برای خودم…

برای خودم…

طاهره صنف نهم ب

۳۱ جوزا ۱۳۹۵

449 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

اورش سخت اما دلپذیر، می‌دانم تاهنوز جهالتم را نقطه‌ها و سوالیه‌های نامعلوم پایان می‌دهد. تاهنوز میان سوال‌ها راهم را گم می‌کنم….

احساس یک     را دارم…… هر وقت کسی چیزی می‌پرسد جوابی میدهم؛ اما وقتی می‌پرسد توکیستی؟؟؟ مات و مبهوت می‌مانم که چه بگویم و بخدا نگاهم درهم میشکند. و بعدا در خودم فرو می‌روم و می‌گویم براستی من کیست…… و می‌دانم باید تجربه زندگی را بیاموزم. تجربه که از زندگی می‌آموزم با هیچ آموزشی دیگری قابل معاوضه نیست…..

دوباره غروب‌ها تکرار می‌شود. و من هم می‌شوم یک عادت و تاهنوز رد پایم روی دلهای سرد و تنها است. تاهنوز سایه‌های رفتنم همینجاست روی برگ پاییزی، ترنم باران و بوی خاک به مشمام می‌آید در آنطرفتر روی سنگ قبری یک زندگی خلاصه شده وروی آن اسم نوشته شده………….. او کی بود؟ چه کار کرد……؟؟؟ ودوباره سوالیه‌ها پشت سر هم می‌آید…………

باخود فکر می‌کنم روزی نام من هم روی یکی از همین سنگ‌ها خلاصه می‌شود……

و من هم روزی می شوم هم آغوش با خاک…. پس خوب است و باید بزرگترین کشف زندگی را بکنم که همانا کشف خود انسان است. بزرگترین اعتماد انسان به نفس خود اوست. پس باید به بزرگترین کشف دست بزنم من به خدایم ایمان دارم….

ومن می‌توانم!!

همین!!!

 


نظر شما چیست؟