آیا این همان رییس‌جمهور است؟

آیا این همان رییس‌جمهور است؟

تمنا سروری، شش‌ب دختران

۱۶ عقرب ۱۳۹۸

349 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

پنج‌سال پیش زمانی که کودک نُه یا هشت ساله بودم، انتخابات سال ۱۳۹۳ برگزار شد، من «داکتر محمد اشرف‌غنی احمدزی» را شخص با اراده می‌دیدم و در چشمان او محبت به وطن را، باور داشتم که او یک فرد با اراده است که می‌تواند افغانستان را بسازد. نمی‌دانم چرا او را از این دید نگاه می‌کردم، چیزی به من می‌گفت که او می‌تواند آینده کشورم را بسازد.

او را مفید به کشور خود می‌دیدم، هم‌چنان برای او کمپاین می‌کردم و به مادرم، پدرم، پدرکلانم و به تمام اعضای فامیل خود می‌گفتم که به داکتر محمد اشرف غنی احمدزی رای بدهند.

دو روز به انتخابات مانده بود و مادرم نیز دو دل بود و من برای او می‌گفتم به اشرف‌غنی رای بدهد او افغانستان را می‌سازد. بلاخره انتخابات برگزار شد، مادرم تقریباً ساعت ده حرکت کرد که برود و رای بدهد من از او خواهش کردم که مرا با خود ببرد، اما او با نظر من مخالفت کرد و گفت که باید در خانه بنشینم. در خانه نشسته بودم و داشتم کتاب‌های درسی مکتب را مرور می‌کردم، مادرم آمد، از او پرسیدم که برای که رای دادی؟ در جوابم کسی را گفت که من میخواستم. تا این که شب شد و هوا تاریک و صبح شد و شب شد و من داشتم با ذهن خود درگیر بودم و کلنجار می‌رفتم که آیا داکتر غنی رییس جمهوری افغانستان خواهد شد یا خیر؟ کم کم به روز اعلان نتایج نزدیک می‌شدیم، در روز اعلان نتایج من بسیار هیجانی شده بودم، زمانی که فهمیدم اشرف غنی احمدزی رییس جمهور شده است، انگار احساس کردم که من رییس جمهور شده بودم. خیلی خوشحال شده بودم و بالا و پایین می‌پریدم. خلاصه او رییس جمهور شد بجای قلب مردم به ارگ و کاخ ریاست رفت، بجای دیوار مهربانی، دیوار کانکریتی دور خود بست.

زمانی که عید آمد من با پدر و دیگر قوم‌هایم با شوق تمام به ارگ ریاست‌جمهوری رفتیم، خیلی خوشحال بودم. تحفه ام تنها یک دسته گل طبیعی برای او بود، رییس جمهور آمد مرا در آغوش گرفت و من هم گل برایش تقدیم کردم، همرای من عکس گرفت. زمانی که برگشتم خواستم به عنوان یک خاطره در دل اوراق کتابچه‌ی خاطراتی که پدرم برایم خریده بود، بنویسم و نوشتم. اما حالا که می‌بینم امید‌هایم را از دست می‌دهم، می‌بینم که رییس‌جمهور ما به وعده‌های خود عمل نکرد. افسوس آن روزها، افسوس آن تخیل‌ها و افسوس آن کرایه موتر‌های که برای خوشحالی تا ارگ پرداخت کردم. حالا با خود می‌گویم کاش اشرف‌غنی رییس جمهور نمی‌شد.

از این که با گذشت هر روز از محبوبیت او کاسته می‌شود، هر اتفاق شومی در این ملک می‌افتد، بر بی‌کفایتی او شهادت می‌دهد، مرگ کودکان و دانش‌آموزان مکتب بر عدم مسوولیت‌پذیری او گواه است. در طول پنج سال حکومت او فقط یک بخش آن‌هم تابوت‌سازان و قبرکنان پیشرفت کرد، دیگران فقط به استقبال مرگ می‌رفت، جوانان زیادی رفتند، مادران بی‌شمار به غم و سوگ فرزندان خود نشستند، کودکان زیادی یتیم و آواره شدند، مکتب‌ها و کورس‌ها و مسجد‌ها و خانه‌های زیادی آتش گرفت، آبادی‌های زیادی به ویرانه تبدیل شد. از همه دردآور روزی که مرکز آموزشی موعود در نزدیکی خانه‌ی ما را به آتش کشیدند، باور من هم آتش گرفت و سوخت به هوا رفت. من دیگر به انتخابات باور ندارم در این انتخابات هم هرکسی برنده شود، به قول خود عمل نمی‌کند. به امید آبادی مکمل این کشور.

تمنا سروری، شش‌ب دختران

 


نظر شما چیست؟