تقاطع رویا و واقعیت در تولد «نیلوفر آبی»

تقاطع رویا و واقعیت در تولد «نیلوفر آبی»

احمدعلی حسنی، آمر رسانه‌ها

۱۷ سنبله ۱۳۹۸

433 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

دانش‌آموزِ حالا، نقطه‌ی وصل نسل امروز و فرداست. در این میان، نگاه معلم از ورای برداشت‌های دانش‌آموز گذشته، دست‌خوش قضاوت‌های نسل بعدی می‌شود. با آن‌هم بروز فرضیه‌هایی که در ذهن دانش‌آموزِ حالا نقش می‌بندد، ممکن است مسیر آینده را برای رهنمایی نسل بعد از خودش روشن‌تر کند. متاسفانه تا کنون فراموش‌کاری‌های عمدی در بخش انعکاس داشته‌های ذهنی دانش‌آموز صورت گرفته‌است. از نسبت دادن صفت «بچه» و «کودک» تا سرکوب‌کردن استعدادهای آنان، دانش‌آموز را از طریقه‌های گوناگون به سکوت واداشته‌ایم.

آیینه‌ی معرفت، این‌بار از طرز فکر و وسعت اندیشه‌های دانش‌آموزی گپ می‌زند که توانسته‌است، با الهام از واقعیت‌ها، به انعکاس داشته‌های ذهنی‌اش بپردازد. او با وجودی‌که خودش را هم‌ردیف هم‌دوره‌ای‌های می‌داند، می‌گوید که همانند او افراد زیادی وجود دارند که دست‌خوش وضعیت نامطلوب شده‌اند و دوست ندارند، چیزی از خود شان برای ثبوت استعدادهای‌شان بروز دهند.

فرید احمدی، دانش‌آموز صنف نهم الف پسران در لیسه‌ی عالی معرفت است. او این‌بار نه از ابُهت « دختری با چشمان آبی»، بل از خودش و سفر جالبش از دِه تا به شهر حکایت می‌کند. فرید، متولد سال ۱۳۸۲ه.ش. در قریه‌ی «حوت‌قول انگوری» در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی است. او با وجودی‌که از استعداد فوق‌العاده در نوشتن و بیان داشته‌های ذهنی‌اش برخوردار است، گذشته‌ی جالب و دور از تصور دارد. به گفته‌ی او، تا چهارسالگی نمی‌توانست حرف بزند و با وجود سر بزرگ و به ظاهر غیر طبیعی، نمی‌توانست درست راه برود. ابتدا خانواده‌ی او همه فکر می‌کردند که فرید به احتمال زیاد کر باشد و نتواند حرف زدن را یاد بگیرد. او در زادگاهش به تمامی داکتران محلی جهت تشخیص مشکلش توسط اعضای خانواده برده می‌شود و به گفته‌ی او از تمامی فال‌بین‌های مشهور جاغوری «شویست» و تعویذ دریافت می‌کند، تا این‌که داکتری تشخیص می‌دهد که فرید کر نیست.

IMG_7767

فرید احمدی، بابت روحیه‌ی مذهبی که در خانواده حاکم بود، با تکمیل کردن پنج‌سالگی و توانایی حرف زدن، شامل درس‌های دینی در مسجد می‌شود؛ اما به گفته‌ی او، تنها «پنج‌سوره» را بیش از پنج بار نزد ملای مسجد می‌خواند. او که شش‌سالگی را پوره می‌کند، شامل صنف اول در «لیسه‌ی استاد شریفی» می‌شود؛ اما بازهم تکرار همان وضعیت قبلی‌ست. او در درس‌های مکتب بازهم با مشکل یادگیری روبه‌رو می‌شود و در اولین ختم سال آموزشی، در میان هم‌صنفی‌هایش به درجه‌ی پنجاهم کامیاب می‌شود. او با کسب این نتیجه به شدت غمگین شده، برای سال بعد نیز کوشش می‌کند تا از سال گذشته بهتر شود؛ اما این‌بار در صنف دوم یک درجه عقب‌گرد دارد و پنجاه و یکم می‌شود. برای فرید که کسب درجه‌ی قابل قبول به کابوس تبدیل شده‌بود؛ اما فضای داخل صنف را با داستان‌هایی که از خود برای معلم‌ها و هم‌صنفی‌هایش تعریف می‌کرد، روشن و خواستنی کرده‌بود. او بدون این‌که کتاب داستانی مطالعه کند یا از کسی شنیده‌باشد، از خودش برای دوستان و معلمانش داستان تعریف می‌کرد.

فرید که از امتیاز خانواده‌ی روشن و حساس به آموزش و پرورش برخوردار است، با هم‌کاری عمویش به کابل می‌آید. او می‌گوید که چون عمویش از دورماندن یکی از عمه‌هایش از درس و تحصیل به خوبی آگاه بود، همیشه کوشش داشت که همه‌ی اعضای خانواده بتوانند تحصیل کنند. او توسط جمعه احمدی به معرفت آورده می‌شود؛ اما نمی‌تواند از امتحان ورودی لیسه‌ی عالی معرفت اعتبار شمولیت به صنف بالاتر را دریافت کند. سرانجام فرید احمدی با وجود تمام کردن صنف سوم در زادگاهش، شامل صنف اول در معرفت می‌شود. او اضافه می‌کند که از این بابت خیلی خوش‌حال بوده‌است. اما وضعیت درسی فرید این‌بار مثل گذشته نبود و بعد از ختم صنف اول، اول‌نمره شده و در صنف‌های بعدی نیز در شمار دانش‌آموزان ممتاز قرار می‌گیرد. او وقتی صنف دوم را ختم می‌کند، با درخواست عمویش، شامل در کورس آموزش زبان انگلیسی می‌شود؛ اما با وجود مخالفت مدیران کورس و تاکید عمویش، موفق می‌شود زبان انگلیسی را تا سطح عالی بیاموزد. به گفته‌ی او تغییر شرایط و درخواست خانواده، باعث می‌شود، از زبان‌های فرانسوی و آلمانی نیز سررشته داشته‌باشد. فرید تصمیم می‌گیرد وارد کلاس آموزش زبان چینی شود و در اکادمی زبان‌های معرفت، زبان چینی را تا سطح عالی می‌آموزد. او که زبان چینی را فارغ از ظاهر مشکل و قانون‌های پیچیده‌ا‌ی که در آن وجود دارد، یک زبان جالب و جامع می‌یابد. او که باید از امتیاز بورسیه‌ی تحصیلی که برای اکادمی زبان‌های معرفت وجود داشت، به‌خاطر پایین بودن سن و میزان تحصیلی‌اش نمی‌تواند بورسیه‌ی آموزش زبان چینی را در کشور چین به‌دست آورد.

فرید احمدی، در خانه یک کتاب‌خانه‌ی کوچک؛ اما منظم دارد. در طاق‌چه‌های کتاب‌خانه‌ی او کتاب‌های گوناگونی وجود دارد که فرید نظر به چینش کتاب‌ها، کتاب‌های هر طاق‌چه را به صورت منظم مطالعه کرده‌است. او که به گفته‌ی خودش از مطالعه‌ی هر کتاب به کشفی می‌رسد، نسبت به برداشت درست و واضح خود از کتاب‌هایی که مطالعه کرده، خوش‌بین می‌شود. با آن‌هم سرانجام به این درک می‌رسد که کشف‌های از کتاب‌ها کرده‌است، پرداخته‌ی ذهن خودش نیست و از دانش‌مندان و نویسندگان دیگر است. او تصمیم می‌گیرد که تصورات ذهنی‌اش را در قالب داستان‌هایی که الهام گرفته از واقعیت‌های نهفته در کتاب‌ها است بنویسد. وی که تقسیم‌اوقات منظم مطالعه‌ی خود را از دست داده‌بود، به گفته‌ی خودش با نوشتن تصورات ذهنی و تجربه‌ی واقعیت‌ها، از بی‌برنامه‌گی به نوشتن پناه می‌برد. فرید که تا کنون چندین داستان نوشته‌است و یکی از آن‌ها با عنوان «دختری با چشمان آبی» در چندین بخش در چندین شماره‌ی هفته‌نامه‌ی آیینه‌ی معرفت چاپ شده‌است. او تا کنون خاطرات زندگی خود را نوشته و مقاله‌های گوناگون در حساب فیسبوک خود به نشر رسانده‌است. او که در ابتدا فیسبوک را فضای تعامل فکری مناسب می‌دانست، سرانجام آن‌را مشابه به کوچه‌ای می‌یابد که در آن افراد گوناگونی با طرز دیدهای متفاوتی وجود دارد که ممکن است برای پیش‌رفت افراد هیچ کمکی نکند. او تصمیم می‌گیرد که مقاله‌ها و داستان‌هایش را در یک ویبلاک شخصی مطابق با معیارهای علمی به نشر بسپارد؛ اما تا کنون موفق به این کار نشده‌است. داستان‌هایی که او تا کنون نوشته‌است با عنوان‌های «داستان آفرینش» که به گفته‌ی او محتوای کومیک دارد، «و عزراییل گریست» و «دخترای از خرابات» را نوشته است. از او پرسیدم که چرا داستان‌هایش بر واقعیت‌هایی که در برگه‌های تاریخ و وضعیت فعلی جامعه وجود دارد، استوار است، گفت: من کوشش می‌کنم مشکلات جامعه را به نحوی گویا کنم و می‌خواهم از این طریق به مخاطبانم بفهمانم که گاهی انسانیت مهم‌تر از جنسیت است که آدم‌ها را با نام زن و مرد از هم جدا می‌کنند.

او با وجود پایین بودن سن‌ و سالش از تجربه‌ی مطالعه‌ی منظم در بخش‌های تاریخ، سیاست، فلسفه و گونه‌های ادبی برخوردار است. او به خوبی می‌تواند در ردیف نویسنده‌های قرار گیرد که مخاطبان‌شان از آن‌ها تولیدات قابل قبول دریافت می‌کنند. با این وجود او خودش را نویسنده نمی‌داند و دوست ندارد در آینده فقط نویسنده باشد. برای او خالد حسینی، نمونه‌ی قابل قبولی از شیوه‌ی کار یک نویسنده است. او که خالد حسینی را هم داکتر معالج و هم نویسنده می‌گوید، دوست دارد هم مخترع باشد، هم نویسنده.

فرید آرزو دارد صحنه‌های تخیلی که در فیلم‌ها وجود دارد را به واقعیت تبدیل کند. او می‌گوید که دوست دارد یک مخترع رُبات شود و ربات‌ها را با حفظ ارزش‌های انسانی، برای سهولت در کارهایی که انسان‌ها درگیر آن است، وارد جامعه‌ی انسانی کند. او اضافه می‌کند که تلاش خواهد کرد که با استفاده از توانایی‌هایش جامعه‌ی بدون تعصب داشته‌باشد که در آن تمامی اقوام کشور بدون هیچ نیت بدی، در کنار هم زندگی کنند. آرزوهای فرید که فراتر از قالب فکری یک دانش‌آموز است، خودش را یک «میهن‌دوست» خاص و یک «جان‌دوست» محض توصیف می‌کند.

از او مورد هم‌سن‌ و سالانش و وضعیتی که در آن به سر می‌برند، پرسیدم، گفت: جوان‌های هم‌سن‌وسال من همه می‌لغزند و در حال لغزش اند. او در تعبیری از داکتر انوشه این وضعیت را توضیح می‌دهد، که همه مانند بقه‌ی زودپز در وضعیت شکننده و آسیب‌پذیر قرار دارند. او می‌گوید که استعدادهای ناب و برتر از او در صنف درسی‌اش وجود دارد؛ اما کسی به نحوی دوست ندارد، خود را بروز دهد. او اضافه می‌کند که استعدادهایی در بخش نویسندگی، ورزش و هنر وجود دارند که صرف با یک نگاه گذرا در میان هم‌صنفی‌ها به پایان می‌رسد. او مشکل را در وضعیت حاکم می‌بیند که به باور او هر کسی به نحوی بادرد مواجه است و می‌خواهد برای خالی کردن آن، باعث خلق وضعیت نا مطلوب شوند.

او که با لحن گیرا سخن می‌گوید، تعبیرهای جالبی از سوال‌های که از پرسیدم دارد که طبق گفته‌ی او هر کدام از آن تعبیرها را می‌آورم: «درس، تاثیرگذار است». «معلم، زحمت‌کش است». «آزادی، رویاست». «خوشی، آرزوی همه است». «سیاست، خسته‌کن است». او با وجودی که دوست دارد سیاست‌دان شود؛ اما دوست ندارد سیاست‌مدار باشد. «دختر، باید مرد باشد». «مرد، باید حدش را بشناسد». «پسر، انسان است». چشم، دریا نیست؛ گاهی باید جوی باشد و گاهی هم سد باشد». «آبی، رنگ خوب است، اما دوست ندارم». «زندگی، ارزش‌مند است». «مرگ، خیلی عالی است؛ اما از دست دادن دوستان خیلی دردناک است». «از عشق، تفسیر خوب نمی‌شود». «همسر، خوب است؛ اما در موقع». «شوهر، باید به خانمش احترام داشته‌باشد». «تاریخ، درس بزرگ می‌دهد». «مطالعه، ارزش‌منداست». «پرنده، زیباست با او هم‌زیستی داریم». «رُبات، در حال حاضر یک چیز اضافی‌ست». «قلب مصنوعی، دستاورد بزرگی‌ست». «درد، جزء از وجود انسان است». «فلسفه، رویایی می‌کند». «رویا، باید داشته باشی».

 


نظر شما چیست؟