پدرم؛ تاج سرم

پدرم؛ تاج سرم

اناهیتا ماندگار، هفتم ب

۱۰ حوت ۱۳۹۶

2333 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

ای قوی‌ترین فرشته‌ی راه زندگی، ای دل‌آورترین قهرمان من، ای نمونه‌ی صلابت سکوت مردانگی، ای دوست‌داشتنی‌ترین صدا و نگاه، با دستان گرم و قوی به نام زندگی؛ به نام پدرم. پدر یعنی عشق، عشق یعنی آرامش، آرامش یعنی گذشت، گذشت یعنی صبر، صبر یعنی استقامت و استقامت یعنی پدر. پدر شاید دیگر مرا تاج سرت نگویی. شاید همانند گذشته‌ها و دوران بازی‌گوشی‌ام، مرا در آغوش نگیری. کودکی که تنها پناه‌گاه خود، آغوش تو را در اختیار داشت. تنها به تو اعتماد داشت. تنها به تو دل می‌داد و دل می‌گرفت. تنها به تو عشق می‌ورزید. تنها ترا دوست داشت؛ اما امروز آن کودک بزرگ شده‌است. فقط بزرگ. ولی همان کودک سر مست است. همان دختر شوخ. همان بازی گوش به تمام معنا. همان دختری که پس از پنج سالگی از تاریکی، دیگر نمی‌ترسد. همان دلیر پدر. همان نازدانه‌ی بابا، همان تاج سرت. از هر روز بزرگ شدنم نفرت دارم. از اینکه هر لحظه باید اخلاق و تشریفات را در نظر بگیرم، از این‌که دیگر صمیمی نباشیم، از این‌که دیگر نتوانم شیطنت‌هایم را برایت نازدانگی بنمایانم و در کل، از تمامی آن اتفاق‌های که با گذشت سال و ماه پیش می‌آید که دیگر نازدانه‌ی شوخ تو نباشم، نفرت دارم. نفرت دارم هر آن‌چیزی که مرا از تو دور ساخته. بابا، من همان کودکی هستم که هر شب منتظر آمدن توست. من همان کودکی که آرزوی بالا رفتن از شانه‌های تو را دارد. آن کودکی هستم که دلم برای بازی کردن با تو تنگ شده. همان کودکی که می‌خواهد ساعت‌ها در آغوش تو باشد و تو نوازشش کنی. آن کودکی که تنها آرزویش لالایی خواندن یک شب دیگر است که به خوابش ببری و آن خواب رویاترین خواب زندگی اش باشد. ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی‌شدم و این همه را از دست نمی دادم. ای کاش…

گرچه آن روزهای خوب گذشت و دلم برای یک بازی‌گوشیِ که تو با دیدنش بیایی و مرا در آغوش بگیری خیلی تنگ شده‌است؛ اما می‌خواهم حرف اصلی‌ام را بگویم و آن این‌که: حالا شانه‌هایت بیشتر از گذشته برایم غرور می‌آفریند و بودنت ستون محکمی برای ایستادن در این دنیاست، قلبم به بزرگی تو امیدوار شده‌است و از این جهت بزرگی را به خوبی حس می‌کند. پدر آن قدر با نگاه‌های پرقوتت انس گرفته‌ام که می‌توانم بلندترین قله‌ی موفقیت را ببینم. دستان پر مهرت شانه‌هایم را قوی می‌کند تا از مشکلات گوناگون زندگی بدر رفته، خانه‌ی امید را برای پیشرفت آباد کنم. خیالم راحت است. راحت از اینکه می دانم که هیچ‌گاه دستم را رها نخواهی کرد و تنهایم نخواهی گذاشت. هیچ‌گاه به لحظه‌ی بی تو بودن فکر نخواهم کرد. من به تو عادت کردم و به تو نیاز دارم. تو یگانه قهرمان زندگی‌ام هستی. وجودت آرامش بخش‌ترین هستی جهان است، بودنت بهترین حس دنیاست و برخودار بودن از بودن تو بزرگ‌ترین نعمت زندگی است. به پاس همه‌ی زحمت‌هایت، دست‌های پرتوانت را می‌بوسم که همیشه بزرگ‌ترین حامی زندگی‌ام بوده‌است. عاشقانه دوستت دارم و به تو عشق می ورزم، پدر!

 


نظرات:

همیشه موفق باشید آینده سازان افغانستان

توسط: Qodrat Salmanzada

(حوت ۱۰, ۱۳۹۶)


با شروع داستان یاد دوران افتادم که من هم صنف هفتم درس می‌خواندم. نوشتن، زهنیت و طرز فکر اناهیتا ماندگار بیشتر از هر چیزی امیدوارم کرد. از خودم پرسیدم تو دوران که خورد بودی چی برایت نوشتی و چی قدر به خود و اطرافت فکر کردی جدا از مسأله آگاهانه یا ناآگاهانه، اما هچ یادداشتی دم دستم ندارم.
جمله ها کمی طولانی هست بعضی جاها، آرزوی موفقیت

توسط: Javid Diva

(حوت ۱۰, ۱۳۹۶)


خیلی عالی
قلمت سبز،قامتت رسا.

توسط: Hamed

(حوت ۱۰, ۱۳۹۶)


نوشته اناهيتا بهترين نوشته بود كه خواندم. واقعا عالي بود از هر نگاه، ارزوي موفقيت ميكنم برايت اناهيتاي عزيز.

توسط: بشير

(حوت ۱۱, ۱۳۹۶)


با سلام و تقدیم احترام
از دلسوزی،تلاش و کوشش بی نظیر شما در تعلیم و تربیت وانتقال معلومات و تجربیات ارزشمند شما درکناربرقراری رابطه صمیمی و دوستانه با دانش آموزان لیسه عالی معرفت و ایجاد فضایی دلنشین برای کسب علم ودانش ودرک شرایط دانش آموزان حقیقتآ فایل ستایش است.
اینجانب بر خودوظیفه میدانم از زحمات و خدمات ارزشمند شما استاد های گرامی گرانقدر تقدیر و تشکر نمایم.
از خداوند متعال سلامتی،موفقیت وشادمانی رابرایتان آروزو دارم.
اشرف علی: ازکشور سویس کاکای اناهیتا ماندگار

توسط: اشرف علی

(حوت ۱۲, ۱۳۹۶)


نظر شما چیست؟