معرفت؛ فصل شکفتن یک معلم

معرفت؛ فصل شکفتن یک معلم

علی مهدوی، عضو هیات داوران هفته‌نامه‌ی آیینه‌ی معرفت

۱۶ عقرب ۱۳۹۸

344 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

از «قم» تا «لیسه‌ی عالی معرفت» راهی دور و درازی را پیموده و فراز و فرودها و عروج و افول‌های بی‌شماری را شاهد بوده است. مسیری را که طی کرده، کندوکپرها و پیچ‌وخم‌های زیادی داشت. گذر از این جاده‌ی هولناک، همتی مردانه می‌خواست و او فارغ از تبیین مخرب «زن ضعیف است» با قامت رسا و همت استوار درین مغاک تیره‌روزی موفقانه راه پیمود و طی طریق کرد.

نخستین سال‌های دهه‌ی ۶۰ که افغانستان آبستن یک تحول بزرگ و ویران‌گر بود، خانواده‌ای از دوردست‌ترین نقطه‌های ولسوالی ورس ولایت بامیان بار سفر بست و راه مهاجرت در پیش گرفت تا چند صباحی به جای نعیق زاغ، صفیر بلبل نوازش‌گر گوش‌های شان باشند. به امید اندک آرامشی، ده و دیار آبایی شان را رها کرد. شهرهایی زیادی را درنوردید و در فرجام در شهر قمِ ایران رحیل اقامت گزید. قم شهری بود/ است کوچک، اما با معنویت. شهر کوچکی که بر جغرافیای بزرگ و وسیع اهل تشیّع سیطره و نفوذ دارد. بیشتر از دو سال از مهاجرت آن‌ها نگذشته بود که تولد اولین فرزند چشمان پدر و مادر را به نور جمالش روشن کرد. مطابق سنت حاکم بر جامعه‌ی آن زمان، نامش را «حمیده» گذاشتند. حمیده‌گک کوچک دو ساله شده بود که خانواده‌اش قم را نیز به قصد اصفهان ترک کرد.

به تازگی قلم تقدیر نخستین آیه‌های هستی را بر او تقریر می‌کرد که چشمش به روی یک حقیقت گشوده شد و دانست که او یک جرم نابخشودنی دارد: «افغونی». برای دیدن زشت‌ترین چهره‌ی دنیا و دیدن بدترین نوع برخوردها کافی‌ست که مهاجر باشی و آن هم مهاجر افغانی در کشور «جمهوری اسلامی ایران».

حمیده هر روز بزرگ‌تر می‌شد و دنیایش به تبع آن گسترده‌تر، اما بی‌رحم‌تر. حمیده به آرزوهایش قول رسیدن داده بود و اکنون نیز به این قول سخت وفادار است. او  زندگی را با «تولد» شروع نکرد، بلکه با «تحول» آغاز نمود. در انتظار ننشست تا «بزرگ» شود و آنگهی شروع کند، بلکه «شروع» کرد تا بزرگ شود.

اصفهان بزرگ‌ترین هدیه‌ای که به حمیده داد، این بود که درِ مکتب را به رویش گشود. وی دوره‌ی ابتداییه، متوسطه و لیسه را در همان شهر با شور و علاقه و توأم با موفقیت سپری نمود. دانش‌آموز صنف سوم بود که جزء سی‌ام قرآن کریم را حفظ کرد و عندلیب نغمه‌سرای زبان را بر گلبن «قُل‌هُوَالله» مترنم داشت. شامل شدن به مکتب، نشستن در کلاس‌های درسی، گوش فرادادن به صحبت‌های معلمان، خیززدن با هم‌سن و سالان در دهلیزهای مکتب جزء بهترین و به یادماندنی‌ترین خاطرات زندگی اوست. اصفهان به او اجازه‌ی مکتب رفتن داد، اما آرزوهایش را کشت، امیدهایش را در بند کشید و جهان آرمانی‌اش را ویران کرد. حمیده اما این‌جا متوقف نشد، به وطن برگشت و از فرصت و مجال اندکی که در اینجا مساعد شد، استفاده‌ی بهینه کرد. به افغانستان آمد تا برای دختران سرزمینش، برای آنانی که روح شان زخمی شده بودند و از نفس‌های شان خون می‌چکیدند، کمکی کرده باشد.

اشتیاق درس و تحصیل و آرزوی خدمت به مردم، که در عالم ذهن و خیالش تلنبار شده بود، قوه‌ی محرکی بود که همواره او را به تلاش و تقلا وا می‌داشت. برای مسکن‌گزیدن به آرمان شهر زندگی‌اش «لیسه‌ی عالی معرفت» را کانون تحقق رویاهایش یافت. در معرفت بود که ذوق درس و تحصیل بار دیگر در درونش گل کرد و در اوج مشکلات اقتصادی و معیشتی پایش را به دانشگاه کشاند.

در سال ۱۳۸۸ تحصیلات مقطع کارشناسی‌اش را در رشته‌ی اقتصاد در دانشگاه کاتب پی گرفت. در همان سال نخست، به عنوان اول نمره‌ی عمومی، از دانشگاه لوح تقدیر دریافت کرد و در سال اخیر(۱۳۹۱) نیز به عنوان اول نمره‌ی عمومی فراغت حاصل نمود. باز هم در این‌جا بسنده نکرد و تحصیلات مقطع کارشناسی ارشدش را نیز در دانشگاه کاتب در رشته‌ی اقتصاد توسعه به پیش برد.

مشکلات زندگی هیچ‌گاه نتوانسته است که قامت استوار او را خم کند. پرورش و مراقبت از دو طفل و رسیدگی به امور منزل نتوانست که عزم و اراده‌ی آهنین او را برای ادامه‌ی تحصیل خدشه‌دار کند. رنج‌های زیادی کشیده، اما رنج‌هایش را به تعبیر ویکتورفرانکل، نویسنده‌ی کتاب «انسان در جستجوی معنا»، معنادار ساخته است. رنج زمانی که معنادار شد، معنایی چون فداکاری و گذشت گرفت، دیگر آزاردهنده نیست. اینک او در کنار معاونت بورد ارزشیابی در معرفت، مصروف نوشتن پایان‌نامه‌ی تحصیلی دوره‌ی کارشناسی ارشدش است. از شفق داغ تا شام تاریک مصروف درس و کار است و خاک این راه را سرمه‌ی چشمانش می‌کند. آرزو دارد که روزی بتواند تحصیلات تکمیلی‌اش را به پایان برساند و مصدر خدمت به وطن و هم‌وطنانش گردد.

۱۳ سال کار در معرفت، برای خانم رضایی فرصت و مجال آن را داد که برای تحقق رویای بلند انسانی‌اش گام‌های بلند بردارد. او از معرفت درس زندگی آموخت، درس بودن، زیستن و نفس کشیدن. اینک خانم رضایی از دید استادانش یک دانشجوی پرتلاش، از منظر کارفرمایانش یک مأمور مسوولیت‌شناس و از نگاه فرزندانش یک مادر مهربان و بشاش است. «علی» و «زینب» دو فرزند دلبندش نیز در معرفت بال پرواز گشودند و به تعبیر داکتر سمیع حامد «قطره‌ای از رودبار فرداپیمای معرفت» شدند.

هرگاه حمیده دفتر قطور خاطراتش را می‌گشاید، آزاردهنده‌ترین تصویری که در روزن ذهن و خیالش تداعی می‌شود، دستان پینه‌بسته و ترک‌خورده‌ی پدرش است. او از این دستان حکایت تلخ و سوزناکی دارد. فرزند پدری‌ست که خود در کره‌ی خشت‌پزی کار می‌کرد و با دستان ترک‌خورده‌اش خرج تحصیل و درس و مکتب حمیده را فراهم می‌کرد و فرزند مادری‌ از عشیره‌ی اخلاص و تبار فداکاری است که خود قالین می‌بافت و با زدن ایلمک در صفحه‌ی قالین، گرهی از مشکل اقتصادی خانواده می‌گشود. حمیده از ترک‌های دستان مهربان پدرش به عنوان بزرگ‌ترین نشانه‌ی زحمت و سخت‌کوشی یاد می‌کند و آن را تکیه‌گاه مطمئین زندگی‌اش می‌داند. می‌گوید: «پدرم که در کره‌ی خشت‌پزی کار می‌کرد، شبا هنگام با دستان ترک‌بسته، اما با لبان به لبخند شکفته وارد خانه می‌شد. من هر بار که آبله و ترک دستانش را مشاهده می‌کردم، به مفهوم عشق و ایثار یک پدر پی می‌بردم».

علی مهدوی

 


نظر شما چیست؟