شخصی به نام خدا

شخصی به نام خدا

احمدعلی مهری، دانش‌آموز هشتم الف

۱۰ اسد ۱۳۹۸

230 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

آن‌روزها بدترین روزهای زندگی ام بود. مدام می‌گفتم: او دیگر همراهم نیست! معصومه دیگر کنارم نیست” یا به اصطلاح محبتم  را نادیده گرفته بود. آن‌زمان یادم می‌آمد, زمانی را که اول نمره کلاس بودم. درسم عالی بود. هم‌کلاسی‌هایم به من احترام می‌گذاشتند. هیچ‌کس جرأت رقابت با من را نداشتند و این ها همه بخاطر این بود که بی نظیر بودم. خیلی کوچک‌تر بودم. زمانی که پدرم مادرم را می زد، گاهی اوقات خودش هم همراه مادرم به گریه می افتاد و من از گوشه ای نظاره می کردم. شانزده ساله بودم که با همکاری یک روانشناس کوشش کردم با مشکلات بجنگم و همان بود که مشکلات را در دل دشت خیالم سرنگون کردم. من پسر با تلاش بودم ولی با لذت معاشرت با جنس مخالفم آشنا شدم. عکس‌های خوش تیپ  می‌گرفتم و در صفحه فیسبوکم می‌گذاشتم. تقریباً همه دوستانم در صفحات اجتماعی دختر بودند. پیام بازی کارم شده بود و بیشتر از نصف معاشم را برای آن می‌دادم. ولی جالب اینکه هنوز هم نمره اول بودم. در روز اعلان نتایج دوستان و رقیبانم می‌گفتند:” تو واقعاً پسر لایقی هستی، ما هرچه کنیم به تو نمی رسیم؛ چون تو هیچ نقطه ضعفی نداری!‌ ”

همه این طور می پنداشتند که راز موفقیتم را در نپرسیدن سوال از دیگران و دنبال دلیل رفتن می دانم، ولی این را نمی فهمیدند که نقطه ضعفم در عشق و محبتم است. آخرین باری که به دیدن روانشناس رفتم، احساس کردم که دیگر روحم طاقت چنگال خوردن و تکه تکه شدن را ندارد. این را می دانستم که فرجام عشق همان تکه تکه شدن است، ولی ای کاش به دست خودم می بود و به سمتش نمی رفتم. و این عشق و آغاز تکه تکه شدن زمانی شروع شد که با دختری به اسم معصومه آشنا شدم.‌ در یک کافه. جشن تولدم را گرفته بودند و معصومه مدیر کافه بود. بعد از آنکه باهم معرفی شدیم،  هرروز به یک بهانه به آن کافه می‌رفتم و بعد کمی با هم حرف می زدیم. بعد از آن باهم دوست شدیم. ‌باهم به پارک می رفتیم. برایش بعضی چیز ها را می خریدم و او با لبخند می پذیرفت. احساس محبتم تا دورترین نقاط کهکشان می رسید و این را در او هم احساس می کردم. واقعاً خیلی خوش‌خیال بودم. این وضع بر همان منوال نگذشت. چون زندگی همین است. یک زمانی شد که کم همدیگر را می دیدیم و بعد دیگر او را ندیدم. بعد از چند مدت عکس های عروسی اش را دیدم و زندگی ام از این رو به آن رو شد.  با خود فکر کردم که چرا معصومه مرا رها کرد و اصلاً چرا با من و در کنار من آمد؟

بعد  آن‌روزها همیش سراب می دیدم . دچار توهم می شدم. بیشتر اوقات شکل خاصی نداشت، ولی بعضی اوقات چون معصومه می شد و یک چیز هایی می گفت و من فریاد می زدم: “واقعی نیست،  نه واقعی نیست! ” آن زمان ها اکثر اوقات در کوچه ها بودم. به نزد هر کسی می رفتم و فریاد می زدم: “من هیچ چیزی  نمی  فهمیدم. هیچکسی نمی دانست. آن ساحره همه را سحر کرده! حتا حالا هیچ خری این را نمی فهمد ” و به کوچه دیگری می گفتم: “به هر قیمت که شده این را خواهم فهمید! آن حرامزاده را دو نصف می کنم”. کم کم تبدیل به یک دیوانه شده بودم. مردم مرا به چشم حقارت می دیدند. چیزی که قبل از این واقعات بی سابقه بود.

گریه می کردم. جلو بغضم را گرفته نمی توانستم و چون طفل شروع به هق هق می کردم. خودم را آرام نمی توانستم شب ها مردم را به خواب نمی گذاشتم. آنها مرا با چوپ، با سنگ و هر چیزی دیگری می زدند و بعد ها بود که راه حلی برای آرامش ام پیدا کردم. یک روز پول سگرت را دزدیدم و فرار کردم. همان روز اطرافم کودن‌های کوچه بازاری جمع شدند. پولم را می خواستند. یکی گفت: “هی دیوانه! می فهمم که پول را از کدام گوری یافتی! ” دیگری گفت: ” آهای! می خواهم آن پول را از تو بگیرم !” و حالا حتا کسی را از خود دور  نمی توانستم. گفتم: نه! نه!خواهش می کنم, آن پول از من است! ” یکی از آنهایی که زیاد مرا به بازی می گرفت گفت: “درست است از تو باشد. اما من پول را از تو می گیرم! یک قسمی دیگر. “می خواستند بازهم مرا به بازی بگیرند. بچه های دیگر یک صدا گفتند: چه قسمی ؟!! ” آن پسر کمی مکث کرد. همه را برانداز کرد: می فهمید چه قسمی است؟ ”

_” چه قسمی؟! ”

اکثراً حرف های شان راست بود ولی بعدها متوجه می شدم که خودم هم این را میفهمم.

پسر بازهم مکث کرد و گفت: “رفقا! ما که نمی خواهیم بخاطر این دیوانه حرام بخوریم و گناهکار شویم! می خواهیم؟ ”

_ “نه نمی خواهیم ! ”

_ “خب من هم از روی عدل… یک سوال این دیوانه را پاسخ می دهم!! ”

سکوت شد.

پسرک دوباره گفت:” عادلانه است یا نه؟؟ ”

پسرها سکوت کردند و بعد گفتند: عادلانه ترین حرف است… بلی! ”

_ “یاد تان مانده که این دیوانه روز های اول چه می گفت؟ ”

” می گفت: من هیچ چیزی نمی فهمیدم، هیچکسی نمی دانست!

و پسر این بار مکثی طولانی ای کرد. بعد رو به من کرد و گفت: من می دانم که کی می دانست و حالا هم می داند! من برایت پیدایش کردم! “با گفتن این حرف نه تنها مرا به تعجب انداخت بل دوستانش را هم به تعجب انداخته بود. من کم کم داشتم خودم را هم فراموش می کردم و حتا اینکه چرا به این حال رسیدم. ولی یادم می آید که چقدر تشنه ی دلیل اش بودم. خوشحال شدم و گفتم : خوب است. تو برایم اسمش را بگو. من کمی… نه همه اش را به تو می دهم. ”

_” باشد، ولی زحمتم را هدر ندهیکه برایت پیدایش کردم!من برای این کار پول خرج کردم! ”

پول را به او دادم، کمی مکث کرد و بعد سه حرف برایم گفت: خ-د-ا ”

خوشبختانه سواد فراموشم نشده بود. حروف را روی هم چیدم: خدا, آری! خدا است. این کلمه آشنا را در کجا  شنیده بودم؟

پرسیدم: خدا… اسمش که خیلی آشناست! … می دانی که کیست؟ ”

بچه ها کمی خندیدند: خب،  برو از خودش بپرس! ”

_ “خودش؟خودش در کجا است؟ ”

_ در خانه اش !دیگر در کجا باشد! ”

_ در خانه اش؟؟ ”

…و پسران به یکباره گی نا پدید شدند.

هواپیما در حال پرواز بود. آخرین نگاهم را به زادگاهم انداختم، از این بالاها زیباتر می نمود. دو سال از زمانی که پسر های خیابانی پاسخ پرسش دیرینه که در ذهنم بود را دادند، می گذرد. سگرت را کمی ترک کردم.‌ از آن روانشناس کمک گرفتم و حالا می روم خانه خدا.  بعد از آنروز دنبال شخصی به نام خدا می گشتم گفتند که در عربستان خانه ای دارد. امروز به طرف خانه ای خدا راهی هستم. نمی دانم که این خدا کیست؟و چرا این قدر مشهور است که همه او را می شناسد.  در ژرفنای قلبم حس می کنم که خدا شخصی نیست که جوابی به پرسش هایم بدهد. یا مرا به معصومه ام  برساند. شاید مرا چیزی دیگری آموخت؟لباس سفید به تن دارم و خیلی شیک شدم درست مثل زمانی که خیلی جوان بودم و اطمینان دارم که آن شخص را زود می یابم، چون همه او را می شناسند.

من چهره‌ی خدا را در ذهنم مجسم می‌کنم. باید خیلی پاک باشد. باید خیلی شیک باشد و این را نمی دانم که خدا مرد است یا زن؟ خدمه پرواز یک گیلاس جوس تعارف کرد: هوا گرم است آقا! ”

_” کجا هستیم؟”

_”برروی جنگل های غرب ایران هستیم. ”

به پایین نگاه کردم چون دریایی سبز معلوم می شد.

“آخ سرم ! ” هواپیما غیر عادی حرکت می کرد. نفسم بند می شد. احساس خفگی می‌کردم و ناگهان همه جا سکوت شد. لباس سفید من سرخ رنگ شده بود. قسمت بالای سرم روی بدنه ای هواپیما شکاف عظیمی ایجاد شده بود. خودم را به زحمت از کمربند خلاص کردم. از درون شکاف به بیرون جهیدم. در روبرویم موج از درختان بودند وهمه جا سبز بود. احساس درد عمیقی روی سر، زانو و دست هایم حس می کردم. دست هایم، پاهایم و سرم طاقت تحمل این درد را نداشتند. فهمیدم که دارم می میرم.” خیلی حیف شد که قبل از مردنم خدا را ندیدم!  باید از او سوالی بپرسم! “این جمله را فریاد زدم و طنین آواز خود را از دوردست ها احساس کردم. لحظه ای سردردم گرفت و بعد همه چیز به یادم آمد. صحنه های تکرار شده از جلوی چشمم عبور می کردند. روز هایی را به یاد آوردم که مادرم از شخصی به نام خدا کمک می خواست و من هم همان کار را می کردم. شاید ذهنم به قبل از دیوانه شدن برگشته بود. به قبل از عشق و زمانی که جز کسی که دنبالش می‌گردم دیگر کسی نداشتم. زمانی که تنهایی برایم معنا نداشت چون شخصی به نام خدا را داشتم. شخصی به نام خدا بود که طعم تلخ زندگی در کنار خانواده، بودن با معصومه،  دیوانگی و تنهایی ام را معنا دار ساخت. زمانی را بخاطر آوردم که می خواستم بمیرم.  حقیقت اش دلم برای خدا تنگ شده بود و می خواستم به نزد او برگردم. و حالا باید خوشحال باشم که می میرم چون به نزد کسی که می خواستم و به جایی که به آن تعلق دارم می روم. مردن راه رسیدن به او و آنجا است. و حالا می فهمم که من محبت واقعی را با شخصی به نام خدا تجربه کردم و نه با معصومه و یا انسانی دیگر.

 


نظر شما چیست؟