک کنم. به دلیل اینکه تنها نقطه مشترک بین من و مادرم یا هر زنی دیگر این است که هردو هم ذاتیم و هردو انسانیم.. […]

بیشتر بخوانید

فرحناز سروری


۲ سرطان

۱۳۹۸

مادر در آیینه


نوشته شده توسط: فرحناز سروری، فارغ 1397

مادر، شانه در دست رو در روی آیینه ایستاده بود. چین های پیشانی را تماشا می کرد. چشمانش خسته و خیره گوشه ی آیینه نقش بسته بود. گاهی با انگشتانش روی چروک ها دست می کشید. انگار باورش نمی شد پیری سراغش را گرفته است. به بازکردن بافت موهایش شروع نمود. پلک هایش را روی […]

بیشتر بخوانید