رفیق؛ نگاهی به قامت استوار یک تاریخ

رفیق؛ نگاهی به قامت استوار یک تاریخ

احمدعلی حسنی

۹ عقرب ۱۳۹۸

219 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

در برخوردهای عادی، شیرین‌ترین واژه‎ها از او نوازش‌گر گوش ما می‌شود و دوست داری به هر تعارفش درنگ کنی و به پاس واژه‌های مخلصانه‌اش سری به اتاق کاری‌اش بزنی و به گفته‌ی خودش با او چایی نوش جان کنیم. با آن‌هم، حتا در عادی‌ترین حالت چهره‌ی یک نظامی را با تُنِ صدا و کاربرد کلمه‌ها که بار معنایی امر و نهی دارد، با زیردستانش از وی می‌توان مشاهده کرد. این‌بار سری زدیم به اتاق آمر امنیت و پای گپ‌های یک رفیق نشستیم که حکایتی از یک تاریخ و یک آرمان برای بازسازی آن در آینده دارد.

عبدال‌غفور رجبی آمر امنیت موسسه‌ی ارتقای ظرفیت مدنی معرفت، در سال ۱۳۴۷ه.ش. در ناحیه‌ی اول شهر کابل، در چنداول متولد شده‌است. آقای رجبی که زادگاه پدری خود را ولایت میدان وردک، ولسوالی جلریز، قریه‌ی تکانه‌ی پایین یا سیاه پیتو/پیتاپ می‌خواند، دوره‌ی ابتدایی مکتب را در مکتب پارسا، و دوره‌ی لیسه را در لیسه‌ی انقلاب که پیش از آن به اسم مکتب نجات مشهور بود، به اتمام رسانده‌است. او که یکی از تیررسان هدف گروه «تلاشی» حکومت داکتر نجیب‌الله بود، صنف دوازده را ناتمام، به تصمیم خودش، به صورت داوطلبانه وارد نیروی نظامی می‌شود. به گفته‌ی آقای رجبی، او در ۲۴ قوس ۱۳۶۶ه.ش. شامل نیروی نظامی شد و در بخش‌های قطعه‌ی انضباطی و کاتبی «تولی» در حکومت داکتر نجیب‌الله خدمت کرد و سر انجام در عقرب ۱۳۷۰ه.ش. ترخیص گرفت. او که پیش از ختم صنف دوازده از صف دانش‌آموزان مکتب به صف نظامی‌ها پیوسته بود، بنا به حکم داده شده از سوی ریاست‌جمهوری، سرانجام با عریضه به ریاست معارف شهر، بعد از چند سال دوری از درس و صنف، موفق می‌شود امتحان نهایی صنف دوازدهم را سپری کند و سند فراغت از دوازده را به دست آورد.

تاریخ زنده‌ی ویرانی‌های کابل

آقای رجبی با وجودی‌که موفق نشد تحصیلات خود را به مقاطع بالاتر از صنف دوازده برساند؛ اما شاهد اتفاق‌های ناگوار تاریخی از نزدیک بوده‌است. وی بعد از آن‌که از خدمت عسکری فارغ شد، تصمیم گرفت با خواهرزاده‌اش یک کارخانه‌ی بوت‌سازی راه‌اندازی کند. اما دور از توقع، نوای چکش و سندان و میخ کارخانه‌ی بوت‌سازی آنان اولین نشانه‌ای از قدم‌گذاشتن مجاهدین در کابل بود. او که به گفته‌ی خودش از راه کاروبار دنبال رزق حلال بود، آرزوهایش به عنوان یک جوان با آمدن مجاهدین و حمله به چنداول، حرام شد. او که مجبور شد در صف مدافعان چنداول سینه سپر کند، شاهد ویرانی کامل چنداول بوده‌است. آقای رجبی اضافه می‌کند:” تمام چنداول را که می‌دیدی همه‌جا بوی سوختگی می‌داد و هر طرف خرابه، آتش، دود و ویرانی بود.” به گفته‌ی آقای رجبی، او که از تمام جریان حمله به چنداول با خبر بوده‌است و همه‌ی نقشه‌ها و معاملات پشت پرده را به خوبی می‌دانست، عمق دسیسه‌بازی‌های گروه‌های دخیل بر جنگ و حمله به چنداول را غیر منصفانه و دور از زندگی مسالمت عنوان می‌کند. آقای رجبی که جوانی را در سایه‌ی تبعیض و رفتار متعصبانه سپری کرده‌است، چنداول را یکی از قربانی‌های اصلی تعصب و بدبینی عنوان می‌کند. او در این مورد اضافه می‌کند: “با وجودی‌که جنگ تمام شد و ظاهرن همه در صلح بودیم؛ ولی سر هر کوچه راکت و هاوان نصب بود و هرکه از کوچه و بازار عبور و مرور می‌کرد، زده می‌شد و از بین می‌رفت.” هم‌زمان با آتش‌بازی‌های مجاهدین در کابل، کارخانه‌ی بوت‌سازی آنان سرامد تولید بوت‌ برای پا برهنه‌های زیادی بود. او در جریان جنگ چنداول و به خاکستر تبدیل شدن آنجا و سپس جنگ‌های بعدی و به خصوص سقوط افشار، نیم نگاه امیدوار کننده به درامد ناچیزی از کارخانه‌ی بوت‌سازی شان داشت؛ اما سقوط افشار وصله‌ی ناجور و زخم دیگری بر پیکر جوانانی به‌سان رجبی شد. آقای رجبی که از ویرانی چنداول نگران سلامتی خانواده و نزدیکان بود، با سقوط افشار تیزبین‌تر و حساس‌تر نسبت به گذشته شد و هر دم برای دفاع از حیثیت و جای‌گاه به گفته‌ی وی مردم با عزت آماده بود.

بعد از آرامی نسبی در کابل، طالبان به‌سان سایه‌ی شوم‌تر از گذشته بر سرنوشت مردم و در میان آن، آقای رجبی پرده افکند. طالبان که جای‌گزین مجاهدین در کابل و با داعیه‌ی حکومت اسلامی شده‌بودند، داعیه‌دار حکومت بر جغرافیای افغانستان بودند که بیش‌تر از پیش اسم هزاره، پارسی‌وان، افغان و… طنین‌انداز گوش هر شنونده شد. به گفته‌ی وی، در زمان طالبان بیش از هر زمانی افراد با اسم قوم خود مخاطب قرار می‌گرفت که در این میان، ریتم نوای هزاره، بیش از هر اسم و صفتی اذیت‌کننده و همراه با سختی و تحقیر بیشتر بود. آنان که در زمان حکومت مجاهدین می‌توانست به صورت آزادانه وارد بازار کار و عرضه‌ی تولیدات داخلی خود شوند، در زمان طالبان مجبور به فعالیت در خفا شدند. آقای رجبی می‌گوید که “در آن زمان ما مجبور بودیم که بیشتر وقت‌ها در خانه باشیم و از خانه بیرون نشویم، چون احتمال دست‌گیری و به زندان رفت ما توسط طالبان خیلی بالا بود.” با آن‌هم آقای رجبی و شریکش توسط فرد دیگری اندکی از تولیدات خود را به بازار عرضه می‌کردند.

آقای رجبی که در سخت‌ترین شرایط در کابل بود و از چنداول در برابر بدخواهانش دفاع می‌کرد، هرگز خود را در موقعیت نابودی و مجبور به مهاجرت از افغانستان ندید و در هر شرایطی به عنوان یک کابلی اصلی بر مسند دفاع از زادگاهش استوار ایستاد. او که شاهد بمب‌باردمان طیاره‌های «بی ۵۲» امریکایی‌ها بالای مواضع طالبان در کابل بوده‌است، از شدت جنگ و نابودی به جا مانده از بمب‌های امریکایی‌ها به وضوح حکایت می‌کند و به این اور است که رفتن طالبان و روی کار آمدن حکومت موقت، فرصتی برای نفس تازه کردن برای همه شد. او اضافه می‌کند که بعد از خستگی جنگ و دود و باروت در کشور، باز شدن دروازده‌های مکتب و رجوع مردم به آموزش و پرورش، یگانه خاطره‌ی خوش وی در زندگی است. هم‌چنان او تلخ‌ترین خاطره‌اش را نیز وابسته به همین مورد می‌داند و خاطرنشان می‌کند که دوران جنگ و خانمان‌سوزی در افغانستان نشانه‌ی بدبختیِ تمام و تلخ‌ترین عصر زندگی در افغانستان برایش بوده‌است.

آقای رجبی که اکنون دارای سه فرزند است، و هرکدام مصروف آموزش و تحصیلات اند، دوست دارد در صورت فراهم شدن فرصت تحصیلات عالی، وارد دانش‌گاه شود و درس‌هایش را حداقل تا مقطع لیسانس برساند. او که ابتدا به عنوان موتروان همراه کاروان معرفت شد، بعد از اضافه‌تر از چهارسال رانندگی و خدمت به خانواده‌ی معرفت، بر اساس تصمیم هیات اجرایی موسسه‌ی ارتقای ظرفیت مدنی معرفت، در سال ۱۳۹۷ه.ش. آمر امنیت موسسه‌ی ارتقای ظرفیت مدنی معرفت تعیین و سپس یک‌سال بعد در کنار مسوولیت امنیتی، آمریت خدمات نیز به مسوولیت‌های وی اضافه شد. آقای رجبی که در انجام مسوولیت خود فرد صادق و حساس است، در تعهد خود نسبت به مسوولیت خویش نیز زبان‌زد همه است. او می‌گوید که حاضر نیست فرصت خدمت به خانواده‌ی معرفت را با هیچ جای‌گاه و فرصت دیگر معاوضه کند و می‌گوید تا زمانی که معرفت به او نیاز داشته‌باشد در هر پُست و موقعیتی در خدمت خانواده‌ی معرفت است.

جدا از این مورد وابستگی به دوستی و صداقتی که از وی مشاهده می‌شود، برجستگی بارزی از صداقت و مهربانی او به شمار می‌رود. او با آن‌که بودن در معرفت را حاصل پابندی به اصول دوستی با خانواده‌ی معرفت توصیف می‌کند، با بیان خاطره‌ای از دوران خدمت عسکری و وضعیت ناجور و متعصابانه‌ی آن زمان، صداقتش به پابندی به اصول و دور اندیشی را شیرین‌تر می‌کند. او می‌گوید: “در زمان سربازی در قندهار، در هنگام مصروفیت پهره‌داری بودم که قومندان ما با وضعیت خیلی خراب وارد تولی شد و چون وضع مناسب نداشت؛ من از پایگاه خواستم که با فرستادن امبولانس او را به شفاخانه انتقال دهد، سپس بعد از صحت‌یاب شدنش، قومندان نزدم آمد و بابت دید منفی و بدبینی که نسبت به من داشت، معذرت خواهی کرد.”

احمدعلی حسنی


نظر شما چیست؟