روایتی از یک زندگی

روایتی از یک زندگی

کاوه همایون

۴ ثور ۱۳۹۸

95 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

در یک شب پاییزی، در امتداد لحظه‌ها و در انتهای خیابان‌های که بوی هیچ رسیدنی را به مشامم هدیه نمی‌کند و من در لای برگ‌های زرد پاییزی در انتظار نشسته‌ام تا شاید دل‌خوشی زندگی‌ام برگردد.

در حسرت دیدن زیباترین امید زندگی‌ام نشسته‌ام و او مدت‌هاست که رفته و در فراز کوه پایه‌های بلند پر کشیده است و آیا بعد از رفتنش می‌شود به این ماندن زندگی گفت؟

روزها همین‌گونه می‌گذرد و من هر روز تصویر او را با یک بهانه‌ی قشنگ‌تری در اقیانوس افکارم طراحی می‌کنم و می‌دانم که او برمی‌گردد و دوباره زندگی معنای عشق را می‌گیرد.

او رفته است و بعد از رفتنش در من روح درد کشیده و غمگینی نفس می‌کشد، بدنم سرد است شبیه شمالی‌ترین قطب و دور افتاده‌ترین سرزمینی که هرم نفس‌های کسی را کم دارد.

هنوز هم خاطره‌ها و انزوای سکوت‌های نیمه شب و حرف‌های ناگفته، دنیای مرا به هم می‌ریزد. مدت‌هاست اسیر خواب‌های هراس‌انگیزم، در کلبه‌ی برفی که ساخته‌ام هرشب تنهایی‌هایم را می‌سوزانم و هراس من از شب‌های سرد و ساکتی‌ست که گویا صبح نمی‌شود.

هراس من از آسمانِ بی خورشید است و از تنهایی مرموزی که عشق و احساس‌های قشنگ مرا درهم پیچیده و لحظه‌هایم را به وحشی‌ترین ثانیه‌ها گره زده است.

خیابان‌های سرد و منجمد از حسرت؛ من گام می‌گذارم در این جاده تا با گام گذاشتن من رنگ لبخند در صورتش نقش ببندد.

او به جرم نشستن به پای تخته‌ی سیاه و به جرم گوش دادن به ندای دل‌انگیز لغزیدن تباشیر، رفته است و برای همیشه در زیر خروارهای خاک آرام خوابیده است و من نمی‌دانم که این خاک لعنتی با چهره‌ی قشنگ و همیشه خندان او چه ها کرده است که با یک دنیا دل‌تنگی وحسرت دیدارها، در حسرت دیدن تنها امید زندگی‌ام نشسته‌ام!

سنگ قبرش را تکان می‌دهم وآرام آرام برایش می‌گویم راحت بخواب هم‌صنفی، کارخانگی‌های انجام نشده‌ات دیگر مجازاتی ندارد.

آری، راحت بخواب شاید خواب‌های شیرینی که می‌بینی همان رویاهای قشنگ از دست رفته ی بیداری‌ات باشد!

او رفته‌است و پر کشیده است برفراز کوه‌ها و سوار شده بر ابرهای سفید، با صورت زیبا و نورانی، با دل پر از عشق و پر از آرمان‌های به سر نرسیده، مرا تنها گذاشته است. هرچند زندگی بر او پایان یافت، ولی من هنوز هستم وباید بمانم.

من بمانم تا آرمان های مادرم را بر اریکه‌ی حقیقت بنشانم.

 


نظر شما چیست؟