کتاب‌های خاک گرفته چه می‌گویند؟

کتاب‌های خاک گرفته چه می‌گویند؟

فریبا، ششم ب دختران

۱۶ عقرب ۱۳۹۸

214 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

فریبا،ششم ب دختران

کتابی مشهور بودم و نام‌دار، همه مرا در دست خود می‌گرفتند، اگر خط‌هایم را نمی‌خواندند حداقل نام مرا می‌خواندند و یا گاهی با دوستان شان در باره‌ی اسم من یادآوری می‌کردند. گاهی بعد از یاد کردنم میان این و آن و یا همیشه از یک دست به دست دیگر از یک بیگ به بیگ دیگر از یک خانه به خانه‌ی دیگر، خلاصه همیشه در سفر بودم. در این میان گاهی به جاهای سرد و خشک و گاهی هم در کنج‌های تاریک طاقچه‌ی کتاب می‌خوابیدم و در مدت‌های نا مشخص گاهی از طرف شب، گاهی هم به دستان بعضی از آدم‌های که مرا دوست دارند ورق‌هایم یکی یکی می‌شد. برایم خیلی خوش می‌گذشت تا این‌که دیگر پیر شدم از مد روز افتادم. دیگر کسی مرا نمی‌گرفت و در یک گوشه ماندم. کسی نبود که مثل گذشته خط‌هایم را بخواند و از آن مفهوم بگیرد. کمرم شخ شد از بس که از جایم تکان نخوردم نه ورزشی، نه از جا برخاستنی، نه سفری از یک دست به یک دست دیگر. خوب معلوم است که اعضای بدن من از کار می‌افتد.

روز‌ها و ماه‌ها گذشت، کنجی اتاقی ماندم و همه بی‌خبر از من، خاک‌ها سر خاک‌ها می‌آمدند و بالای من می‌نشست از بس که ناتوان و پیر شده بودم نمی‌توانستم آنها را پف کنم. از وقتی که پیر شدم و در آن گوشه مانده‌ام تنها آرزویم این بوده که یکی بیاید و من را از این‌جا نجات دهد، خاک‌هایم را از رویم بردارد، مرا با خود به بیرون ببرد تا ببینم  که آن روز‌هایی که من نبوده‌ام در دنیا چه تغییرات آمده است اما هیچ کسی نیست. وقتی به دنیا فکر می‌کنم در خیالم چیز‌های نو را در آن اضافه می‌کنم. حتی بعضی اوقات گلویم را بغض می‌گیرد و به گریه کردن شروع می‌کنم. خسته و نا‌‌امید می‌شوم و با خود می‌گویم که ای کاش به وجود نمی‌آمدم.


نظر شما چیست؟