قافله بر نمی‌گردد؛ خر لنگ سر نمی‌شود!

قافله بر نمی‌گردد؛ خر لنگ سر نمی‌شود!

معلم عزیز رویش

۱۷ سنبله ۱۳۹۸

201 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

(نکته‌ای از درس‌های «امپاورمنت»)

در یکی از درس‌های امپاورمنت برای دانش‌آموزان می‌گویم که زندگی ما از دو دروغ تباه شده است: اول، دروغی که گفته اند و نسل به نسل به ما منتقل کرده اند. دوم، دروغ دیگری که بر مبنای دروغ اول ساخته اند و باور به این دروغ ما را به حرکتی تباه در زندگی کشانده است!

دروغ اول این است که گفته اند: «قافله بر می‌گردد.» قافله هرگز بر نمی‌گردد؛ برای این که منطق و قانون قافله بر رفتن و به هدف رسیدن است. قافله برای این راه نمی‌افتد که از جایی برگردد؛ بلکه برای این راه می‌افتد که برود و به مقصد برسد. این یعنی قانون؛ یعنی قانون‌مندی حاکم بر «هستی» یا «هر آن چه هست». قانون و قانون‌مندی حاکم بر  هستی تغییرناپذیر است. در قرآن از این قانون و قانون‌مندی با تعبیر «سنت الهی» یاد شده و می‌گوید که «لن تجد لسنت الله تبدیلا» یا «لن تجد لسنت الله تحویلا». (در سنت و قانون‌مندی الهی که هستی بر مبنای آن می‌چرخد، هیچ تبدیل و تحویلی راه ندارد.) بنابراین، وقتی می‌گویند «قافله بر می‌گردد» یعنی قانون و قانون‌مندی حاکم بر هستی تغییر می‌کند. این شدنی نیست و حرفی دروغ است. ما را به همین دروغ دل‌گرم نگه داشته اند به تصور خامی که گویا یک روزی قانون و قانون‌مندی حاکم بر هستی تغییر می‌کند و وضعیت بر گونه‌ی متفاوتی می‌چرخد. چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. قافله‌ی عمر که رفت، بر نمی‌گردد. تاریخ را نمی‌توان به عقب برگشت داد و به اصطلاح کامپیوترکاران «undo» کرد. انتظار به این امر غیرمنطقی و خلاف قانون و قانون‌مندی حاکم بر هستی انتظار تباه کننده‌ای بوده است.

دروغ دومی که بر مبنای دروغ اولی ساخته اند، نیز حرف تباه‌کننده‌ای است. گیریم بر مبنای یک تصادف غیرقابل پیش‌بینی، یعنی احتمال یک در هزار، زمانی قافله به دلیل برخوردن با یک مانع و رو به رو شدن با سیلاب و راهزن و جنگ ناگزیر شود برگشت کند، «خر لنگ هرگز سر نمی‌شود.» این هم قانون و قانون‌مندیی دیگر است. منطق قافله این است که پیش‌تازان و تندگامان و آنانی که قدرت و انرژی و نیرویی بیشتر دارند، در رأس قافله می‌روند. وقتی قافله برگردد، این‌ها دوباره فشار می‌آورند و تلاش می‌کنند تا به رأس قافله برگردند. در نتیجه، «خر لنگ نه تنها سر نمی‌شود»، بلکه «زیر پای می‌شود.» بنابراین، نشستن به امید اینکه روزی «خر لنگ» سر می‌شود و کسی به امید ترحم دیگران به راحتی و سهولتی برسد، حرفی دروغ است. منطق و قانون‌مندی حاکم بر «هستی» غیر از این است. در نظام طبیعت، ضعیفان پای‌مال می‌شوند. در جنگل شیر آهو را می‌درد و آهو علف را می‌خورد!

در پیشگاه خداوند نیز «مظلومان» و «مستضعفان» نه تنها مورد ترحم و عطوفت قرار نمی‌گیرند، بلکه با عتابی سخت مورد بازپرس و نکوهش قرار می‌گیرند و به عنوان کسانی که به خویشتن ظلم کرده اند، مأوای آنان جهنم گفته می‌شود. در آیه‌ی هفتم سوره‌ی نسا در پاسخ کسانی که کارت مظلومیت خود را می‌کشند و می‌گویند که «کنا مستضعفین فی الارض»، گفته می‌شود که «الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها، اولئک مأواهم جهنم و ساءت مصیرا» (مگر زمین خدا فراخ نبود که در آن مهاجرت می‌کردید و در جست‌وجوی امکانات و فرصت‌هایی دیگر برای نجات خود تلاش می‌کردید؟ جای‌گاه چنین افرادی جهنم است که برگشت‌گاه بدی است!) بنابراین، خداوند نه تنها از مظلومین حمایت نمی‌کند و نسبت به آنان ترحم و دل‌جویی ندارد، بلکه از آنان نفرت دارد.

در روابط انسانی نیز نشستن به امید ترحم دیگران و چشم به راه لطف و مهربانی دیگران بودن جایی ندارد. در روابط انسانی حرف حساب همان است که گفته اند «آب در گلو، بچه زیر پا». مادری که آب تا گلویش برسد، اگر بچه را زیر پا نکند و خود را نجات ندهد، هم خود را هلاک کرده است و هم بچه اش را. بچه در پناه مادر مصوون می‌ماند و حفظ می‌شود. وقتی مادر در آخرین لحظات، به تصور «فداکاری» خود را در آب غرق کند و بچه را روی دست خود بگیرد، خود و بچه را یک جا زیر آب کرده است. مادر اگر بماند، ده‌ها بچه‌ای دیگر به دنیا می‌آرد و ده‌ها بچه را پناه و پرورش می‌دهد. مادری که در آب غرق شود، هر چیز است، مادر نیست. سوژه‌ای برای شعر و شعار است؛ اما پناه و مأمن بچه نیست.

بنابراین، وقتی در کلاس درس تلاش می‌کنید به آخر صنف بروید تا از نگاه و سوال معلم در امان بمانید، وقتی در حزب سیاسی یا انجمن و شورای قومی و حکومت به فکر رهبری و مدیریت نیستید، وقتی در میله خود را عقب می‌کشید تا دیگران مسوولیت رهبری و سردستگی را بگیرند، وقتی در صنف از ریاست شورا و ناظم بودن شانه خالی می‌کنید، امتیاز اول بودن و رهبری و مدیریت و تصمیم‌گیری را به دیگران داده اید، نشان می‌دهید که «خر لنگ» تشریف دارید و انتظار دارید که روزی قافله برگردد و کسی از روی ترحم و دل‌سوزی به شما هم توجه کند.

بنابراین، یکی از جلوه‌های زندگی امپاورمنتی این است که «نان مظلومیت خود را نخورید که نانی بدطعم و ناگوار است»، «به امید ترحم دیگران زندگی نکنید که وزنی سنگین و خردکننده دارد» و «بکوشید برای دیگران پناه باشید، نه اینکه به امید پناه دیگران زندگی کنید»!

 

 


نظر شما چیست؟