خزان

خزان

گلثوم حسینی، سوم ج

۴ عقرب ۱۳۹۸

697 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

در فصل خزان، برگ‌ها رنگ طلایی به خود می‌گیرند و برگ‌ها از درختان خود آزرده می‌شوند و با یک صدای هوهوی باد بر روی زمین می‌ریزند. درختان از این حالت آزرده شده و آرزو می‌کنند که ای کاش بهار می‌بود و برگ‌هایم از کنارم نمی‌رفتند و رنگ برگ‌هایم سبز می‌بود و همچنان برگ‌های من در برابر صدای هوهوی باد محکم و استوار می‌بود و می‌توانستم خوشحال باشم.

در خانه نشسته بودم، دلم می‌خواست بروم در زیر درختان و در کنار گل‌ها قدم بزنم یکبار متوجه شدم که دیگر درختان سبز نیست و گل‌ها کم کم پژمرده شده و ناراحت هستند. چه شده؟ اوه خزان رسیده است. با یک صدای هوهوی باد همه‌ی برگ‌ها‌ی درختان بر روی زمین هموار شد. خوب من دیگر با دیدن این حالت دوست ندارم در زیر درختان و در کنار گل‌ها قدم بزنم. من باید در خانه نشسته و نگاه غمگینانه داشته باشم، به سوی آن گل‌ها و درختان. من در این حالت آرزو می‌کردم ای کاش دوباره بهار می‌شد تا همه جا سبز و خرم شاداب می‌بود.

 

 

 

 

 

 


نظر شما چیست؟