عاشق باران شویم

عاشق باران شویم

مریم سلطانی، آموزگار اصول صنفی

۴ عقرب ۱۳۹۸

715 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

کاش همه می توانستند باران را دوست داشته باشند، بادیدنش ازخوشحالی بال دربیاورند، به آسمان بارانی پرواز کنند و نگران خیس شدن بال‌های‌شان نشوند! کاش باران همیشه مهمان شالی‌زارها بود، همیشه دوستش داشتیم و ما مثل شالی‌زارهای برنج که هیچ وقت ازآب سیر نمی شویم! آن وقت باران می‌توانست هرچه دلش می‌خواهد ببارد و آدم را قلقلک بدهد. آن وقت ابرها، مادر باران، همان طور به بازی بچه‌های شان با آدم ها نگاه می کردند، می‌توانستند همه درد دل‌های‌شان را برای دشت بگویند، غصه‌های‌شان را به دریا بریزند و بغض‌های‌شان را برای شالی‌زار خالی کنند؛ ولی حیف، حیف که شالی‌زار زود سیراب می‌شود و بعد همه از دست باران خسته می‌شوند.

لبخندهای اولین قلقلک‌های باران از چهره‌ها می‌رود و بعدهم همه غُر می‌زنند که چقدر باران می‌بارد. آخر یکی نیست به این آدم‌ها بگوید شما که مهمان‌نوازی یاد ندارید چرا مهمان دعوت می‌کنید؟ طفلک باران! قبل از این‌که ببارد، همه آدم‌ها به خدا التماس می‌کنند که باران رحمتش را بباراند؛ اما وقتی خدا برای‌شان باران می‌فرستد، هنوز دفتر غصه‌های ابر باز نشده که همه یادشان می‌رود باران رحمت خداست.آن قدر نق می‌زنند و از خدا می‌خواهند ابرها آرام بگیرند که خدا فقط به خاطر قطره‌ها و برای این که دل قطره‌ها از دست کم محلی آدم ها نشکند، به ابرها می‌گوید که آرام بگیرند. انگار این مردم نمی‌خواهند به حرف‌های آسمان، به غصه‌ی ابر و ترانه باران گوش دهند. نمی‌خواهند با لالایی باران بچه‌های‌شان را بخوابانند، نمی‌خواهند زیر قطره‌های آبی تا می‌توانند بدوند و از قلقلک‌های ملایم باران، عطرخوش دشت باران خورده و صدای بع‌بع گوسفندهایی که باران را  دوست دارند، سرمست شوند. مثل این‌که همه باران را فقط برای ساقه‌های برنج و چرخش چرخ زندگی می‌خواهند؛ اما کاش این چرخش می‌گذاشت باران را بفهمیم، طراواتش را حس کنیم و ترانه‌اش را بشنویم.کاش هر وقت که باران می‌بارد، وقتی که هنوز رحمت خداست، مثل کودکی های‌مان، آرام و شاد و رهای‌رها از همه نق و نوق‌هایی که از زندگی داریم و در دل‌مان تلنبار کرده‌ایم. آن قدرها که حتی خود باران هم به آزادی مان حسودی کنند. کاش یک روز که باران می بارد، نه به خاطر شالی‌زارها و برنج، به خاطر باران، عاشقش شویم! عاشق همه لطافت، آرامش وسبزی‌اش،کاش قدرلالایی باران را می‌دانستیم و این قدر زود از دستش خسته نمی‌شدیم؛ حتی اگر شالی‌زارها خواب خواب باشند!

 


نظر شما چیست؟