معلم

معلم

عبدالله حسن زاده

۱ قوس ۱۳۹۴

558 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

خوب یادم‌ می‌آید، آنگاه که به من یاد دادی، چگونه قلم به دست بگیرم، یادم می‌دادی، کتابم را چگونه بخوانم،‌ یادم می‌دادی چگونه رسامی کنم. از دستم می‌گرفتی و تا دروازه بیرون مکتب می‌رساندی و دست مرا به دست مادرم می‌دادی. آنقدر مهربان بودی که فکر می‌کردم که تو مادرم هستی. با تمام نشاط وشادی در صنف می‌آمدی، سلام می‌دادی و دست محبت را به سرما می‌کشیدی. آموزگار من! خوب به خاطر دارم که چگونه نظافت را به ما آموختاندی، به یاد دارم، آنگاه که ناراحت بودیم؛ با صد مهربانی می‌پرسیدی، چه شده پسرم. برای خوب بودن و آرامش ما نه تنها با ما کار می‌کردی؛ بلکه برای والدین مانیز مشوره می‌دادی، چگونه، ما را تربیت کنند.

آنگاه که ما سرو صدا می‌کردیم، برای آرام کردن ما قصه‌ می‌گفتی و حالا می‌دانم برای یک تغییر چه قدر انتظار می‌کشیدی و روزها و سال ها در انتظارما می‌نشستی. تو به ما‌آموختی در مقابل دیگران چگونه رفتار کنیم،‌ از جوهر وجود تو بودکه یاد گرفتیم در خفا و آشکار دست به کار خلاف نزنیم، از رهنمایی‌های تو بودکه آموختیم هیچ وقت به خود دروغ نگوییم. آنگاه که تو بی‌نظمی ما را بخشیدی،‌ دانستیم که بخشندگی بزرگواری انسان است و در مقابل آدم‌ها به جای خشونت،‌ می‌توان از عطوفت استفاده‌کرد.

امروز دانستیم که نتیجه این تلاش،‌ تغییر برای خود مااست؛ اما این نکته را یافتیم که حقیقتاً تو الگوی ایثار و فداکاری هستی.

آری! حالا می‌دانم، به هر بهانه تلاش می‌کنی، تا ما درس‌مان را یاد بگیریم، گاهی با قهر، گاهی باتشویق. دست ما را می‌گیری و گنج دانش را ملموس می‌کنی، ما را به این دریا غوطه می‌دهی، تا از آن بنوشیم. تو علم را به ما می‌آموزانی و ما را به وسیله‌ی پاکی؛ چون قلم آشنا می‌کنی و اینکه چگونه قلم به دست گیریم، بیندیشیم، بنویسیم. داستان های تو بر گوش و جان مان خوش می‌نشیند، با هزاران درسی که در آن‌ها پنهان است. ما واقعا نمی‌فهمیم که چه چیزهای بزرگی را از تو آموخته‌ایم و اینکه شما با لبخندتان چه مهری در وجودمان می‌کارید. لبخندشما بر هر لبخند دیگری طعنه می‌زنند. گاه با دستان‌تان اشک‌های ما را پاک می‌کنی و گاه با همان دست‌ها در جدول منفی‌مان می‌دهی. با چه مهارتی اولین خشت‌های وجود ما را می‌نهی؛ خشت‌هایی که نه از آب و گل؛ بلکه از علم و حکمت‌اند و چه قدر زیبا معمارگونه به ما نظر می‌اندازی. ما اکثراً شما را دست کم می‌گیریم؛ اما وقتی خوب فکر می‌کنیم، فقط سخنان شماست که می‌تواند به حال ناآرام ما آرامش دهد و با شماست که قلب ما سرشار از بوی مهربانی می‌شود. معلمم! تو هم‌چون یک دوست خوبی که دست ما را می‌گیری؛ اما قلب ما را لمس می‌کنی. آموزگارم! شما فقط یک آموزنده‌ی خشک و خالی نیستی؛ بلکه الگوی مهربانی و تندیس فداکاری هستی.

روش تو، روش(تکرار) است. تو با تکرار های مکرر و بلند خود، بر گوش جهانیان زیباترین نغمه را می‌خوانی و اینکه هیچ صدایی پایدارتر از صدای تو نیست و توهستی که برای ما می آموزانی، چگونه منطقی بیندیشیم و راه اندیشیدن را در ذهن و فکر ما باز می‌کنی. تو همه روز با ما استی و همه روز، روز توست؛ اما یک روز را به پاس تمام زحمات تو گرامی می‌داریم. پس روز تو روز گرامی‌داشت از مهربانی، فداکاری، آموختن پویندگی و پایداری و از همه مهم‌تر روز بزرگداشت از یک ایثار و یک ارزش است.

در اخیر تعهد می‌سپارم که آنچه شما از باغچه‌ی علم تان به ما‌ می‌دهید، آن را بیشتر از آن انکشاف دهیم و بازهم گرامی باد این روز و پایندباد مقام معلم.


نظر شما چیست؟