چشمان مهربان معلم

چشمان مهربان معلم

فرشته وفی، ششم الف دختران

۴ عقرب ۱۳۹۸

692 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

آن روز آغاز سال تعلیمی بود و من باید به مکتب می‌رفتم. شش سال بیشتر نداشتم. هم حسی خوبی داشتم و هم یک نوع حس اضطراب شدید. با پدرم دست به دست راه می‌رفتم و همچنان فکر می‌کردم، ناگهان با صدای بم پدرم به خودم آمدم که گفت: «دخترم، رسیدیم. می‌بینی که چقدر مکتبت زیباست». جوابم فقط یک لبخند کوتاه بود و بس. با دیدن مکتب لرزه‌ی عجیب به تنم افتاد. شاید به خاطر سردی هوا بود و یا شاید به خاطر اضطرابی که داشتم. با پدرم دست به دست به داخل مکتب رفتیم. در داخل مکتب با یکی از دوستان مادرم روبه‌رو شدیم که او هم دختر کوچکش را به مکتب آورده بود. با دختر دوست مادرم در یک صنف نشستیم. قبل از آمدن به مکتب پدرم گفته بود که تا وقتی که رخصت نشدیم، منتظرم می‌ماند. پس با خیال راحت، شروع به قصه با آن دختر کردم. ناگهان در باز شد. با باز شدن در، اولین چیزی که به چشم می‌خورد، یک جفت چشمان زیبا بود که مهربانی در آن موج می زد. محو آن جفت چشم بودم که آن خانم با صدای مهربان و لطیفی شروع به صحبت و معرفی کردنش کرد. آنقدر با مهربانی حرف می‌زد که همه محو او شده بودند. حتا کسانی که گریه می‌کردند، ناگهان آرام شدند و دیگر خبری از گریه نبود. آن چشمان را من تاکنون می‌بینم. تا کنون مهربانی را در آن چشم‌ها حس می‌کنم، آن چشم‌ها، هیچ وقت بد شده نمی‌‌تواند، حتا هنگامی که به خاطر نیاوردن کارخانگی و بعضی مشکلات دیگر اندکی بالای دانش‌آموزان قهر می‌شود. آن چشم‌ها زیباترین، مهربان‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین چشم‌ها بودند و هستند. آن چشم‌ها یکی از بزرگ‌ترین حمایت‌کننده‌های زندگی من بوده و هستند. من اگر تا این حد/ سطح رسیدم، فقط و فقط مهربانی و حمایت آن چشم‌ها بود. امیدوارم همیشه آن چشم‌های مهربان را ببینم.

 


نظر شما چیست؟