کافر نامسلمان

کافر نامسلمان

محدثه حسنی، دانش‌آموز کلاس هشتم الف

۲ سرطان ۱۳۹۸

315 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

مرد جوان هنوز نمی دانست قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد. او در حالی که به چوکی موتر لم داده بود، داشت آخرین خاطراتش را به یاد می آورد.از شب همه وسایلش را درون کیف کوچکی جا داده بود. وقتی از خواب بیدار شد، به ساعت نگاه کرد و دید دیر شده است. کیفش را گرفت و بعد ازاین که سفارش های مادرش را شنید، به سوی ایستگاه حرکت کرد و سوار موتر شد و به نامزدش که حالا مشتاقانه منتظر است تا او برسد دردنیای فکر وخیال خود غرق بود که موتروان به یک باره گی ایستاد. همه از این توقف ناگهانی تکان خوردند و نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است، تا اینکه با صدای گلوله یی که به سر موتروان شلیک شد به خود آمدند. همه هراسان شده بودند. زنان وکودکان چیغ می کشیدند ودست های شان را بر روی چشمان شان قرار می دادند، تا مبادا آنچه را که اتفاق می افتد را ببینند. مرد جوان تا به خود آمد دید در روی سرک نشسته وسه مرد که چهره های شان زیر دستارهایی که به سربسته بودند، محو شده بود و با اسلحه هایی به شانه به کنارش ایستاده اند. به زبان پشتو چیزی می گفتند که مرد جوان معنای شان را نمی فهمید تا این که یکی از آنها به فارسی پرسید: کارمند دولت هستی؟ مرد که فقط یک کارمند معمولی بود، جواب داد: نه! آنها قاه قاه خنده ای سر دادند و دیگری گفت: فکر کردی ما دیوانه ایم؟ فقط کارمند دولت دریشی می پوشد. مرد با خود فکر کرد این کدام قانون است که او تا حال نشنیده است آنها با اسلحه به جوان سیخونک می زدند و می گفتند که بگو برای چه کاری ترا فرستاده اند. مرد که نمی دانست آنها از چی حرف می زنند با صدای بلندی گفت: من یک کارگرم یک کارگر. وشاید آخرین حرفی بوده باشد که درآخرین لحظاتش گفته بود و آخرین کلماتی که از حلقش بیرون پریده بود هنوز حرفش به طور کامل تمام نشده بود که قطرات گرم خون را روی سینه اش حس کرد وآخرین چیزی که چشمانش قبل از اینکه روی هم بیفتد دید، تصویر وحشتناک از آدم های کشورش بود و آخرین صدایی که در گوشش طنین انداخت کافر نامسلمان بود.


نظرات:

درود بر تو خانم محدثه حسني كوچك ما!
درود بر تمام كسانيكه در شكوفايي استعداد شما نقش دارند، و چنين اشخاصي را به جامعه تحويل ميدهند!

بنويس عزيز برادر، تا ميتواني بنويس، اين مردم به نوشته هاي شما نياز دارند. با نوشته هايت انقلاب به پا كن؛ يك بيچر استو، داگلاس و يك كافكاي ديگر از سرزمين ما…
موفق باشيد
منتظر نوشته هاي بعدي ات هستيم

توسط: عيسي رستگار

(سرطان ۵, ۱۳۹۸)


نظر شما چیست؟