مادر؛ تو خیلی خدایی!

مادر؛ تو خیلی خدایی!

 فرید احمدی، دانش‌آموز نهم الف

۲ سرطان ۱۳۹۸

192 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

به عنوان یک پسر شانزده ساله شاید من هیچ گاه نتوانم مادرم و یا هیچ زن یا دختری که روی این کره خاکی زنده گی می کند، آنطور که باید، درک کنم. به دلیل اینکه تنها نقطه مشترک بین من و مادرم یا هر زنی دیگر این است که هردو هم ذاتیم و هردو انسانیم.. نه بیشتر از این! اگر از من خواسته می شد که برای پدر یا پسر مقاله بنویسم، برایم حداقل راحت تر بود؛ چون من با یک پسر یا پدرم خیلی نکات مشترک داریم که می شود ساعت در مورد آن نوشت یا در مورد آن حرف زد. ولی چنین موضوعی برای من خیلی سخت است. پس  برای اینکه بتوانم درکم از زنده گی یک مادر را برای شما دوستان بیان کنم، پس باید تصورم و برداشتم را هم به صورت منطقی و هم به صورت احساسی از زنده گی یک مادر را بنویسم. هرچند که نمی توانم خودم جای هیچ مادری قرار دهم، پس من فقط گرمای این آتش سوزان را از راهی دور برای شما به وصف گرفته و برایتان تعریف می کنم:

جالب است که بدانیم تمام انسان های روی زمین به مادر شان عاشقانه عشق می ورزند و او را دوست دارند، از معمولی ترین انسانها تا مشهور ترین انسانها- از اسکندر مقدونی تا آدولف هیتلر، ناپلیون و محسن نامجو و ناشناس و خیلی انسانهای دیگر… همه عاشقانه مادر شان را دوست می داشته و این الهه احساس را عاشقانه  می پرستیده و به پایش قربانی ها می کردند، شاید بهترین مثال برای اینکار نیچه یی باشد که خدا را انکار میکرد و با او سر دشمنی داشت و می گفت که خدا مرده است، ولی  او هیچ گاه نگفت که مادرش مرده و یا مادرش را انکار نکرد. بلکه او را عاشقانه دوست می داشت و به او احترام داشت و جالبتر از همه اینکه رابطه این اشخاص، چه معمولی و چه مشهور،  با مادرشان در بهترین سطح ممکن قرار داشته، مثلاً فریدی میرکوری، آوازخوان راک؛ با پدرش چندان سر سازش نداشت، ولی با مادرش چرا؛ مادرش را دوست داشت و به او احترام داشت و او را در آغوش می گرفت و پیشانی اش را می بوسید.  همینطور شما دوستان که امروز اینجا نشسته اید، اگر بگویم که تک تک تان بعد از خدا مادر تان را می پرستید، دروغ نگفته ام! به نظر من پرستش فقط این نیست که ما چند بار کمر مان را خم و راست کنیم یا چند کلمه عربی را به زبان بیاوریم، نه، پرستش فقط این   نیست؛ وقتی شما روی مادر تان اعتماد کرده و عمیق ترین راز های تان را با او در میان میگذارید، وقتی به اسم  او کلمه “جان” را اضافه می کنید، وقتی با او در کارهای خانه یا بیرون کمک می کنید، وقتی به حرفش گوش می دهید و وقتی در نبودش خود را تنها احساس می کنید، وقتی در نبودش گریه می کنید، وقتی در نبودش افسرده هستید، وقتی در روی کوچه بی توجه به هرکسی و از عمق قلب او را در آغوش گرفته وگونه اش را می بوسید، وقتی حاضرید برایش زنده گی تان را اعطا کنید و وقتی از عمق دل و از روی یک محبت و عشق خالص او را در آغوش می گیرید، گونه هایش را بوسیده و برایش یک دسته گل سرخ از باغ دل تان به وی اعطا کرده و می گویید؛  مادر جان، روزت مبارک! به نظرم این پرستش است. می دانم که همانطور که گاهی همه ی ما تجربه ی شانه خالی کردن از دعا و ثنا را برخود روا  می داریم، پرستش مادر مان را نیز گاهی فراموش می کنیم و وقتی پشیمان می شویم که دیگر عبادت قضا شده، ولی مادران ما همیشه چون خدا بخشنده بوده اند و همیشه ما را دوست داشته اند. هر وقتی او را پرستش کنیم برایش فرقی ندارد، ولی او با جان و دل دوست مان را دارد،. مادر، چه میتوانم بگویم؛ ما اگر در وصف خدا خود را ضعیف احساس می کنیم، من در وصف مادر، خود را خیلی کوچک و ضعیف احساس می کنم؛ برایم خدایم، مادرم هست، چونکه، خدا فقط ما را آفریده، ولی آن کسی با تشویق هایش، دلسوزی هایش، نوازش هایش، لالایی هایش، بوسه هایش، دعاهایش و حتی شیرش به  این آفرینش، به یک مشت خاک ضعیف زنده گی و معنا می بخشد، مادر است. این مادر است که همه وقت برایتان می سوزد، این مادر است که با غم های دوران کودکی، نوجوانی و جوانی تان می سوزد و می سازد.این مادر است تا کمی ناوقت به خانه می رسید، نصف گوشتش آب می شود (اصطلاحی عامیانه که بیشتر مادران استفاده می کنند)، این مادر است که با اینکه خودش بیسواد است، ولی دوست ندارد شما بیستواد باشید و همه چیزش را در راه آموزش شما صرف می کند.اگر گاهی با شما قهر می کند و یا سیلی نثار تان می کند، باور کنید در خلوت خودش؛ بر خودش صدها بار لعنت فرستاده و از کرده اش پشیمان می شود.  دوستان اگر با مادرتان قهرید، آشتی کنید… اگر روز یک بار بغلش می کنید… روز صدبار بغلش کنید و اگر دوستش دارید… بیشتر دوستش بدارید، بیشتر او را خوشحال نگه دارید، آزرده اش نسازید،چون  کسی چه می داند، شاید فردایی نباشد یا بهتر از او کسی دیگر و کسی بهتر پیدا نشود، پس بهتر است از او غافل نشویم.

جالب است که بدانید، اولین عضوی که در جسم یک جنین چند ماهه برای اولین بار شکل می گیرد، قلب است. ولی چرا قلب، چرا مثلاً مغز اول بوجود نمی آید؟ من به دلایل بیولوژیکی-علمی این موضوع کاری ندارم، بلکه می خواهم بگویم که؛ ببینید، امروزه ما باور داریم که احساسات انسانها از قلب آنها ناشی میشود؛ و این احساسات هست که از انسان، انسان می سازد. پس توجه کنید که وقتی ما حتی در بطن مادر هستیم ، از همانجا قرار است که با متولد شدن مان انسان باشیم و انسانی رفتار کنیم و قلبی را که از مادرمان به ارث می بریم؛ قلبی پرکار و پر از احساسات باشد. تا حداقل بتواند مادر را درک کنید و یا شاید به این دلیل که ما در طول زنده گی مان؛ بیشتر از مادیت، ما نیاز به معنویت داریم، بیشتر از نفرت ما به عشق و علاقه نیاز داریم، بیشتر از سرکوب شدن یا سرکوب کردن، ما نیاز داریم تا نوازش کنیم یا نوازش شویم، بیشتر از یک ربات ما به یک هم ذات و یک انسان نیاز داریم، بیشتر از محرومیت ، ما نیاز به توجه داریم و بالاخره بیشتر از زانو زدن در مقابل سکوت خانمان سوز تکنالوژی، ما نیاز داریم تا بیشتر دور هم بخندیم، همدردی کنیم و مهمتر از همه بیشتر عشق ورزیده و احساس مان را به کار اندازیم و بیشتر حس کنیم تا اینکه بیشتر فکر کنیم وحس میکنم منبع تمام اینها مادر است، مادران ما ممکن است نفهمند که دو تقسیم دو چند می شود یا مثلاً هندسه فضا-زمان چیست و چگونه ترسیم می شود؛ ولی من این را خوب می فهمم که آنها دقیقاً می دانند احساسات چیست، انسانیت چیست، درد چیست، برادری چیست؟ خواهر داشتن چه معنا می دهد، شما برایش چه معنایی دارید و خیلی چیزهای دیگر- برای همین است که من باور دارم اگر انشتین نابغه فزیک بود، مادران نوابغ و معلمان احساسات و عشق ورزیدن انسانها هستند، امروزه روبات سازان می توانند که هوش مصنوعی را اختراع کنند؛ ولی آنها دنبال چیز دیگری اند؛ احساسات و عواطف. آنها تلاش دارند تا با خلق احساسات و عواطف در روباتها، آنها را بیشتر انسانی جلوه دهند. ولی فکر کنم برای یک تکه آهن هیچ سودی ندارد که چه از مرگ آدمی دل آهنی اش به تپش بیاید یا نیاید. ولی ما احساسات و عواطف را به معنای واقعی کلمه از مادران مان به ارث می بریم و درست می دانیم که چه وقت بگریم و چه وقت بخندیم و چه وقت احساسات مختلف را در جاهای مختلف به نمایش بگذاریم و اینجاست که فکر می کنم که مادران به این جنین چند ماهه فقط خون ، غذا و دی.ان. ای انتقال نمی دهند تا فقط جنین را بزرگ کنند و یک انسان از آن در بیاورند؛ شاید روی هر یک از کرویات سرخ یا سفید خون مادر که به جنین و با آن قلب کوچولو انتقال پیدا می کند؛ نوشته باشد که عشق بورز، دوست داشته باش،  آزاد باش، حس کن و انسان باش؛ و ما این پیام ها را گرفته و آن را بین خود و افرادی که دوست شان داریم تقسیم کرده و چیزی را شکل می دهیم به نام همدلی و دوستی که همان پایه ی یک خانواده، جامعه و کشور پر از عشق و انسانیت است، و بالاخره با تقسیم کردن این عشق و احساسات یک جهان پر از آدم های پر احساس را خواهیم داشت که می دانند آزادی چیست. این عشق مادری است که رابطه شما و مادرتان را نسبت به رابطه شما و پدرتان محکمتر جلوه می دهد، شما ممکن جرأت نکنید که با پدرتان رازی را در میان بگذارید یا از او تقاضای پول گزاف کنید؛ ولی با مادر چرا، بدون هیچ خجالت یا ترسی با او درد دل می کنید یا رازهایتان را در میان می گذارید یا میل دارید با او بیشتر وقت بگذرانید . پس دوستان، او را بیشتر دوست داشته باشید، بیشتر به او مهر بورزید؛ بیشتر خوشحالش نگه دارید، بیشتر او را پرستش کنید؛ چون باور کنید- ممکن است که حرفم حدیث نباشد- ولی فکر کنم اگر مادر مان را خوشحال نگهداریم، خدا هم آن بالا از ما خوشنود است و قاه قاه می خندد.

ولی چه بگویم که هرچی بگویم و باز هم از خوبی مادر بگویم، کم گفته ام. این را به این دلیل نمی گویم که امروز روز مادر است و من باید تا حدی می توانم از مادر توصیف کنم ولی در بقیه روز ها با او معمولی رفتار کنم. اینطوری نیست، بلکه چنین چیز در مادر هست، طول می کشد تا از شب نشینی هایش، از غمخواری هایش، از نوازش هایش، از شکایت هایش، از مراقبت هایش، از لالایی هایش، از چشمان خسته و خواب آلودش، از کمری خم شده و  مفاصل پردردش،  از زودباوری هایش، از خنده هایش، از گریه هایش، از چشم به راه ماندن هایش، از صدقات و دعاهایش، از موی سپیدش، از پوست چروکیده اش، از قطره قطره اشکش، از چشمان پیرش، از دل پردردش و از قلب پر از عشق و امیدش برایتان بگویم. باید اعتراف کنم که هرچه بگوییم کم گفته ایم، پس فقط می گویم:

مادر تو خیلی خدایی!

عمرت دراز و روزت مبارک!

عشق فقط یک کلام

“مادر” و دیگر والسلام

 


نظر شما چیست؟