سرنوشت آدمی؛ همچون برگ درختان

سرنوشت آدمی؛ همچون برگ درختان

آزاده اندیش

۱ قوس ۱۳۹۴

1141 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

تابستان، آخرین نفس‌هایش را می‌کشید؛ اما پاییز به جنگل رسید و باغچه‌ها را به زنگ زرد مبدل کرده بود.

آدمی پاییز با بادهای بیرحمش دوباره از راه رسید بود، درختان یکی یکی کل می‌شدند، وقتی برگ‌های زردش به زمین می‌ریخت، گویی کسی به زور موهای دختری را قیچی می‌زند و او هم داد و فریاد و ناله سر می‌دهد. دوباره بادهای پاییزی می‌وزد و طلسم سکوت همه جا را می‌شکند، خیش خیش برگ‌های زرد پاییزی سکوت کوچه را به هم می‌زند. این برگ‌ها قربانیان فصل پاییز است. آیا این چنین بی‌سرنوشت باقی می مانند یا نه؟ و یا هم پایمال عابرین کوچه‌ها می‌شود. خدایا این بار از تو سوالی دارم: خدایا سرنوشت من  نیز چنین است؟ آیا جسدم بعد از مرگم و بعد از بستن چشمانم طمعهی سگ‌ها می‌شود؟

نه، من این چنین سرنوشت را نمی‌خواهم. خدایا نمی‌خواهم پایمال استبداد و جهالت شوم، نمی‌خواهم طمعه سگ‌ها شوم، نمی‌خواهم بمیرم. می‌خواهم در این دنیا بمانم و تا صدها سال تا پایان قیامت؛ اما چه کنم که دست سرنوشت دستم را نمی‌گیرد و رهایم می‌کند.

خدایا! نگذار که سرنوشت دستم را رها کند.

خدایا! این را از تو می‌خواهم، می‌دانم؛ اما نمی‌خواهم لقمه شوم، نمی‌خواهم پایمال شوم، نمی‌خواهم در خاک شوم، نمی‌خواهم ارزشم با ارزش خاک یکسان شود و نمی‌خواهم چون برگ درختان شوم.


نظر شما چیست؟