رویایی که رویا باقی ماند!

رویایی که رویا باقی ماند!

آرزو نایل

۱۸ جدی ۱۳۹۴

1195 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

این را می نویسم اما نمیدانم عاقبت به کجا خواهد رسید آیا به دست تو خواهد رسید یا

نه؟ ویا هم هستی تا بخونی؟یا نه؟ این را می نویسم میخواهم بغض ۱۶ سال ام را با نوشتن این خالی کنم.

شانزدهمین سالگرد تولد ام را بازهم بدون تو جشن گرفتن امسال بازهم جای تو خالی بود.

اما هنوزم جای تو در قلبم خالیست وحتی در درون خانه ما خالیست.هر سال منتظر این هستم که دستان گرمت را لمس کنم و سرم را بوسیده برایم بگوی دخترم تولدت تبریک اما انگار نه انگار تمام این ها برایم یک خواب شده خدایا نمیدانم مرا لایق نمی بینی ویا هم پدرم را.میدانی کاغذ ها سیاه شد و رنگ های قلمم تمام، اما این بغض گلویم است که هیچگاه خالی نمی شود ، با وجود اینکه میدانم نیستی با وجودیکه همه طبیعت با تمام وجود هر لحظه از نبودنت برایم شهادت میدهد اما هنوزم به نبودنت باور ندارم.

آخر من هم بعنوان یک دختر بعنوان یک فرزند آرزو دارم تو را پدر صدا بزنم از دلتنگی هایم بگویم, بگویم که در مکتب ودر مسیر مکتب چه واقعاتی را میگذرانم میخواهم وقتی خانه بیایی دستم را بفشاری وبا یک بوسه ای گرم از پیشانیم خستگی هایم را ازم رفع کنی.میخواهم حتی یک بار هم که شده برای بیرون رفتنم از تو اجازه بگیرم وآگر اجازه ندادی برایت اصرار کنم.

خدایا! آگر صدایم را می شنوی ازت می خواهم که یک بار پدر ام را در رویاهایم بیاری یکبارهم که شده میخواهم او را ببینم , ببینم چقدر با هم شباهت داریم ؟ قالب چهره ات چگونه است؟ ابروهایت کمانی است یاهموار و یا چاق هستی یا لاغر؟ چند روز پیش یکی از دوستانم ازم پرسید ؟همان لحظه ای که پدرت را ببینی چه عکس العمل نشان میدهی, چه احساسی خواهی داشت؟چند لحظه ای مکس کردم در حالی که با این سوال غیر منتظره اشک در چشمانم جاری شد،خواستم بگویم محکم دراغوش گرفته و چند لحظه ای محبت واقعی یک پدر را احساس می کنم اما ناگفته نماند که ازت خیلی دلگیرم بخاطر تنها گذاشتنت؟چرا از کنارم رفتی حتی یکبار هم که شده بیا, تا اگر در رویاهایم در موردت فکر کردم بدانم چی شکلی هستی.میدانی دیشب فلمی را دیدم زیاد دلگیر شدم دیگران حتا اگر در کنارشان هم نیست بازهم عکسی با خود دارند تا لحظاتی بهش خیره شود . لحظه ای در کنارش احساس ارامش کند اما از من چی حتا یکبار هم تو را ندیده ام در رویاهایم تورا همچون معما می ببینم,چگونه در موردت خیال بافی کنم.هر لحظه ای که دوستانم از پدرشان یاد می کند احساس می کنم چقدر جای تو در کنارم خالی است چقدر سرم از نوازشت  خالیست ,چقدر آغوشم محبت پدرانه میخواهد.مادرم همچون من دلش برایت تنگ شده,دلش پشت لبخند هایت تنگ شده,پشت صدا کردن نامش تنگ شده,میدانی چی شب های که از نبودنت اشگ ریختم حال دیگر اتاق هم از نبودنت برایم شهادت میدهد،  تنها دوست لحظات تنهائیماین چهار دیواری شده ,حرف های که به کسی گفته نمی توانم این چهار دیواری به تمام وجود گوش می کندو با احساساتم شریک میشود، حال دیگر تمام رویاهایم در داخل این اتاق حبس شده.حتی اگر تمام دنیا هم یکجا شوندهم برایم جای خالی تو را برایم پرکرده نمی توانند .

می گویند که آدم ها از خاک ساخته شدند و دوباره به خاک بر میگردند اما توحتی یک خاک را هم نشانی نگذاشتی تا روز های دلتنگی ام را کنارت امده ازدلتنگی هایم برایت بگویم. اما فکر می کنم تو فرشته ای بودی که به آسمانها رفتی و منتظر ظهورت همچون امام مهدی خواهم بود.میگویند برای ظهور امام مهدی درود میفرستندو میگویند(الهم عجل الولیک الفرج) اما باخودم فکر میکنم برای ظهور پدرم چه بگویم فقط میگویم خدایا ظهور پدرم را  هر چه زودتر  نزدیک ساز,

پدر جان دوستت دارم با همان لبخند رویایی ات ,با همان دست نامریی که همیش بوسیدم ,همش در عمق نا امیدی هایم ,امیدوار به ظهورت هستم.

داستان که برایتان تعریف کردم واقعیت زندگی دختری است که در دوردست ترین نقطه ای افغانستان با مادرش، کسی که تمامی زندگی اش را وقف همان دخترش کرد،زندگی میکند.سال۱۳۹۱ بود در رخصتی تابستانی با عمه ام تصمیم گرفتیم چندگشتی در ولایت مان (ولایت غور) بزنیم روز جمعه حدودا ساعت ۶ صبح بود که خانه را به قصد ولایت ترک کردیم این اولین سفرم بود که به سمت ولایت مان میرفتیم ودر طول راه باخودم فکر میکردم که چگونه این چند روز را در مسافرت خواهیم گذراند حدودا ساعات نزدیک شام بود و چون راه ناامن تصمیم گرفتیم در یکی از خانه های نزدیک همین جا شب را سپری کنیم ، در یکی از خانه ها درهمان قریه نزدیک شدیم و دروازه را تک تک کردیم یک دختر زیبا باچشمان قهوه ای ،ابروهای کشیده و موهای خرمای در را باز کرد. در آن خانه دخترک با مادرش تنها زندگی میکرد اما چیزی که بیشتر من را مجذوب خود کرد همنام بودن من و او بود،گفت اسمش آرزو است.

شب را همانجا سپری کردیم و مادرش به بسیار خوبی از من و دوستانم پذیرائی کردند آرزو و مادرش خیلی مهربان بودند بعد از این که غذای شب را خوردیم  اندکی قصه کردیم و بعد همه رفتند به طرف بستر های شان . انها دو اتاق  داشتندیکی که مادرش وعمه ام و دیگر دوستان مان در یک اطاق رفتندو چون اطاق آرزو خیلی کوچک بودو از دونفر بیشتر گنجایش نداشت تنها من و آرزو ماندیم ، من و ارزو در همان اتاق کوچک رفتیم و شب را گذراندیم آرزو تمام شب برایم قصه زندگی اش  را کرد هر دوی ما شب تا صبح بیدار بودیم ارزو برای اولین بار درد های دلش را با اتاق شریک نکرد ،هیچگاه هم در مورد پدرش با مادرش حرف نزده بود چون نمی خواست مادرش ناراحت شود.با شنیدن داستان زندگی ارزو خیلی ناراحت شدم حتا نمی دانستم که برایش چه بگوم و چطوری درد های که این همه سال کشیده بود را کم کنم چون از توان من یکی که هیچ چیز در مورد زندگی اش نمیدانستم خارج بود. فقط قادر هستم از خدایم که شاهد تمامی دردهای آرزو بوده او را تنها نگذاشته و برایش توانائی مقابله با تمامی دردو رنج های زندگی را بدهدو به تک آرزویش که دیدن پدرش است برسد.

 

 

 

 


نظرات:

عالی بود. احساسات منو برانگیخت! اما مهمتر از احساساتم مرا به فکر واداشت.

توسط: میلاد صفری

(جدی ۲۰, ۱۳۹۴)


بسیار عالی موفق باشید آبی پوشان عزیز

توسط: KAIHAN

(جدی ۲۱, ۱۳۹۴)


چی قشنگ! عالی دست نویسنده ات توانا باد!

توسط: مینا نوروزی

(جدی ۲۱, ۱۳۹۴)


خیلی عالی بود لحن نوشتن جذاب بود ومرا واداشت تاآخربخوانم

توسط: علی عارفی

(جدی ۲۱, ۱۳۹۴)


احساس کردم که خودم هستم ودارم صحنه را با زبان که باید بیان کنم، بیان میکنم.
سپاس فراوان خواهر عزیز همیش موفق باشی.

توسط: محمد شریف "جمیل"

(جدی ۲۱, ۱۳۹۴)


Khili aali movafaq bashi

توسط: muhammad sorush

(جدی ۲۴, ۱۳۹۴)


نظر شما چیست؟