خودآگاهی

خودآگاهی

شیر حسین مرادی، یازدهم پسران

۲۰ ثور ۱۳۹۷

522 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

برداشتِ فرنگی از خودآگاهی «فهمِ خویشتنِ سیال» است. در این برداشت غربی‌ها خصوصا هیگل می‌گوید: تمامیِ موجودات و اشیا ترکیبی از «هستی» و «نیستی» می‌باشند، که همین ترکیب اتحادی باعث «شدن» می‌گردد و به‌نحوی «صیرورت» را بر جهان مادی حاکم می‌نماید. در این میان انسان وسیله‌ی «خودآگاهی» می‌تواند، شدن و صیرورت را در منِ خود، فهم و درک کند. قرائت فلاسفه‌ی مشرق زمین این‌گونه نیست. در برداشت و قرائت این‌ها این مفهوم خوب شکافته شده و هم‌چنین تعبیر رسا و تفسیر مانا از این مساله ارایه داده شده است.

این‌ها فیلسوفانی چون ابن سینا و ملاصدرا و کلا فلاسفه‌ی اسلامی و «رئالیسم» مسلک می‌گویند: خودآگاهی، علم/آگاهی «شی به ذات» است؛ یعنی ذات به‌گونه‌ای پیش خودش حاضر است؛ اما حضور معلوم در نزد عالم – البته عالم و معلوم و علم در این‌جا یکی‌ست – مبتنی بر «خودآگاهی» با «علم به غیر» و «آگاهی از اشیا خارجی» دچار تفاوت فاحش است. زمانی که انسان به غیر علم می‌یابد یا از اشیا و موجودات خارجی و غیری آگاهی حاصل می‌کند، علم و آگاهی در این‌جا بر اساس یک «تصویر» که در ذهن و یا ناحیه‌ای از نواحیِ وجود آدمی هست و انطباق غیر تردید با خارج از ذهن دارد، می‌باشد. در علم شی به ذات/آگاهیِ «من» به «من» این‌گونه نیست؛ یعنی «تصویر» در این نوع آگاهی نمی‌تواند؛ شرط واقع شود. پس، شرط آگاهیِ من به خودش/ ذات به خودش چیست؟

آگاهیِ انسان از خود هیچ‌گاه به نحو «صورت ذهنی»، «وجود ذهنی» و «علم حصولی» نیست؛ یعنی این‌ قسم نیست که جدایی و مفاصله میان «علم»، «معلوم» و «عالم» وجود داشته باشد. خودآگاهی، به نحو «علم حضوری» یا اصلا انشایی از «علم حضوری» است. زیرا علم یک شی به ذات خود، هیچ‌گاه به نحو علم حصولی میسر نیست، تنها با علم حضوری این امر ممکن می‌شود. در علم حضوری علم، معلوم و عالم یک چیز است و در میان شان «اتحاد» وجود دارد؛ یعنی در یک موجود «خودآگاه» نیاز به تعدد و جدایی علم، معلوم و عالم نمی‌باشد؛ این‌ها همه، به صورت واقعی در یکدیگر حل می‌شوند و حیثیت واحد به خود می‌گیرند. البته این نکته را باید توجه داشت که علم حصولی فرع بر علم حضوری است. اگر موجودی «خودآگاه» نباشد، نمی‌تواند «غیرآگاه» باشد. پس، شرط آگاهی «من» به خودش، علم حضوری و اتحاد علم و عالم و معلوم است.

به طور قطع، باید متوجه بود که همه‌ی موجودات «خودآگاه» نیستند، تنها موجودات «مجرد» خودآگاه استند و موجودات مادی «خودآگاهی» ندارند، یا به بیان دیگر، خودشان برای خودشان حضور ندارند که این موجودات تنها می‌توانند از طریق «طرد خصلت‌های عدمی» ـ چون ماده مسبوق به عدم است ـ به خودآگاهی برسند. که خصلت‌های عدمی اما تنها از راه «پرورش» و «تکامل» یافتن در طبیعت برای موجودات طبیعی میسر می‌شود.

البته موجودات خودآگاه، در خودآگاهی دچار تفاوت استند مثلا «علم به علم» یکی از تفاوت‌های است که کودکِ خودآگاه با آدم بزرگ‌سال خودآگاه دارد. کودک فقط به خودش علم حضوری دارد، یعنی همان‌طور که بزرگ‌سال منِ خود را می‌یابد، کودک نیز می‌یابد، تفاوت در این است که بزرگان این را که «من» خود را می‌داند نیز می‌داند و کودک اما این را نمی‌داند. یعنی انسان در علم حضوری حالت‌های مختلف دارد. برخی اوقات انسان می‌داند و می‌داند که می‌داند؛ بعضی وقت‌ها نمی‌داند و می‌داند که نمی‌داند و گاه‌گاهی نمی‌داند و نمی‌داند که نمی‌داند.

انسان‌های «خودآگاه» کسانی‌ست که نسبت به «خودآگاهی‌شان» «غیرآگاهی» دارند؛ یعنی می‌دانند که خودآگاه استند یا می‌دانند که «من» خود را دریافته‌اند. آنانی که داد از خودآگاهی می‌زنند به نظر من نباید آن‌قدرها شیفته‌ی داد و فریاد «خودآگاهی» باشند؛ چون هر موجودی «متکامل» و «متجرد» شده بی‌هیچ عامل خارجی‌ِ خودآگاه اند. به‌جای این باید روی دانستنِ این‌که «من می‌دانم» یا دانستن «خویشتن و منم را می‌دانم» کار کرد؛ زیرا این کمال است.

 

 


نظر شما چیست؟