یک سال انتظار

عاطفه احمدی، دانش آموز نهم ب

۲۴ دلو ۱۳۹۴

498 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

از قامت رسا و چشمان براق مادر جسم بی‌جان، قامت خمیده و چشمان افسرده ساخته شده بود، نگاه‌هایش مرا افسرده می‌ساخت و در پهنای پرده‌های چشمانش هزاران سوال نهفته بودند، او به انجام پر از امید و خوشبختی می‌اندیشید و نیک بختی را در کوچه‌های اروپا می‌دید.

او که روز نخست گوش زدهایی برای یوسف داشت، ولی در دل از تصمیم یوسف راضی بود، اما کاخ رویاهای مادر ویران شد و خرابه‌هایی از غم و اندوه در جاه ماند؛ حالا، وقتی کنار تابوتی نشسته است می‌داند که چه شعله‌ای در قلب خود برپا کرده است، همان طور که می‌گرید با خود می‌گوید: کاش عقل بر جای هوس بر تخت می‌نشست تا گل‌های سرخ امیدم اینگونه پرپر نمی‌شد.

من، آن روز که مادر به نشانه‌ی موافقت سرش را تکان داد، می‌دانستم که تصمیم مادر عاقبت خوبی ندارد، خیلی خوب به یاد دارم وقتی ظهر از مکتب به خانه می‌آمدم در مسیر مکتب با برادرم یوسف برخوردم، خیلی خوشحال به نظر می‌رسید؛ اما در چشمانش غم بزرگی دیده می‌شد، وقتی مرا دید گفت: می‌خواهد با دوستانش به جای خیلی دور برود. به چشمانش خیره شدم  و فاصله‌هایی میان خود و او دیدم. می‌خواستم برایش چیزی بگویم و حرف‌هایی برای او داشتم، اما فاصله‌ها مرا از او دوتر می‌ساختند، شاید فکر می‌کردم خوشی‌هایش را از بین بردم، میان من و او سکوت شد تا به خانه رسیدیم.

وقتی دروازه باز شد، صورت مهربان مادر، ما را نظاره می‌کرد و آغوش او برای ما باز شد، خود را همانند پرندگان بی‌پروبال در آغوشش انداختیم و از گرمای مهربانی‌اش لذت بردیم، وقتی داخل خانه شدیم، مادر دسترخوان را آماده ساخته بود و بوی خوشی از غذا بر می‌خواست، غذاها مثل همیشه خوش‌مزه بودند، میان آن همه خوشی‌ها، کلمه‌ی «اروپا» سکوتی را به وجود آورد، مادر سرش را پایین انداخت و مدت زیادی به فکر غرق شد و با قاشق، غذا را آن سو و این سو می‌زد تا سکوت شکست  و مادر خطاب به پسرش گفت: چه طور دلت می‌خواهد یک زن پیر و دختر کوچک را در این وضعیت خراب تنها بگذاری  و خودت اروپا بروی. راه اروپا خیلی خراب است و اگر خدای ناکرده بلایی سرت بیاید چطور ما دوری تو را تحمل کنیم؟ فقط چشمان ما به سوی توست. در چشمانش اشک حلقه زده بود و دستانش می‌لرزید.

اما؛ یوسف که غرق در هوای رفتن به اروپا بود به خواستش سخت پافشاری می‌کرد که مادر مجبور شد قبول کند. با تأیید کردن مادر، یوسف خوشحال شد، اما برعکس من غمگین شدم و به لبخندی که در گوشه‌ی لبش نمایان شده بود، خیره مانده بودم، فکر می‌کردم که دفعه‌ی آخر است که لبخند برادرم را می‌بینم. قلبم می‌تپید و مرا ناراحت‌تر می‌ساخت، تا اینکه قطره اشکی گیسوهایم را بوسید و خود را در آغوش برادر انداختم و زار زار گریستم. هردوی‌مان هم‌چون کبوترها زیر بال‌های همدیگر پناه بردیم و ناله کردیم. وقتی دلم سبک شد، سرم را از روی شانه‌هایش برداشتم و برای آخرین بار به چشمان سیاهش نگریستم.

او هم مثل من حرف‌های زیادی داشت؛ اما توانایی گفتنش را نداشت. برخواست و به اتاقش رفت، مادرم رفت تا وسایلش را جمع کند. وقتی وسایلش در چمدانی جابجا می‌کرد، با گوشه‌ی چادرش پنهانی اشک‌هایش را پاک می‌کرد. دیری نگذشت که یوسف با چمدانش از اتاق بیرون شد و با کوله باری از غم من و مادرم را در آغوش فشرد و بار دیگر به سوی خانه و اتاقش نگریست و از خانه بیرون شد. در پیش روی خانه موتری متنظرش بود، از زینه‌ها پایین شد و برای آخرین بار گُلِ مُرسلی را که با هم کِشت کرده بودیم بویید و خطاب به من گفت: من رفتم؛ اما تو مواظب مادرت باش. دروازه‌ی موتر بسته شد، با بسته شدن دروازه موتر، دریچه‌های نگاه او نیز بسته شد.

ماه‌ها انتظار او را کشیدیم، تا خبری از او برسد، اما هیچ کس دروازه‌ی ما را نکوبید، تا روزی دروازه به صدا در آمد و پسر جوانی با اندام لاغر و قد متوسط پیش روی دروازه ظاهر شد. در صورتش پریشانی‌ای آشکار می‌گشت، او را داخل خانه دعوت کردم، بعد از چند لحظه سکوت، لب به سخن باز کرد و اینطور آغاز کرد: نام من عمران است، یکی از دوستان یوسف. وقتی اسم یوسف را شنیدم غوغایی در درونم برخواست، منتظر حرف‌های دیگرش بودم، بعد ادامه داد: وقتی میان موتر نشستیم، به قصد اروپا حرکت کردیم در مرز ایران موتر ما تصادف کرد و یوسف جان خود را از دست داد.

بدنم می‌لرزید و پاهایم سستی می‌کرد، وقتی به چهره‌ی رنگ پریده‌ی مادر نگریستم فهمیدم در قلبش شعله‌ای روشن شده که هرگز خاموش شدنی نیست.

آری یوسف رفت و جوانی‌اش را به باد داد، اما من و مادرم را در عزایش نشاند و آتشی را در درون ما شعله ور ساخت، خانه هنوز بوی او را می‌دهد و گُل مُرسل بوی او را به مشامم می‌رساند و تنها یادگاری او عکسی است که روی کتابچه خاطراتم مانده است و در کنارش امضای زیبای یوسف است.


نظر شما چیست؟