کوچه‌های خاکی

 کوچه‌های خاکی

نادیه موسوی دانش آموز صنف هفتم سواد حیاتی

۳۱ جوزا ۱۳۹۵

869 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

نمی‌دانم از چه بنویسم و از چه کلماتی استفاده کنم تا بتوانم درد و رنج وطنم را بیان کنم. کلمات بیگانه شده و از ذهنم فرار می‌کند. وقتی به وطنم فکر می‌کنم، همه چیز به یادم می‌آید. غم، درد، رنج و مشکلتاتی را که می‌کشد. اینگونه است وطنم. می‌خواهم همه این دردها و غم‌ها را از زبان کوچه خاکی بگویم.

سلام! من کوچه‌ی خاکی در یک گوشه شهرکابل هستم. همه مردم از من عبور و مرور می‌کردند، بچه‌ها در من بازی می‌کردند، دختران خندان و خوشحال به سوی مکتب می‌رفتند، همه خوشحال و تازه بودند. اعتماد وجه مشترک بود که  به همدیگر شان داشتند، اما این خوشی‌ها و بازی‌ها به خاک یکسان شد. جای دوستی‌ها را دشمنی گرفت، جای اعتماد را بی اعتمادی. همه این‌ها از یک از انفجار شروع شد. انفجاری که همه چیز را بهم زد.

صورتم زخمی شد، دست و پایم از بین رفت و گوش‌هایم دیگر صدای خنده‌های زیبای اطفال را نمی‌شنوند. دیگر از آن صدای شادی و خنده مادران وفرزندانش که باهم بازی می‌کردند، خبری نیست. همه زیبای‌ها کوچیدند و جزء مشت خاک و مخروبه‌ای باقی نماند. در گذشته نه چندان دور مردمان زیاد از من عبور می‌کردند، اما حالا یک انسان را هم نمی‌بینم که سراغم را بگیرد. همه جا را سکوت فراگرفته است و من نیز تنها شدم. نه از آن مادران و کودکان زیبا خبری هست و نه از دختران خندان و بچه‌های خوشحال که بسوی مکتب می‌رفتند.

من میزبان همه آدم‌ها بودم. گاهی اوقات مادرانی را می‌دیدم که فرزند نودامادش را از دست داده بود و در غم و اندوه آن اشک می‌ریخت. با نیم نگاهی می‌دیدم که آهسته آهسته می‌گیریند و اشک می‌ریزند، آه سرد می‌کشیدند، با نگاه به صورت شان می‌توانستم هزاران درد و غم  را از چشمانشان بخواندم. گاهی اوقات با خود درد دل می‌کردند که چرا همیشه ما باید غم ودرد از دست دادن فرزندان مان را داشته باشیم؟ چرا همیشه غم سراغ ما را می‌گیرد؟

می‌خواهم فریاد بزنم و بگویم دیگر بس است. با هجوم این همه درد وغم، خوشی‌ها از ما بیگانه شده و فقط در این دنیا ناراحتی و اندوه را می‌شناسم.  پسری را که تمام جوانی‌ام را برای وی صرف کردم، چرا از دست دادم؟ در دلم هزاران سوال است. سوال‌های که با آن عادت کرده‌ام.


نظر شما چیست؟