از زبان یک ملت

از زبان یک ملت

مصطفی احمدی هشتم الف

۱۸ سرطان ۱۳۹۶

133 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

 کابلم امشب تو خوابی بی صدا     من ندانم کی تو را کنم ندا

گرنخیزی زین خواب‌های پر ریا    می کنم از تو شکایت بر خدا

امشب، شبی‌ست تاریک، دیگر مثل هر شبی خوشحال‌کننده نیست، غم و اندوه همه جا فراگیر شده است، لبخند با لب‌ها بیگانه شده است و خنده خیال همه را ترک گفته اند، ازرفتن لبخندها همگی غمگین  اند و گریه می کنند، اما این را نمی‌دانم، این اندوه و گریه است که باعث رفتن لبخند شده است و همه دربرابر غم زانو خم کرده اند و لبخند را به صلیب گریه کشیده اند؟ این همه تنها درقلب افراد است که همه مرده اند؟ امشب وقتی هرکس را نگاه می‌کنم ولبخندی می‌زنم به‌جای پاسخم با لبخند، با چشم‌های بزرگ نگاهم می‌کنند و دندان‍‌های شان‌را به‌هم می‌زنند، انگار که من بزرگ‌ترین گناه دنیا را انجام داده‌ام.

امشب، قلبم از تیک تاک ساعت هم دقیق تر حساب می‌کند و‍ با اشک‌هایش نقش لبخند را از ذهنم پاک می‌کند و خشم با آتش سوزناکش تمام چیزهای قلبم را می‌سوزاند، حتا دلسوزی وعشق را. تنها کاری که می‌توانم این است که گریه کنم تا اشک‌های غمگینم آتش خشم را خاموش کند.

امشب،شبی‌ست تاریک، قلبم را تاریکی فرا گرفته است، عشق ومحبت در تاریکی محو شده است وحتا کوچکترین روشنایی در اعماق قلبم نیست که به اندازه‌ی یک اتوم یا حجره باشد تا راهم را پیدا کنم. راهم را در این تاریکی ها گم کرده ام و دور خودم می‌چرخم…، ازشدت اشک لباسم تر شده است و از شدت سرما در اعماق قلبم احساس سردی می کنم. دست‌هایم را به طرف آسمان بلند می‌کنم وفریاد می‌زنم: خدایا چرا؟ چرا من؟ چرا من همه‌ی غم‌های دنیا را به دوش بکشم؟ می‌گویم شاید خدا مرا انتخاب کرده است تا همه‌ی غم‌های دنیا را به دوش بکشم و در آخر هم به عنوان یک فرد گم‌نام، دنیا را وداع بگویم و تنهای تنها خودم، خودم را بشناسم.

می‌خواهم از این دنیا و از این غم‌ها رها شوم؛ ولی می‌بینم غم‌هایم دو برابر می‌شوند، سر و کمرم را در برابر خویش خم می‌کنند. هیچ‌کس بر من اعتنایی ندارد، می‌خواهم این لحظه‌ها را با کسی تقسیم کنم و زود خودم را راست کنم، بالای پاهای خودم ایستاد شوم، ولی کسی به دست‌های سردم و چشم‌های اشک‌آلودم اعتنایی ندارد. به هر که پناه می برم با سیلی برویم مرا غمگین می سازد و این کار باعث می‌شود غم‌هایم دوبرابر و چند برابر شود. دیگر توان حرکت ندارم و با زانوهای برهنه بر روی ریگ های داغ قلبم زانو می زنم. حیران می‌مانم که با این همه غم چه کنم و در همین‌جا تسلیم تصمیم خدا می شوم و خودم رابه زمین می سپارم… شاید بار دیگر به گونه‌ی دیگر زنده شوم

 

 


نظر شما چیست؟