مادر در آیینه

مادر در آیینه

فرحناز سروری، فارغ 1397

۲ سرطان ۱۳۹۸

156 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

مادر، شانه در دست رو در روی آیینه ایستاده بود. چین های پیشانی را تماشا می کرد. چشمانش خسته و خیره گوشه ی آیینه نقش بسته بود. گاهی با انگشتانش روی چروک ها دست می کشید. انگار باورش نمی شد پیری سراغش را گرفته است. به بازکردن بافت موهایش شروع نمود. پلک هایش را روی هم گذاشت و چشمانش را بست. روی لایه ی چین های صورتش را قطره های مروارید اشک فرا گرفته بود. موهایش را از قید بافت ها رها ساخت. انگشتانش را لای موهایش رد و بدل می نمود و نوازشش می کرد. در حسرت این که هیچگاه دستی برای نوازش کردن موهایش دراز نشده بود. موهای فرفری که تازه از قید باز گشته بود را آهسته آهسته مرتب می نمود. چشمانش هنوز هم بسته بود. دانه های عرق روی صورتش موج می زد که خسته گی مادر را نشانی می کرد. آهی کشید. نمی دانم در دلش چه غوغایی بود. چادرش را پهن کرد و روی زانوهایش انداخت و شانه را برداشت و به برس کردن موهایش شروع نمود. ناگاه دستش پایین افتاد و نگاهش را دوباره روی آیینه گره زد. صورتش و چشمانش پژمرده تر شد. نگاه هایش خیره تر و آیینه را لمس می کرد. عقربه ی ساعت لحظه ای چرخید و مادر دست روی پیشانی اش کشید و تارهای سفید را دانه دانه می کشید و شمارید. تارهایی که روزگار بر گونه هایش زخم بسته بود. تماشای این همه برایش دردآورد بود. بعد از سکوت کوتاه، شانه را برداشت و چشمانش را بسته کرد. با سرعت شانه را از لای موهایش عبور می داد. دهنش تا اوج درگیر بود. درگیر سرنوشتی که بر شانه هایش زخم گذاشته بود. چه عطر لطیفی بر مشامم می رسید. همان گاه که برس را از لای موهایش رد می کرد. موهایش را به سرعت شاه کرد و به بافیدنش شروع نمود. انگار نمی خواست بازهم چشم به آیینه بدوزد. موهای بافیده شده اش، صورتش را ماه نشانی می کرد. تارهای موهایش که روی چادر ریخته بود را می چید و گرد ناخن هایش می پیچاند و گره می زد. مادر از جایش برخاست و چادرش را روی سرش انداخت و موهای قشنگش را پشت همان سایه ی سرد پنهان کرد.

آره، مادر یعنی همین. همین موجود پاک و مهربان که بدبختی و دردهایش را همچون موهایش پشت دل نازکش پنهان می کند و روی لب می خندد. همه ی دردهایی که روزگار بر گونه هایش می گذارد، به تنهایی روی دوشش می کشد.

درود بر تو ای موجود دوست داشتنی.


نظر شما چیست؟