ستاره‌ی رویاهایم

ستاره‌ی رویاهایم

زهره احمدی، پنج ج دختران

۲۵ عقرب ۱۳۹۸

313 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

از دوران کودکی تا حال به یک «ستاره» فکر می‌کنم. ستاره‌ای از جنس نور و رویا. از صنف اول تا پنجم در مکتب کار دستی می‌سازیم، هر باری که کار دستی می‌سازم دلم برای ساختن یک ستاره بیشتر می‌شود، کار دستی که حتی از طرف معلم مشخص می‌شد؛ ولی من در پهلویش یک ستاره می‌ساختم، اما نمی‌توانستم ستاره‌ای بسازم که در ذهن‌ام داشتم و دارم. ستاره‌ای که خود نور بدهد، ستاره‌ی زیبای که درخشش داشته باشد. ستاره‌ی که به من چشمک بزند و فضای دلم را روشن کند. این ستاره فقط به خوابم می‌آید.

در یک شب مهتابی، در میان حویلی خانه‌ی خود قدم می‌زدم و بازی می‌کردم. چشمم به پنجره‌ی اتاقم که باز بود، افتاد. احساس کردم درون اتاق چیزی هست، چیزی از جنس نور و روشنایی، چیزی شبیه یک ستاره، چیزی که احساس کردم در خواب دیدم. با حس ترس و امید به سوی اتاق دویدم، در را باز کردم که نوری داشت. آن نور چشمانم را آزار می‌داد، نور برق نبود، نور لامپ شرکت برشنا هم نبود. نوری از جنس امید و روشنایی دنیای کودکانه‌ی من بود. چشمانم را بستم، احساس کردم نور خیره شد کم‌کم چشمم را باز کردم که از او فقط یک شکل با روشنایی باقی مانده است، خواستم برای مادرم بگویم که من آن چیزی را که در خواب دیدم، در بیداری می‌بینم. نا گهان دیدم که او فریاد می‌زند، از دوری می‌گفت. گفتم چه شده؟ گفت مریضم، دلتنگم و دلم می‌خواهد بروم. گفتم چرا؟ گفت من از آسمان دورم و دلتنگ پرواز به آسمانم. نور آن‌قدر ضعیف شد که می‌توانستم بروم نزدیکش با دستانم بر دارم. از روی اتاق برداشتم و پنجره را باز کردم و با خدا حافظی به سوی آسمان رهنمایی کردم. او پرواز کرد کمی که بالا رفت برایم لبخند زد و رقص کنان به آسمان رفت. می‌خواستم بروم در حضور همه بگویم که من او را دیدم و آزاد کردم که کسی صدا زد و از خواب بیدارم کرد. من در میان حویلی بازی نمی‌کردم من به خواب بازی می‌کردم که او آمده بود. بعد از این که بیدار شدم فهمیدم که درد دوری از دل‌دار چه سخت است. در آخر به این نتیجه رسیدم که ستاره برای آسمان ساخته شده و ماهی برای دریا و آدمی برای مهربانی.

زهره احمدی، پنج ج دختران

 


نظر شما چیست؟