ديگر هيچ چيز تاريك نبود

ديگر هيچ چيز تاريك نبود

نرگس احمدی، دانش‌آموز نهم الف

۱۱ جوزا ۱۳۹۸

447 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

شب بود. نيمه ی شب حدود ساعت ١:١٠دقيقه. خواب نرفته بودم و از جايم برخاستم و در آن تاريكي اتاق چند بار نفس عميق كشيدم تا آرامشم را بيابم و دوباره بكوشم تا بخوابم. اما ناگهان احساس گرمي به من دست داد و پنجره ها را باز كردم.  نگاهي به آسمان آبي انداختم اما آبي نبود. سياهي شب، همه چيز را محو و نامرئي كرده بود. خبر از مهتاب و روشني نبود و ستاره ها كه انگار چندين سال بود بخاطر مسابقه ي خورشيد و مهتاب از اين داستان بدور بودند و حتا يك دقيقه هم نمي درخشيدند پيداي شان نبود.

با لحظه يي سكوت عقبم را نگريستم، تنها بودم و ترسي مرا در خود فرو مي برد. در آن لحظه به ياد خاطره يي و به ياد آن روزي رسيدم كه كسي مرا همچون كوه استواري در هر لحظه ي زندگيم ياري مي كرد  و به ياد آن درختي كه در حياط خانه ي مان هميشه سبز بود و با خوردن شيرين ترين ميوه هايش طعم لذيذ ترين خوشي ها را مي چشيدم افتادم!!! خنده هايش يك دنيا مي ارزيد!

با اين خاطرات، ترس از من دور شد. ناگهان چشمم به عكس يادگاري از من و دوستم(حسينا) در گوشه ي اتاق بالاي طاقچه هاي انواري افتاد. ناخودآگاه اشك از چشمانم سرازير شد و به ياد لحظه هايي افتادم كه براي يك دقيقه خوشحال نگه داشتنش هزاران بار، احمقانه ترين كار هاي دنيا را انجام مي دادم تا لبخند زيبايش را در لبانش نمايان كرده باشم. اگر چند كه مي دانستم در درون، بيشتر از اينها غم و اندوه دارد!

آري!

هيچ كس نمي تواند دَركت كند و يا از درونت با خبر باشد كه چگونه انساني هستي؟

من مي خنديدم و دوستانم مرا شاد ترين دختر دنيا تصور مي كردند!

با خود انديشيدم و به فكر فرو رفتم كه آيا اين است قانون طبيعت؟ ظاهر انسان را در مقابل درد و غم و خوشي و لبخند شان قضاوت مي كنند. اما اگر روزي بخواهم درخت سبز حياط مان را آبياري نكنم، او چنان سبز و زيبا باقي خواهد ماند ولي تا آخر نه …

زندگي ما مشابه فضای مجازي شده، همه چيزش مجازي است: محبت مجازي، غيرت مجازي، انسانيت مجازي، قالب ظاهر زندگي مان همچون پروفايل مجازي و همه خودمان را گم كرده ايم به جاي استيكرهاي دروغين شكلك دار!

درك و فهم مان نيز همانند لايك كردن كمياب شده، اگر هزار دوست داشته باشيم حداكثر صد تا لايك خواهيم گرفت!

و اين است تعريف انسان بودن در فضاي مُدرن!

در قرن ٢١ زندگي مي كنيم و دل مان خوش است براي تنها اختراعي كه حتا پول خريدنش را هم نداريم. احساس مي كنم زندگي براي من كه يك نوجوان هستم، فقط به معني داشتن يك “گوشي” شده چون همه خشك شدند و ساليان دراز است كه آبياري نشده ايم. همه دور از انسانيت، دور از محبت!!!

چه كسي هست كه ادعای انسان بودن را داشته و “باشد”؟ هست همه ادعا دارند اما بدور از بودن.!

اصطلاحي زيباست:” دنيا دو روز است.” يك ساعت غمگين بودن مان به چهل و هفت ساعت خوشي مان نمي ارزد چون عضوي در بدن داريم به نام قلب كه از احساس سرشار است و عضوي داريم بنام عقل كه مي توان درست ترين تصميمات را با آن گرفت.

پس بايد بفهمم كه انسانيت در تيپ و درس و مجازي بودنم نيست. انسانيت عقل و شعوريست كه چگونه بخواهم توسط آن احساساتم را كنترول بكنم. پس بهتر اين است كه انسان باشم و از درون بخندم چون دنيا دو روز است و ارزش اين همه بي ارزشي ها را ندارد!

آن وقت بود كه به خود آمدم و خودم را در بين روشني هاي اتاق تاريكم پيدا كردم. ديگر هيچ چيز نامرئي نيست!

آن شب براي بار اول مهتاب به سويم لبخند زد و ستاره‌ها با آشتي در اين ميان درخشيدند.

ديگر هيچ چيز تاريك نبود!

هيچ چيز!

 


نظرات:

خوب بود!
بدک نبود!
اما خيلي تير آمدم متوجه مي شود گپ از چي قرار است!
در کنار عنوان متن يا مقاله بايد کلمه اي يا متن کوچک ذکر ميشود مثلا متن کوتاهي از نرگس … حالا هرچي که بنظر تان خوب مي آيد.
چون اينطوري من از اول فکر کردم خداي نخواسته صد خداي نخواسته امروز بالاي اين دختر نوجوان که عکس شان را نگاه ميکنم اتفاق بدي افتاده مثلا انفجاري ……..
بهرحال موفق باشد
خود متن بدک نبود!!

توسط: عبدالقادر حيدريان

(جوزا ۱۲, ۱۳۹۸)


تاریک اندیشان میخواهند زنان را در سیاهی نگه دارند؛
آن‌ها از روشن شدن ذهن زن میترسند؛
چون می‌دانند زن بداند،۰
به کودکش هم یاد خواهد داد
عالی بود موفق باشید…

توسط: Hadi

(جوزا ۱۲, ۱۳۹۸)


عالی بود نوشته ات عزیزم
امیدوارم که از این به بعد بیشتر نوشته ازت ببینم و بخوانم

توسط: Raha

(جوزا ۱۲, ۱۳۹۸)


بسیار عالی نوشتی جان خاله

توسط: آفرین نرگس گل خاله بسیار عالی

(جوزا ۱۳, ۱۳۹۸)


نظر شما چیست؟