فصل خوشبختی

فصل خوشبختی

گل حسن محمدی صنف دهم ب

۱۳ عقرب ۱۳۹۵

469 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

افغانی افغانی وارث ویرانی اواخر خزان بود،باد با صدای محزونی می وزید و برگهای زرد درخت چنار که در وسط قرارگاه نظامی بود به آهستگی به زمین می نشستند،هوا سرد و دلگیر بود، یک دسته مرغان آواره بسوی نامعلومی بال میزدند. و صابر در حالیکه لباس سربازی به تن داشت در گوشه از محوطه قرارگاه نظامی با چشمان سبز و تنگ خود بسوی آسمان خیره شده بود،به ابرهای بغض کرده مینگرست،چشمان صابر حکایت از یک دنیا درد می نمود، دردی که او در مدت سه سال سربازی در سینه خود حبس کرده بود و از میان همین دردها نفس می کشید. چنان عمیق نگاه میکرد که گویا میخواهد ابرها را بشکافد و در دل آسمان به پرواز بیاید؛مانند یک شاهین. مدت سه سال بود که او در این قرارگاه نظامی بحیث یک سرباز خدمت میکرد و بعد از جنگهای زیادی هنوز او زنده بود و نفس میکشید.گاه گاهی صابر آه سردی می کشید و شروع به آواز خواندن میکرد و اکثر اوقات یک آهنگ را زمزمه می نمود:

خسته از زجر زمانه بی وطن بی آشیانه

بی بهار و بی ترانه

ای پرستوی مهاجر در غروب بی نشانه

افغانی افغانی…

و ادامه اش را بلد نبود. او همچنان غرق در آواز خواندن بود که ناگهان صدای شلیک مسلسل فضا را پر کرد و صابر با عجله از جایش برخواست،کلاشینکوف اش را بدست گرفت تا به همسنگران خود بپیوندد. از هر سو مرمی و آتش می بارید،هول و وحشت همه جا را پر کرده بود، ناله و ضجه از هر سو بلند شده بود و همه سراسیمه از این سو به آن سو می دویدند و این آغاز فصل سیاه بیچاره گی بود.ساعت چهار و نیم بعد از ظهر جنگ موقتا پایان یافت و سربازان با تن های خسته روانه اتاق هایشان شدند تا لحظه ی بوی و دود باروت تنفس نکنند و چشمانشان رنگ خون را نبینند.صابر نیز به اتاقش رفت،به بسترش لمید اما خوابش نبرد.وقتی بیاد آورد که آتش جنگ چطور انسانها را می بلعد و کینه و نفرت به همراه می آورد، قلبش درد گرفت و بدنش مشتعل شد.صابر فکر میکرد که اگر انسانها به جنگ خاتمه ندهند جنگ به انسانها خاتمه خواهد داد و او از چنین زندگی پوچ و بی معنا خسته شده بود زیرا نمی خواست کسی را بنام دشمن بکشد که اصلا پیش از این اورا ندیده است و ضرری هم به او نرسانده است.اومیخواست بجای تفنگ گرفتن بسوی همنوع خود،لبخند نثارش کند و فکر میکرد که دنیا چقدر زیبا و دیدنی خواهد بود روزی که خبر از کشتار نباشد و خبرها همه خوش باشند تا با شنیدن آنها لبخند بر لبان انسانها نقش ببندد.صابر با چنین تصویرزیبای از جهان به خواب رفت تا شاید این رویاها در عالم خواب تحقق یابند.

زمستان فرا رسید و چند روز پی در پی برف بارید.بارش برف صابر را به دوران کودکی اش برد،زمانیکه او با دوستش رحیم آدمک برفی می ساخت و ساعت ها در آن سرمای زمستان هردو در کوچه های شهر پرسه می زدند و با لباس های تر به خانه بر میگشتند و در کنار بخاری چمباتمه می زدند….اما بعد لحظۀ او خود را در یک پادگان نظامی یافت که در حال گوش دادن به سخنان فرمانده بود و برای آنها خبر یک جنگ دیگر را آورده بود که چند روز بعد آغاز خواهد شود و این شاید آخرین جنگ با دشمن باشد و بعد از ختم این جنگ همه سربازان میتوانند به خانه هایشان برگردنند البته اگر زنده ماندند.برای سربازان این خبر هم شادی بخش و هم غم انگیز بود زیرا یک طرف رهایی از جنگ و آغاز فصل خوشی ها بود و طرف دیگر دستان بی رحم مرگ. صابر با شنیدن این خبر احساس عجیبی کرد و بدنش لرزید زیرا جنگ برای او یعنی پایان آرامش و او از سه سال بدینسو آرامش اش را از دست داده بود و به آرزوی خاموش شدن آتش جنگ میزیست، مانند پرنده ای که چشم به راه آزادی بر در قفس به انتظار می نشیند.جنگ در نیمه زمستان همان سال در گرفت و این بار تلفات زیادی بر آنها وارد گردید،تعدای زیادی از همسنگران صابر کشته شدند و یک مرمی به شانه چپ او نیز اصابت کرده بود.اما با این همه وقتی آنها خبر پیروزی را شنیدند،از خوشی زیاد گریه کردند نه برای اینکه در جنگ پیروز شده اند بلکه برای این که آنها بزودی تفنگ هایشان را به زمین میگذارند و صدای فیر و شیون را نمی شنوند و می توانند دوباره خانواده های خود راببینند و پرواز کبوتر ها را تماشا نمایند، با صدای بلند بخندند و ساعتها با هم برقصند.آن شب همگی به راحتی پلک روی هم گذاشتند وخوابیدند. صبح وقتی صابر از خواب برخواست از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و با تعجب دید که بهار رسیده است و در شاخه های درخت چنار وسط قرارگاه برگهای تازه به چشم می خورد.با عجله از اتاق بیرون شد و دید که هوا دیگر سرد و دلگیر نیست وپرنده ها با شور و شعف در آسمان نیلگون بال هایشان را بهم میزنند و خبری از صدای غم انگیز باد نیست بلکه باد در هوا با شادی می رقصد و عطر فصل خوشی به همراه خود آورده است.عطری که دود باروت را از فضا می زداید و همه را مست میکند و خاطره دوران سیاه جنگ را از یادها محو میکند.صابر از همانجا با صدای بلند فریاد زد و گفت: “بیایید که جشن بیگیریم؛فصل ناتمام خوشبختی ها رسیده است.”و همگی آن روز با خوشحالی وصف ناپذیری پایان جنگ را جشن گرفتند.


نظر شما چیست؟