احساس می‌کنم؛ نقطه سر خط

احساس می‌کنم؛ نقطه سر خط

علی‌سینا شریفی، دانش‌آموز یازدهم الف

۲ سرطان ۱۳۹۸

257 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

واژه‌های دیوانه

…احساس می‌کنم دنیا جای تاریکی است. از نخستین ثانیه‌هایی که از تو «وجود» شکل می‌گیرد و جنین‌ات می‌نامند، چیزی را نمی‌بینی. همه جا تاریک و کوچک به نظر می‌رسد و هیچ چیزی به چشم‌ات نمی‌خورد. شروع به دست و پا زدن می‌کنی. به نحوی تقلی برای آزادی. نه! آزادی واژه‌ی مناسبی نیست. تو تقلی می‌کنی برای رهایی. رهایی از تاریکی محض مکانی که نمی‌دانی کجاست. از یک زندان. نه برای این کار از تو پرسیده‌اند و نه خود را برای آمدنت تکلیف داده‌اند. صرفاً به زور از تو یک مترسک ساخته‌اند. بعدتر می‌گویم تو چرا یک «مترسک» هستی.

تو بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شوی. قلدرتر می‌شوی و از کیسه کله‌معلق‌زده می‌پری بیرون. البته یک همنوع‌ات را هم کلی زجر می‌دهی. او دریچه‌ای می‌شود که خودت را از آن تاریکی محض و مخوف برهانی. جایی شبیه زندان است. البته خوبی‌اش این است که آب و نانت را هم به موقع می‌دهند؛ ولی آن بیرون دنیای دیگر‌ی است. سال‌ها قبل، در کتابی خوانده بودم که «صبح وجود»ش می‌گویند. صبح وجود یعنی آماده باش که زیر خاک می‌روی. اما قبل از آن کلی کار داری که باید به سر برسانی. اولین کار این است که باید یک چک محکم بخوری تا فغانت به آسمان برسد. اسمش را گریه گذاشته‌اند. همین که به اصطلاح گریه کردی، «زنده»ای. یک انسان کوچک زنده.

مشکل درست از همین جا شروع می‌شود… به مجردی که به دنیا پا گذاشتی، صبحانه‌ی عمرت را اغلب اوقات می‌دهند. می‌ماند نهار و شام که خودت باید زحمتش را بکشی. البته اغلب اوقات به معنی همیشه نیست. بعضاً سرت کلاه می‌گذارند و دبه می‌کنند. آخر مجبور می‌شوی خودت شکم‌ات را سیر کنی. عمر یعنی چند بار بی حساب و کتاب، بی مزد و دست‌رنج دور خورشید مثل رقاصه‌های خرابات کابل یا دربار اکبرشاه مغل چرخیده‌ای تا قلبت گرفته و زیر خاک دفن‌ات کرده‌اند؟… هوتل پنج ستاره نیست که لامذهب! ببخشید! قصدم اهانت به مذهب نیست. منظورم این است که دنیا مذهب ندارد. این تویی که مذهب مثل تعویذ بلاگردان دور گردنت آویزان است. مذهب یعنی یا همان‌طور که می‌گویند بکن یا برو به جهنم! می‌دانی چرا این‌طور می‌گویند؟ اول بگذار یک چیز را برایت روشن کنم؛ تو وارد یک جنگل مخوف شده‌ای؛ نه دنیا. فکر کن همه مار و کژدم و کفتار اند. جز آنانی که ترا در آمدن به این دنیا کمک کرده‌اند و یک جمعی که به آنها و بلااستثنا به تو نزدیک‌تراند و خودت هم کشفی کوچک و بی‌لاک هستی. دور و برت چیزی پیدا نمی‌کنی که ترا نجات بدهد. جز تعویذ بلاگردانی که به گردنت آویخته‌اند تا سبب نجاتت شود و یا به اصطلاح راه را برایت روشن کند که گاهی کار می‌کند و گاهی هم (از بد شانسی خودت یا خودش) کار نمی‌کند.

اکثر کسانی که آمده‌اند راه را اشتباه رفته اند و چون کسی از حق انتخاب چیزی نمی‌داند، مذهب را از خود در می‌آورند و مثل تیغ زیر گلوی همه می‌گذارند تا راهی که آنان رفته‌اند را بی چون و چرا، بی هم و غم بروند. در کل این یعنی «تاریخ». تاریخ مجموعه‌ای از خطاهای مکرر انسان‌ها است. برایت با عتاب می‌گویند: «مذهب یعنی از کدام سو باید بروی.» تو مجبوری از همان راه بروی. باید از همان راه بروی. نروی، در منجلاب گیر می‌مانی. این باور همه است. چون می‌ترسند. اگر از من بپرسی «بیخودی» می‌ترسند. دلیل‌اش را بعداً برایت می‌گویم. اما دلیل اینکه از آوان پیدایش، همیشه با امر و نهی سر و کله می‌زنید، این است که از خود چیزی ندارید. یعنی چیزی را نیافریده اید. اگر آفریده باشی، صرفاً یک آفریده‌ای که آفریننده‌ای مطلق العنان داری. اما وقتی آفریننده باشی، صرفاً یک آفریده‌ی آماده‌ برای فرمانبرداری نیستی. آفریننده‌ای هستی که آفریده‌ی خودت را نیز داری. منظورم «عشق» است. عشق طریقت دیگری است که ساخته‌ی دست تو است. جنینی که در درون تو بارور می‌شود. بذری از خاک تو می‌روید و اگر باغبان خوبی باشی و نگهداشتن بلد باشی، بذر را نهالی بارور می‌کنی که ثمره‌اش را خود خواهی گرفت.

عشق یعنی به جای گریه، تبسمی بر لبانت نقش ببندد. تبسم آفریده‌ی بشر است. دست تصنع بر هستی‌ات بکش. باور کن مثل اجدادت آتش را کشف خواهی کرد که راهت را روشن کند و جسمت را گرم. گریه از آب است. چشمانت را کور می‌کند. اما تبسم از آتش است. می‌دانی آن حرارتی که موقع لبخند زدن از مشامت به بیرون می‌جهد از آتش است؟ لبخند، نور است. شعله‌ور اش کن. چشمانت را روشن می‌کند و می‌توانی آنچه را ندیده‌ای، ببینی و راهی را که نیافته‌ای بیابی و بروی.

می‌دانی چرا این همه می‌ترسند؟ می‌ترسند چون نمی‌دانند بعدش چه می‌شود. میان عدم و وجود، از ریسمان بقا محکم گرفته‌اند. ظاهراً می‌دانند بقایی در کار نیست. اما باز هم با پافشاری مذبوحانه‌‌ای وجاهت این توهم را برای خود معنی می‌کنند. نوعی تسلی خاطر است. (الکی!) همه می‌دانیم هر طلوعی، زوالی دارد و هر هستیی روزی به نیستی خواهد گروید. بقای ابدیی وجود ندارد. وقتی می‌گفتم بیخودی می‌ترسند به همین دلیل بود. یعنی اول از خود چیزی ندارند. بعد چون چیزی برای نجات خویش ندارند، در کوره‌راه‌ها کورمال کورمال دور خود می‌چرخند ولی به پیش نمی‌روند. درست مثل دایره‌ی عمر که از همان نقطه که آغاز می‌شود، به همان نقطه واپس می‌انجامد. پیش‌تر مترسکی خواندمت که به زور بر این زمین معلق‌ات گذاشته‌اند. مترسک را بر سر زمین می‌گذارند تا دیگر موجودات از او بترسند و پیش نیایند. تو یک مترسکی. همه مترسک هستند. همه از یکدیگر می‌ترسند. این را از زمانی فهمیدم که کودک بودم. آدم‌ها به هر چیزی که بخواهی پناه میبرند الا یکدیگر. به موسیقی، به گل‌های داخل گلدان، به کسب و کار، به حیوانات، به سیگار و هزار جور چیز دیگر پناه می‌برند اما سال‌ها است که از هم گریزانند. این خیلی کام آدم را تلخ می‌کند. تنها به دنیا می‌آیی، تنها زندگی می‌کنی و تنها از دنیا می‌روی. می‌چسبی به روزمرگی و بیچارگی. چاره‌ای جز انجام آن غلط‌هایی که، معذرت می‌خواهم، کارهای تکراری که گذشتگانت انجام می‌دادند، نداری. این را می‌گویم چون خیلی ادا در بیار هستیم. چرا کسی از این مدار مزخرف عمر خارج نمی‌شود؟ پاسخش ساده است. چون عرضه ندارند. آدم عمل نیستند!

حال آمدیم سر اصل مطلب؛ الگوی زندگی من. یکبار به همین عبارت کوتاه دقت کن: «الگو»یِ «زندگی»ِ «من». زندگیِ من. الگویِ زندگیِ من. وقتی زندگی از «من» باشد، الگویش کیست؟ من! خود من. درست است که در طول زندگی، از هر چه می‌بینیم، چیزی به خاطر می‌سپاریم که کمک‌مان کند. اما در زندگی الگویی جز خود نداریم. این یک اصل است در زندگی کسانی که می‌خواهند راه خودشان را بروند. این تعداد آدم‌ها را جماعت پس می‌زنند. حتی به تمسخر می‌گیرند. چون مثل شان فکر نمی‌کنند. چون مثل دیگران نیستند. ادای دیگران را در آوردن، تاریخ است. از مدار خارج نشدن، فرمول‌های کلیشه‌ای فزیک و الجبر است. اما یافتن راه در این تاریکی محض، رهانیدن خود از این زندان مخوف،  عشق است. آری! عشق. عشق مصنوعی است. اما آفریده‌‌ی خود تو است. تو مجبور نیستی راهی را که به اشتباه رفته‌اند، بروی. آتشی بر می‌افروزی و با کوله‌بارت این سفر را ادامه می‌دهی. ماندنی در کار نیست. می‌آیی که بروی. فکر کن به دنیا آمدنت توهمی است خطرناک و بیماریی است لاعلاج که بدان مبتلا شده‌ای. مرگ هم تنها راه رهایی از این رنج است. تا به دریچه‌ی مرگ خودت را برسانی هفت خوان رستم را بایستی بگذارنی و چاره‌ی کار عشق است. آتشی که شعله‌اش از نیش زهرآګین کژدم و مار نگاهت می‌کند و نورش راهت را می‌نمایاند و گرمایش از سردی و ایستایی نجاتت میدهد. وقتی به آنجا رسیدی، مطمین هستم پوزخندی می‌زنی و می‌نویسی: «پایان (اما با سه نقطه)»… و اما ادامه دارد…


نظرات:

عالی نوشتی سینای عزیز !

توسط: مهدیه یوسفی

(سرطان ۳, ۱۳۹۸)


نظر شما چیست؟