عشق هم‌چون اکسیر

عشق هم‌چون اکسیر

شیر حسین مرادی دهم ج

۲۳ دلو ۱۳۹۶

388 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn

در طول تاریخ، فلاسفه و در مقابل عارفان از عشق تعریف‌های مختلف و متعدد ارایه داده‌اند که این تعارف منجر به یک سلسله اختلافات نظری در باره‌ی مساله‌ی عشق در میان مکاتب فلسفی و عرفانی شده‌است. چنان‌چه در تحقیق در مورد عشق مثلن ما به یک سری تقسیماتی که از سوی فلاسفه و عرفا پیرامون عشق صورت پذیرفته‌است برخورد می‌کنیم که این برخورد محققانه با تقسیمات عشق، حکایت وزین از اختلاف نظرها میان مکاتب فلسفی و عرفانی می‌باشد.

از میان فلاسفه: بوعلی سینا و شیخ نصیرالدین طوسی و صدر المتالهین (ملاصدرا)  قایل به دو نوع عشق می‌باشند و یا اصلن این فلاسفه عشق را به دو گونه تقسیم کرده‌اند: عشق‌های جسمانی که مبدا جسمانی و غایت جسمانی دارد، و عشق‌های روحانی که بر خلاف عشق‌های جسمانی، مبدا روحانی و غایت روحانی دارد. بوعلی سینا رساله‌ی مخصوصی در مورد «عشق» دارد و هم‌چنین ملاصدرا در کتاب اسفار در بخش الهیات، صفحه‌های زیادی برای تفسیر ماهیت عشق که “این حالت چیست؟” اختصاص داده‌است. این نظر بعضی از فلاسفه است که چنین باور از عشق دارند ولی مسلمن نظریات زیادی در باره عشق و ماهیت عشق وجود دارد که نیاز به تبیین آن است. بعضی ـ فلاسفه یا غیر فلاسفه فرق نمی‌کند ـ عشق را یک نوع «بیماری»٬ «ناخوشی» و «مرض» قلم‌داد کرده‌اند که این نظریه اکنون به دلیل غیر منطقی بودن خویش پیرو ندارد. برخی دیگر اما خود را از تقسیم‌بندیِ که بوعلی سینا و امثال‌اش در مساله‌ی عشق دچار آن شده بودند تبرئه کرده و عشق را یک نوع می‌دانند و آن همان عشق جنسی است که منشا‌اش غریزه است. فروید ـ که روان‌کاو است ـ بر این نظریه می‌باشد و عشق را حتی خیر را، فضیلت را، پرستش را و همه چیز را جنسی می‌داند. ویل دورانت نیز در کتاب «لذات فلسفه» بحثی که در باره‌ی عشق کرده است با اختلاف نظر اساسی، نظریه‌ی فروید را طرح کرده‌است. ویل دورانت می‌گوید: «حقیقت این است که عشق بعدها تغییر مسیر و تغییر جهت و حتی تغییر خصوصیت و تغییر کیفیت می‌دهد.» یعنی از حالت جنسی رهایی می‌یابد. بنابر این گفته، ویل دورانت اساس نظریه‌ی فروید را صحیح نمی‌داند.

ویلیام جیمز در کتاب «دین و روان» و راسل در کتاب « زنا شویی و اخلاق» به نحوی نظریه‌ی فلاسفه‌ی اسلامی در عشق را که افلاطون نیز در تبسیط آن دست باز داشته است -چنان‌چه «عشق افلاطونی» به اصطلاحْ شهره‌ی شهر است- تصدیق کرده‌اند. ویلیام جیمز می‌گوید: بر علاوه‌ی این‌که یک سلسله تمایلات در ما وجود دارد که ما را در طبیعت وابسته نموده است یک سلسله تمایلات دیگر نیز در ما وجود دارند که هیچ‌گاه با حساب‌های مادی و حساب‌های طبیعی جور در نمی‌آیند. وی می‌گوید در واقع همین تمایلات است که ما را به ماورای طبیعت وابسته و مربوط می‌کند. جیمز بر این باور است که حاکمان اسلامی توجیه و تفسیر کرده‌اند که این حالت فنایی که عاشق پیدا می‌کند در واقع مرحله‌ی تکامل اوست، این فنا و نیستی نیست؛ اگر معشوق واقعی‌اش همین شی مادی می‌بود، فنای عاشق در معشوق غیر قابل توجیه بود که چطور یک شی به سوی فنای خودش تمایل پیدا کند، مهر تایید و حتی تاکید می‌کوبد. راسل نیز در مقام تایید و حتی تقدیس نظریه‌ی حکمای اسلامی بر آمده و گفته است که: « ما امروزی‌ها حتی در عالم تصور نمی‌توانیم روحیه‌ای آن شاعرانی را که در اشعارشان از فنای خود سخن می‌راندند بی‌آنکه کوچک‌ترین التفاتی از محبوب بخواهند درک بکنیم.» یعنی این‌که ما در عشق‌های خویش عشق را وسیله‌ای برای وصال می‌دانیم، در حالی‌که در عشق‌های این شاعران عشق وسیله نبوده و خودش فی‌حد ذاته هدف به شمار می‌رفته است.

عشق از نظر غالب عرفا، اما مطلقن یک نوع می‌باشد. این‌ها نظریه‌ی فیلسوفان را که عشق را به دو نوع تقسیم می‌کنند رد می‌نمایند؛ ادعا دارند که معشوق‌های مجازی که مبدا و غایت شهوانی دارد هم، عشق حقیقی است. یعنی عاشق به دلیل این‌که در معشوق مجازی پرتوی از معشوق حقیقی (خدا) هست، وی را دوست می‌دارد ولو این‌که خودش از این پرتو غافل باشد. به عبار روشن‌تر عرفا محال می‌دانند که انسان غیر از خدا کسی دیگر را دوست داشته ‌باشد. این نظریه‌ی عرفا که دوست‌داشتن غیر خدا را محال می‌دانند گرچند با جمله‌ی عده‌ای از فقها مواجه است اما در عرفان جایگاه قابل ملاحظه‌ای دارد.

عشق٬ جذبه‌ی که اکسیر است:

در همه‌ی هستی قانون «جذب و دفع» یک قانون عمومی و کلی است. گرچند در دوره‌های باستان انسان‌ها به جاذبه‌ی عمومی هستی پی نبرده بودند و برخی از اشیا را سمبول آن می‌دانستند. مثلن: مقناطیس. هم‌چنین در باره‌ی زمین نظریاتی مطرح می‌کردند که زمین در وسط آسمان معلق است و جاذبه‌ها از هر طرف زمین را می‌کشد و چون کشش از هر طرف است زمین به هیچ طرف متمایل نشده، ایستاد شده‌است. بعضی بر عکس معتقد بودند که این جاذبه‌ها نیستند که زمین را می‌کشند بل‌که دافعه‌ها است که دفع می‌کنند. از این نظریات و اعتقاداتی که آن‌ها در باره‌ی «جاذبه و دافعه» داشته‌اند چنین استنباط می‌شود که قانون «جذب و دفع» همانند «اصل ارتفاع و امتناع نقیضین» در فلسفه، همواره حاکم ذهن بشر بوده‌است.

با قطع نظر از بی‌شمار جاذبه‌ها و دافعه‌ها که حتی حاکم در وجود کوچک‌ترین شی در جهان است، از نیروی جاذبِ مرموزی که در جهان انسان وجود دارد آن‌گونه که حتی گفته می‌توانیم انسان را از دیگر موجودات متمایز می‌سازد؛ یعنی از خاصیت نیرومند اکسیر جاذبی بنام عشق تحلیل می‌کنیم:

عشق٬ «چیزی است مافوق محبت». محبت به صورت عادی در آدمی وجود دارد ولی زمانی‌که عشق همانند گیاه «عشقة» که در فارسی مفاد «پیچک» را می‌رساند، خود را به دور انسان پیچید یعنی در آدمی بوجود آمد، آدمی را از حالت عادی ـ بر خلاف محبت عادی ـ خارج می‌سازد. عشق را می‌توان از جمله امتیازات آدمی بر دیگر حیوانات دانست، زیرا حالاتی که از سوی عشق بر بشر عرضه می‌شود، در دیگر حیوانات از ابتدا تا کنون مشاهده نشده است. محبت هیچ‌گاه به فنا نمی‌انجامد؛ اما یکی از لوازم عشق فنای عاشق در معشوق است. عاشق فکر می‌کند هرچه هست اوست؛ یعنی معشوق را برای خویش نمی‌خواهد، زیرا برای خویش خواستن مربوط به مقوله‌ی شهوت است، بل برای این‌‌که معشوق است می‌خواهد. بنابراین بیان، در عشق اصلن مساله‌ی وصال مطرح نیست. اگر مطرح بود این داستان که مربوط به  «لیلی و مجنون» است که حتی در کتاب‌های فلسفی نقل می‌شود، هیچ‌گاه ارزش مصداقی و مفهومی نمی‌یافت. می‌گویند: مجنون با این‌که از فراق لیلی در کویر جان‌کاه هجران می‌سوخت و لب‌های سرخِ عسلی اش از شدت تابش اشعه‌های سوزان تنهایی ترک بر می‌داشت و قهوه‌ی چشمان‌اش از فرط گریه‌های مداوم طعمه‌ی خاکستر وجودِ خاک می‌شد آن‌گونه که می‌توان وضعیت ناگوار مجنون را از لابه‌لای شعرها و غزل‌هایش درک کرد، روزی در بیابان لیلا آمد بالای سرش و او را صدا زد. مجنون سرش را از لای خاک‌های ریز بلند کرد گفت: کی هستی؟ گفت: منم لیلا، آمده‌ام سراغت. مجنون در جواب قاطعانه گفت: نه، برو: « لی غِنیً عَنْکِ بِـــعِشْــقِکِ» من به عشق تو خوشم و از خودت بیزارم. فنای عاشق در معشوق و عدم وصال در عشق از جمله خاصیت‌های جادویِ اکسیر عشق است؛ که «خواستن برای خویش» را قلب و مبدل به «خواستن برای او» می‌کند.

زیرا اکسیر به عقیده‌ی کیمیاگران خاصیت «قلب کردن» را دارد. کیمیاگران معتقد بودند که در عالم ماده ای وجود دارد بنام اکسیر که می‌تواند ماده‌ای را به ماده‌ی دیگر تبدیل کند. در جهان باستان تعداد بسیاری از تحصیل‌کرده‌ها به دنبال اکسیر که به آن «حجرالفلاسفه» نیز می‌گفتند می‌گشتند تا بوسیله‌ای آن بتوانند «فلزات پایه» را به طلا تبدیل نمایند. به گفته‌ی ویل دورانت « خون، مو، مدفوع، و مواد دیگر … مورد استفاده قرار می‌گرفت تا شاید آن اکسیر جادویی پیدا شود.» کیمیاگران در جستجوی اکسیر خاصی نیز بودند که توسط نوشیدن آن به جوانی جاودانی ببخشند، اما در این راه با این‌که آزمایش‌های بی‌پایان انجام دادند، متاسفانه وقت و استعدادهای زیادی را تلف کردند. شعرا این اصطلاح را در شعر استخدام کردند و گفتند که آن اکسیر واقعی که نیروی «تبدیل» و «قلب» را دارد محبت خصوصن عشق است. اکسیر را می‌گویند: «جوهری است گدازنده و آمیزنده و کامل‌کننده یعنی مس را طلا می‌کند.» شعرا به غلط مرز عشق و اکسیر را خلط نکرده‌اند، اتفاقن عشق نیز چنین است و خاصیت اکسیر را دارد. عشق، انسان را می‌گدازد و می‌آمیزد و کامل می‌کند؛ این خاصیتِ عشق است. عشق، ممکن است روحانی نباشد، جسمانی نباشد، بیماری نباشد، ستایش نباشد، عبادت نباشد، مقدس نباشد، هدف نباشد، بل‌که فقط اکسیر جادویی باشد که آدمی را قلب کرده و تغییر می‌دهد. عاشق در وادی عشق و در وجود معشوق گداخته می‌شود، ذوب می‌شود نابود می‌شود. عاشق در خلوت‌گاه عشق با وجود معشوق می‌آمیزد، معاشرت می‌کند و «یکی» می‌شود. عاشق در مسیر عشق با وجود معشوق انس می‌گیرد و کامل می‌شود. اکسیر عشق است که از بخیل بخشند، از ناشکیبا شکیبا، از خودخواه سخی، از خفته بیدار، از دربند آزاده، از قوای ادراکی قوای احساسی، از ذلت کرامت، از خلط‌ پاکی، از ناکامی کام‌یابی و از دشمنی دوستی بوجود می‌آورد. عشق اکسیری عظیم‌تر از ایمان، عقیده و دین است.

 

شیرحسین مرادی

دهم ج


نظر شما چیست؟