یک روز بارانی

یک روز بارانی

رویا، ششم الف دختران

۲۹ سرطان ۱۳۹۸

195 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

ساعت دوم بود. ساعتی بود که من آن ساعت را بیشتر از دیگر ساعت‌ها علاقمندش بودم. آن ساعت، ساعت انشاء بود. همه ی ما بسیار هیجان زده بودیم که استاد امروز موضوع انشای ما را چه می دهد. بالاخره استاد داخل صنف شد و همه ی ما با استقبالش ایستاد شدیم. استاد برای اینکه به استقبالش ایستاد شدیم، تشکر کرد و بعد از احوال پرسی، به ما گفت: امروز هیچ موضوعی را به شما نمی دهم بلکه می خواهم خودتان انشایی را به دلخواه بنویسید. من کمی به فکر فرو رفتم تا که برای انشای امروز چه بنویسم. بالاخره تصمیم گرفتم که یک داستان به نام درخت فداکار بنویسم. همه انشاهای دلخواه خود  را نوشته می کردند. در حال نوشتن بودیم که نا گهان باران شروع به باریدن کرد. چند لحظه ای باران شدید می بارید؛ اما بعد از لحظه ای باران آهسته و آهسته تر شد تا که باران به کلی تمام شد، دوستم به نامی صدیقه به همه ی ما گفت: دخترا خداوند چقدر مهربان است وقتی می بیند ما در صنف استیم، باران شروع به باریدن می کند؛ اما حالا که وقت تفریح بسیار کم مانده، باران به کلی تمام شده است و ما به این حرف هم صنفی خود، خندیدیم تا که فقط یک دقیقه به زنگ مانده بود و استاد به ما ادامه ی انشا را کارخانگی داد و بالاخره زنگ تفریح به گوش آمد و همه ی ما برای تفریح به بیرون رفتیم.


نظر شما چیست؟