بیست و چهار ساعت‌های تکراری

بیست و چهار ساعت‌های تکراری

ام‌البنین ارجمند، دهم ج

۴ جوزا ۱۳۹۸

689 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

مثل همیشه با کابوسی از خواب بیدار می شوم. ذهن و جسم خسته و کبودم را آماده ی زندگی می کنم. بعد رو به آیینه می نشینم. به صورت کبود و دستان آبله ام نگاهی می اندازم. بعد شروع می کنم به گریم زدن صورتم، آن قدر به آن گریم می زنم که صورتم احساس سنگینی می کند ولی باز هم زخم و کبودی از آن پنهان نمی شود.

چیزی می خورم که بقیه به آن صبحانه می گویند؛ اما برای من چیزی بخور و نمیری بیش نیست. آهسته از خانه بیرون می شوم، تا مبادا هیولای خفته که خر وپف‌اش تمام فضای اتاق را فرا گرفته، بیدار شود.

حالا وارد بخش دیگری از بیست و چهار ساعتم می شوم. نفسی عمیقی می کشم، و خودم را آماده شنیدن حرف هایی می کنم که صبر ایوب نیاز دارد. یکی از رنگ لباسم عیب می گیرد و دیگری از کشف هایم. آن قدر عیب میگیرند که با خود می گویم آیا نکته ای است که نگفته باشند؟ و آن گاه جواب منفی است.

دروازه باز می شود و وارد دفتر کارم می شوم. صدای ترق، ترق… ترق ترق کفش هایم در فضای دفترم می پیچد و توجه همه را جلب میکند.

پشت میز کارم می نشینم، طبق معمول صدای رییس را می شنوم که داد و فریادش با آب دهن یکجا، در فضای دفتر می پیچد و گوش هر شنونده ای را اذیت می کند. مثل همیشه پشت تک تک میز ها می رود و چیزهایی می گوید. زمانی که هیکل چاق و چله اش، با قد کوتاه پشت میزم می رسد، خودم را در تنگ نا احساس می کنم. نیم ساعتی سخن رانی بدون مقدمه و نا معلومش را ادامه می دهد که چیزی از آسمان می گوید و چیزی از ریسمان. پایان حرفهایش همیشه یک کلمه است؛ فهیدی؟ و من فهمیده و نا فهمیده با تایید سر تکان می دهم و بله می گویم و رییس با دهان گشاده از کنارم دور می شود.

حالا کار واقعی شروع می شود، تا بعد از ظهر سخت کار می کنم و به اصطلاح جان می کنم، آنگاه با دست و پای خسته از دفتر بیرون میشوم. دوباره حرف های تکراری از آدم های تکراری می شنوم، ولی این بار آن قدر خسته استم که تنها به استراحت فکر می کنم.

وارد خانه می شوم، با یک سلی جانانه پذیرایی می شوم، بعد با لعاب و چاشنی آن که مشت و لگد و امثال آنهاست، تن خسته ام، خسته تر می شود و دلیل این مشت و لگد، این است که او از خود می شرمد، برای اینکه مثل من سالم نیست. نمی تواند کار کند و ترک کردن اعتیاد هم سخت تر از هرچیزی دیگری است.

تن خسته ام را به آشپز خانه می کشم، غذا می‌پزم که خوردن هر لقمه ی آن درد دارد.

حالا قسمت خوب بیست و چهار ساعت های تکراری فرا رسیده؛ استراحت. روی بستر دراز می کشم و اندک احساس آرامش می کنم. می خواهم بخوابم، ولی به کابوسی فکر می کنم که هر شب به خوابم می آید. با خودم می گویم، آیا امکان دارد، شبی کابوس نبینم؟ آیا امکان دارد هر روز اذیت نشوم و حرف های بیجا نشنوم؟ آیا امکان دارد که هر روز حرف های بی معنی رییس را نشنوم؟ آیا امکان دارد شبی لت نخورم؟ آیا امکان دارد…؟


نظرات:

وقتی می بینم دانش آموزان دغدغه نوشتن دارند، خوشحال می شوم و به آینده امیدوار…
عالی بود اما،خوب است پیش از نشر ادیت شود…

توسط: حیات الله حیات

(جوزا ۴, ۱۳۹۸)


Well done

توسط: Farid Behnam

(جوزا ۴, ۱۳۹۸)


بسیار قشنگ و پر معنی بود.

توسط: شریف سالک

(جوزا ۶, ۱۳۹۸)


خیلیی عالی نوشتی خواهر گرامی ام ، امیدوارم که روزی در افغانستان هیچ شهروند ما کابوس نبیند و در کابوس زندگی نکند . من باور مند هستم که شما جوانان شمع گونه می توانید چراغ برای نسل های آینده مان باشید ، من خودم در دنیای غربت ام اما هر روز فعالیت ها و کارهای لیسه عالی معرفت را دنبال می کنم . تنها کسی که می تواند صدای نسل سوخته هزاره ها را در جهان منعکس کند شما ها قلم بدستان هستید ، در گذشته ها اجداد های مان همه آرمان های خود را به گور بردند و یا از ترس دولت فاشیستی جرت بیان را نداشتند.

توسط: Jafar kajabi

(جوزا ۷, ۱۳۹۸)


احساس انسان نیازی به ادیت ندارد. چرا که در چنین متنی هر کلمه آن فریادی است علیه بیداد و مناسباتی که هر لحظه تباه کردن عمر نیمی از جامعه را باز تولید میکند. گوشهای شنونده میخواهد و جانهای شیفته ای که برای رهایی آن نیمه مایه بگذارند.
زنده باد زندگی، شادی و رهایی انسان

توسط: نوید

(جوزا ۸, ۱۳۹۸)


نظر شما چیست؟