او با اولین نگاه با من دوست شد

او با اولین نگاه با من دوست شد

گل‌شاه محسنی، آموزگار اصول صنفی

۲۹ سرطان ۱۳۹۸

355 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

روایتی از یک واقعیت آموزنده

روز اول سال تعلیمی بود. وقتی صف شاگردان را تنظیم می‌کردیم، شاگردی را دیدم با قد نسبتاً کلان در آخر صف ایستاده بود و از خود حرکات ناموزون نشان می‌داد‌. به او نگاه کردم. نگاهی دوستانه و صمیمانه. او با اولین نگاهم با من دوست شد. بعد از ختم برنامه سر صف شاگردان را در صنف بردم و برای ایشان قوانین صنف، مکتب و درس را گفتم. از آن شاگرد دیگر حرکات ناموزون ندیدیم. دیری نگذشت که مادرش جهت احوال‌گیری در مکتب آمد و جویای احوال او شد. برایم گفت پسرم بسیار گپ ناشنو بود. استادانش از او خیلی شکایت داشتند؛ اما او امسال در خانه خیلی رفتارش تغییر کرده است. نمیدانم در صنف چطور است؟

برایش گفتم آری! او در روز اول خیلی در صنف شوخی داشت؛ اما بعد از آن هر روز خوبتر شده می‌رود.

او در حالیکه شاگرد صنف دوم بود دنیایی از درد و رنج زندگی را هر روز تجربه و با دل و جان احساس می‌کرد. روزی در ساعت درسی قرآن‌کریم خوابش برده بود. آرام بیدارش کردم، پرسیدم چه شده است؟ گفت: استاد هیج نپرسید. اُف از جنجال‌های خانه. آن روز دیگر سوال نکردم. بعداً مادرش را خواستم از او پرسیدم که واقعیت زندگی‌تان چیست؟ برایم تعریف کن. مادرش بی‌سواد بود و در عین حال پدرش. مادرش از زندگی خود تعریف کرد.

پدر او بی سواد و بیکار، برادر بزرگش نیز بیکار است. او هم درس می‌خواند و هم کار می‌کند و می‌گوید من نمی‌خواهم سرنوشتم مثل برادرم شود.

بعد از ختم درس هر روز در نانوایی کار می‌کند تا تمام مصارف خود را خودش بدست آورد. اما داستان شبی را  که او در صنف خواب رفته بود تعریف کرد. گفت در خانه چیزی تمام شده بود و پدرش برای او گفته بود که مقصر تو هستی چرا؟ که تمام پول ما برای فیس تو تمام می‌شود دیگر مکتب نرو تا چیزی کمبود نداشته باشیم.

اما او مقاومت می‌کرد و هر روز که می‌گذشت انگیزه درس خواندن را در چشمان او درخشان تر می‌دیدیم.

با در نظر داشت مشکلات که داشت او برایم هر روز ۳۰ تا ۶۰ صفحه کارخانگی می‌نوشت و برایش می‌گفتم درس‌هایت خوب است و وقت هم نداری کارخانگی خود را کم نوشته کن او تنها به ریاضی علاقه نداشت در تمام مضامین خود عالی می‌درخشید.

روزی بعد از عید بود، اما او غیر حاضر، مادرش رقعه برایم آورد. رقعه مریضی بود گفتم چه شده است؟

گفت: استاد او گفته برای استادم راست بگو، اما به دیگران بگو او مریض است.

در حالیکه مریض نبود، او رفته بود تا فیس ناتکمیل خود را در روز چهارم عید تکمیل کند. او سه روز عید را کار کرده بود. گادی آیسکریم را روز عید که کودکان از شوق و شادی، پارگ و تفریح حرف می‌زند او کوچه‌به‌کوچه گشتانده بود تا فیس مکتب را بدست آورد چرا که قسط دوم خود را نداده بود و روز چهارم را به خاطر تکمیل آن غیر حاضر بود.

او با تمام مشکلات که داشت با دنیای از شوق و علاقه درس می‌خواند و با نمرات ۹۹٫۲۵ فیصد از صنف سوم فارغ شد.

اما مشکلات زندگی اورا در امان نماند و دیگر اورا ندیدم. او نماد از شهامت، ایستادگی، غیرت، علاقه و شوق بود. گپ آخر و دوستانه من این بود گفتم جانم در مقابل مشکلات تن نده.

همت بلند دار که مردان روزگار

از همت بلند به جایی رسیده اند


نظر شما چیست؟