«پلورالیسم دینی»

«پلورالیسم دینی»

علی‌سینا شریفی، یازدهم الف پسرها

۱۷ سنبله ۱۳۹۸

227 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

انسان ملاک است نه دین!

عقل، سنجش‌گری است که راه‌های پر از صواب و خطا را طی می‌کند تا به درستی چیزی برسد یا آن را از دیگری تمیز دهد. عقل در انسان داوری می‌کند و بی‌درنگ وی را مسوول و پاسخگو می‌سازد. برداشت من از پلورالیسم یا تکثرگرایی دینی منوط به یافته‌های ذهن من است و هر آنچه عقل، این داور پر صواب و خطا، اما صادق که بیشک با وجدان من (دقیق‌ترین و عمیق‌ترین قوه برای آگاهی و تمیز دادن) رابطه‌ای تنگاتنگ دارد، حکم کند را تا روشنایی بیشتر می‌پذیرم. اما این پذیرش به معنی ایستایی نبوده و نیست. یعنی فهم پیشین انسان با فهم پسین او هم‌طراز نیست و هر لحظه امکان تحرک و انکشاف را چونان نطفه‌ای در رحم مادر یا بذری در درون خاک دارد.

پلورالیسم، گرایش داشتن به جمع، شمولیت، کثرت و… را معنی می‌دهد. در زبان پارسی دری معادل «Plural»، جمع و معادل «Ism»، گرایش فکری است. همه می‌دانیم که مفاهیم حوزه‌ی ‌ِعلوم انسانی اغلباً از تعریفی واحد و جامع برخوردار نیستند و این سبب اختلاف و بعضی اوقات، موجب انطباق در فهم مفاهیم شده است. بنابراین به صورت اجمالی می‌توان گفت که پلورالیسم، به تفاوت‌ها و اختلافات احترام گذاشتن است. در اصل، نه به تفاوت‌ها و اختلافات، بلکه به انسان و انسانیت احترام گذاشتن است. از این رو، در پلورالیسم، کرامت انسانی از دیگر مباحث برجسته‌تر و پررنگ‌تر می‌نماید.

در نخستین کلام که مقدمه‌ای باشد برای تدقیق و تعمیق بیشتر بر مفهوم پلورالیسم دینی، حدود، مبانی و منظور از پلورالیسم دینی، بر تعریف کتاب از پلورالیسم، برای تفکیک دیدگاه خویش از آن، درنگی کوتاه می‌کنیم. کتاب، «پذیرش نظرات مختلف» و «حقانیت همه‌ی ادیان» را پلورالیسم دینی گفته است. اگرچه این تعریف، در جهان سوم، خصوصاً نزد مسلمانان به نحوی تعمیم یافته و برخی از دانشمندان حوزه‌ی الهیات و معارف دینی اعتقاد محکمی به آن دارند؛ اما من بنابر دلایلی نمی‌توانم آن را  به عنوان تعریفِ به‌جایِ پلورالیسم دینی با در نظرداشت جایگاهی که در حال حاضر داریم یا داشتیم، بپذیرم.

بحث پذیرش و حقانیت همه‌ی ادیان، به شکلی از اشکال نمی‌تواند تعریف درستی از این مقوله باشد. همه‌ی گرایشات فکری، منوط به شرایطی هستند که در بستر زمان تجلی می‌یابند. من فکر می‌کنم درست نیست که «پذیرش» را در اینجا استفاده کنیم. احساس می‌کنم تعریف کتاب و آنچه را که کوشش می‌کند به ما بیاموزاند، یک‌جانبه و در واقع تعریفی رادیکال است. ما هیچگاه نمی‌توانیم وجه تمایز میان دو چیز (ولو هر چه باشد) را پیدا کنیم؛ تا زمانی‌که با هر دو آشنا نشویم. وقتی از چیزی آگاهی درست و لازم نداریم، نمی‌توانیم آن را در ترازوی قیاس بگذاریم و قضاوت کنیم.

images

پذیرش، نه! احترام. حرمت نگهداشتن به معنی پذیرش نیست. پذیرش، منجر به ایستایی می‌شود و مستوجب فجایعی مانند باور هزاره‌ها پس از قتل عام‌شان توسط امیر عیدالرحمن و یا باور یهودی‌های اروپا در دوران جنگ جهانی دوم و اینکه آنها زاده شده اند تا به کوره‌های آدم پزی بروند و زنده زنده کباب شود. پذیرش، برقِ نورِ روشنایِ امید را از چشم آدمی می‌رباید و کساد و یاس را به بار می‌آورد. تا کنون به جمله‌ای مانند «اعتراف به شکست به مثابه‌ی پذیرش شکست نیست» برخورده‌اید؟ اگر آری، پس مطمئناً منظور از پذیرش را بهتر درک می‌کنید.

جهان به یک گونه نبوده، نیست و نخواهد بود. انواع، اقسام و گونه‌های متفاوت از هم و در انسان که می‌رسد، انسان‌های متفاوت با علایق و خواست‌های متفاوت و در بسا موارد، مختلف در اینجا معنی پیدا می‌کند. تفاوت، اساس آفرینش (انسان) است. هیچ انگشتی با انگشت دیگر برابر نیست. بگذارید از مثال‌هایی استفاده کنم که در فهم پلورالیسم و معنی آن ما را کمک می‌کنند. مثلاً تصور کنید در یکی از واحدهای آپارتمانی در یک شهرک زندگی می‌کنید و در همان منزل چهار همسایه هم دارید. سه همسایه‌تان مسیحی، یهودی و بودایی هستند. همسایه‌ی چهارمی، سنی است و شما هم از مسلمانان اهل تشیع. دست کم، دین شما را از هم متمایز می‌سازد و این یک تفاوت است. هر کدام مناسک و مراسم‌های خاص خود را دارید و جو حاکم و احکام دینی بر این حکم می‌کند که در این محیط مشترک، در مراسم‌های پیروان این سه چهار مذهب شرکت نکنید. این یکی تفاوت نه، که اختلاف است. شما به الوهیت و وحدانیت خدا معتقد هستید و چهار تن دیگر به تثلیث و حقانیت موسی و دیوار مقدس و مظاهر دنیوی خدا مانند بت و حتی در برخی از موارد، با مسلمان سنی هم دچار اختلاف هستید. حالا کار به جایی می‌کشد که با پذیرش این که اعتقادات‌تان دچار اختلاف (به تعبیر کتاب) است، تضاد و شکاف عمیقی میان شما و همسایه‌های‌تان به وجود می‌آید و بلافاصله به طعنه‌زدن، بی‌احترامی و قطع رابطه (دید و بازدید) می‌انجامد. فرض کنید فرزندان‌تان تمایل دارند با فرزندان همسایه‌های‌تان بازی کنند. سخن شما برای آنها چیست؟ آیا آنها را به پذیرش این اختلاف و این شکاف و فاصله‌ تشویق نمی‌کنید؟ اگر با سوال «چرا» بربخورید، چه پاسخی به فرزندان‌تان خواهید داد؟ حتماً خواهید گفت که بنابر اختلاف و شکافی (دین توجیه است. اعتقاد کلمه‌ی درست‌تری است که شکاف را معنی می‌کند) که «ما و آنها» را از هم جدا ساخته، ارتباط با آنها را ناممکن می‌سازد.

از زمانی که به ما درس دینیات داده اند، به صورت اجمالی و کلی، دین را نظامی برای زندگی یا راهی که انسان را به سوی کمال سوق می‌دهد، تعریف کرده اند که در اسلام، مجموعه‌ای از احکام، اخلاقیات و عرفان است. به هر صورت، دین، تسهیل‌دهنده‌ی زندگی انسان است. دینی را که زندگی انسان را دشوارتر و بدتر می‌سازد، بایستی با خدایگان و پیشوایانش در آتش افکند و سوزاند تا دست کم تاریکیی را روشن کند و جسم‌مان را گرم. چون دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد. از این لحاظ، دین ساخته و پرداخته‌ی بشر است. چیزی که اختراع بشر خوانده می‌شود. خدا، پتانسیل دین است. به نحوی می‌توان به مقناطیس دین (Magnet) تشبیه‌اش کرد. نقطه‌ای که به عنوان مبداء معرفی می‌شود و در ادیان متعدد و به عدد انسان‌ها برداشت‌های متفاوت و مختلفی از آن شده است. خواه ادیان توحیدی باشد یا ادیانی چون بودیسم، آتش‌پرستی، بت‌پرستی، بی‌خدایی و…

اگر از من بپرسید، می‌گویم انسان وقتی خواست سلطه‌اش را بر دیگر همنوعانش بقبولاند، با تمام هوش و ذکاوت خود، دین را ساخت. آخر انسان‌ها که به یک سطح نمی‌اندیشند و خیلی‌ها خاصیت میمون را دارند. یعنی در یادگیری و تقلید مهارت خاصی کسب کرده اند. ولی از قوه ابتکار خود اصلاً بهره‌ای نگرفته‌اند. خلاصه یکی که بیشتر و پیشتر از دیگران متوجه این می‌شود که دیگران را می‌توان اداره کرد (خوب یا بد، کاری نداریم)، به فکر این میفتد که چطور دیگران را رام خود کند. حد و حدودی را تعیین می‌کند و در حضور جمع از آن حرف می‌زند. انسان‌ها چون موجودات کنج‌کاو و پرسشگری هستند، می‌پرسند: «چرا؟ یا چه کسی گفته؟» برای پاسخ، از «خدا» به عنوان برهان یاد می‌کند. خدا در هستی، به میزانی از قدرت برخوردار است که می‌شود لایتناهی و نامحدود باشد و می‌شود اندک و محدود باشد. از چوب و سنگ گرفته تا آفتاب و ستارگان و حیوانات و انسان‌ها (فراعنه) و الله… همه برهان دین هستند. حالا کاری به این نداریم که کدام یک حق و کدام یک باطل است. صرفاً در شناخت دین که دین، ساخته و پرداخته‌ی ذهن پرسشگر و متفکر و مبتکر انسان است. ناگفته نماند که با گذشت زمان، انسان دین را بی‌درنگ تغییر می‌دهد. مثلاً آنچه مسیح می‌گفته، با آنچه پاپ می‌گوید کاملاً متفاوت است. تغییر البته می‌تواند مثبت باشد یا منفی. خدا حقیقت است ولی در تملک کسی نیست. دین در تملک انسان است. پس آنچه که انسان مالک آن باشد، دچار دگردیسی می‌شود. دین در باورهای اعتقادی انسان‌ها، دقیقاً همچون قانون‌های مدون در کشورهای قانونمندی چون ناوری و هنگری است. یعنی تا زمانی که قوانینی چون «کُد حمورابی» به میان نیامده بودند، دین حکم قانون را داشت و تا امروز، دین در بسیاری از کشورها حکم قانون را برای اداره‌ی یک مجموعه‌ای از انسان‌ها دارد.

از یک سو، گفتگو میان ادیان وجود ندارد. چون گفتمان و گفتگو استنتاج در پی دارد و از آنجا که پیرو هیچ دین و مذهبی حاضر به قبول دیگری نیست، هر کسی به کیش خود می‌ماند. یعنی وقتی هر دو طرف خود را حق به جانب حساب کنند، راهی جز جدا کردن راه نیست. عقل و وجدان انسانی، هر دو شاید بهترین و دقیق‌ترین تمیز دهنده میان حقانیت و باطل بودن ادیان و هر چیز دیگر در هستی باشند. چون اولی به مفاد و دومی به درست بودن (حق بودن) حکم می‌کند. با تکیه بر این پیش‌زمینه که انسان‌ها دین را (ولو اسمش تغییر نکند) به میل خود تغییر می‌دهند و دین، خود با باورهایی از جنس ایمان گره خورده است. می‌خواهم بگویم که حقانیت ادیان، عملاً به مرور زمان زیر سوال می‌رود. اسلام اگر کتابی باشد، محفوظ و مکتوب، با هزار پوشش زرین و ابریشمینِ روی طاق مانده و به صد دلیل حق؛ اما همین‌که عملاً از آن به نحو دیگری در راستای امیال ناپسند و درنده‌خوی انسان استفاده شد، دیگر حقانیتش زیر سوال رفته و پیروانش بایستی در صدد این باشند که خلاها را پر کنند و به اسلام و قرآن به عنوان حق، پاسخ حق بدهند. در دیگر ادیان نیز به همین مثابه. تلفیقی نمی‌کند. پس حقانیت یک دین، نظر به زمان و مکان دچار تغییر می‌شود و نسبی است. منظور من از حق، درست بودن است. من مطمئن هستم که به حقیقتی خواهیم رسید. انسان آنچه درست است را خواهد یافت…

پلورالیسم زمانی مطرح شد که پناهندگانی غیر مسیحی از جنگ فرار کرده و به اروپا پناه برده بودند. در میان این بیگانه‌ها و کافران، کسانی نیز وجود داشتند که خیر و نیکوکار بودند و از سوی یک کشیش کاتولیک «مسیحیان بی‌نام» نام گرفتند. پس از آن در سده‌های اخیر مفهوم پلورالیسم بر سر زبان‌ها آمد و در دانشگاه‌ها به موضوعی برای تفکر و بحث مبدل گشت. در واقع، پلورالسیم یک مفهوم وارداتی نیست. ما خیلی قبل‌تر از این‌ها با پلورالیسم آشنا بودیم. مثلاً در قلمرو کوشانی‌ها بودایی‌ها، برهمن‌ها و آتش‌پرستان همزمان زندگی می‌کردند. یا پس از آن در زمان محمد پیامبر اسلام، کتله‌های کوچک و بزرگ مسیحیان و یهودیان در کنار تازه مسلمان‌ها زندگی می‌کردند و مشکلات چشم‌گیری نداشتند. از این جا پی می‌بریم که پلورالیسم دینی را می‌توان در جامعه پیاده کرد. دین، باور است. اعتقاد است. طرز فکر است. کسی را نمی‌شود به خاطر طرز فکرش محبوس کرد یا گنهکار یا حتی او را مجرم دانست؛ البته تا زمانی که عمداً، عملاً ضرری به دیگری نرساند.

پلورالیسم، با در نظر داشت تفاوت‌ها و اختلافات، به معنی همزیستی مسالمت‌آمیز است. من فکر می‌کنم پلورالیسم، بیشتر جنبه‌ی اجتماعی-سیاسی دارد. چون دین، در طول تاریخ ابزاری برای سلطه‌ی سلاطین و فرمانروایی پادشاهان بوده و دلیلی برای جنگ‌های ویرانگر و خانمان سوز. جنگ‌های خونبار صلیبی، اشغال سرزمین‌هایی جنوبی و شرقی عربستان توسط مسلمان‌ها، حملات شاهان خراسانی و افغانی به هند، کشته‌شدن پنج میلیون یهودی به دستور هیتلر، اتحاد فلسطین، عراق و عربستان برای نابودی اسرائیل… همه و همه به خاطر دین به وقوع پیوسته اند. یعنی دین توجیهی برای خونخواری انسان بوده و دقیقاً یک سناریوی سیاسی است.

توده‌ها را نمی‌توان تحریک کرد یا نگاه داشت مگر به واسطه‌ی ارزشی چون دین، مذهب، نژاد، سمت و… این تنها راه سلطه بر مردم است. وقتی چنین شود، اول اختلاف و تضاد ایجاد می‌شود و متعاقباً جنگ‌های خونینی را در پی خواهد داشت. بحرانی که ناشی از این فاصله‌ها به وجود می‌آید، منبع درآمدی می‌شود برای خیلی‌ها. بحران، منبع تغذیه‌ی حلقاتی مغرض است. شاید شنیده باشید که «سیاست بن‌بست نمی‌شناسد» و اتفاقاً امروز ما و هر آنچه امروز داریم و یا فردا خواهیم داشت، به سیاست گره خورده است. اگر روابط افغانستان و پاکستان خراب شود، یک کودک بستنی فروش نمی‌تواند بستنی بفروشد و یا همه نمی‌توانند میوه‌ی وافر داشته باشند. حتی خیلی‌ها خانه‌های‌شان را به مقصد اروپا و یا کشورهایی که امن‌تر هستند، ترک می‌کنند. وقتی جنگ در گرفت، مولانا از بلخ و هرات به قونیه عزیمت کرد. سیک‌ها بخاطر گرایش مذهبی خود به افغانستان فرار کردند. همانطور که امروزه مسلمان‌ها از فرانسه به کشورهای دیگر پناه می‌برند.

دید سرشت‌گرایانه همواره آدم را به سردرگمی دچار کرده است و این می‌تواند عاملی برای دور شدن از مفهوم واقعی باشد. دید سرشت‌گرا با سرشت و ذات چیزی ور می‌رود حالانکه در مفاهیمی که به «جمع» بستگی دارند، نبایستی از این دید بیشتر کار گرفت. چون باعث فروپاشی و گسست می‌شود. در پلورالیسم دینی می‌بایست با دیدی ساختارگرا به آن نگریست تا پاسخی به گسست‌های اجتماعی باشد و با استفاده از آن روابط اجتماعی را به صورت سالم تنظیم کنیم. ما بایستی با مصداق‌ها بیشتر سر و کار داشته باشیم تا بتوانیم عملاً مسائل‌مان را حل کنیم. به عبارت دیگر، هر چیزی در مصداق خود دیده می‌شود. برای من اصل همزیستی مسالمت‌آمیز مطرح است. با توجه به تعریفی که از پلورالیسم داشتم می‌توانم بگویم که منظور من از همزیستی مسالمت‌آمیز، احترام به انسان و انسانیت است. کسی به گرایش فکری کسی نبایستی کاری داشته باشد؛ چون برجسته‌ترین وجه تمایز انسان‌ها طرز تفکرشان است. داستانی از موسی پیامبر خدا است که روزی در دشتی روانه بود. مردی را می‌بیند که دارد سنگ‌ریزه‌ها را می‌پرستد. موسی او را از این کار باز می‌دارد و چنان مردک مغموم و سردرگم در صحرا می‌ماند که خدا به موسی دستور می‌دهد تا برود و او را دوباره به همان شکل که خدا را می‌پرستید، ترغیب کند. خدا به موسی می‌گوید که او در کیش خود به من مومن‌تر بود تا به دین تو.

قبل از سخنان آخر، باید خاطر نشان کنم که پلورالیسم امروزه در جهان قریب به واقع وجود ندارد. به همین خاطر یک عده از دانشمندان مسلمان می‌گویند که چون غربی‌ها نمی‌توانند ما را تحمل کنند، با وارد کردن پلورالیسم در زندگی ما از ما می‌خواهند تا آنان را تحمل کنیم. حالانکه سوال اینجاست که آیا ما به راستی خویشتن را هم تحمل می‌کنیم یا خیر؟ البته که نه. فرقه‌های اهل تسنن و فرقه‌های اهل تشیع همدیگر را نمی‌توانند تحمل کنند. مثلاً جنگ‌هایی که در دروه‌ی صفویان با قندهاری‌ها در گرفت. پیروان مسیح در درون خود جنگ‌های خونینی به پا کردند که به تازگی ارتودوکس و پروتستان از کاتولیک جدا شد. به همین پیمانه در دیگر فرقه‌ها و مذاهب…

پلورالیسم یک بحث سیاسی است و نمی‌شود آن‌ را از سیاست و اجتماع جدا کرد. آدم‌ها بخاطر تعدد و اختلاف دین، مذهب، طرز فکر و نژاد از هم دور می‌شوند و در طول تاریخ شاهدیم که به همین دلیل انسان‌ها پشته پشته کشته شده‌اند. پلورالیسم می‌آید و دقیقاً به این سوال پاسخ می‌دهد. آیا جنگ و انفصال تنها راه حل است؟ پلورالیسم دقیقاً انگشت روی همین مساله می‌گذارد که اشتراک بهتر از انفصال است. نقطه‌ی اشتراک همه‌ی انسان «انسان بودن»شان است و این دلیلی می‌شود برای از میان رفتن جنگ. البته این تکثر مطمئناً حدودی دارد. پلورالیسم عیناً مانند آزادی یک مفهوم محدود است و از حدش نباید گذشت. در نتیجه، می‌توان گفت که پلورالیسم دینی در رابطه با ماهیت ادیان نیست. بلکه به مفهوم انسان و کرامت انسانی نزدیک‌تر است. من می‌توانم با یک هندو، مسیحی، یهودی، بت‌پرست و بی‌خدا یکجا زندگی کنم بدون اینکه باورم به اسلام سست شود.  چون دیگر دین برایم مساله نیست؛ بل، انسانیت و کرامت انسان برایم مطرح است. پلورالیسم از نگاه من همین جمله پایانی است: من به کیش خود می‌مانم و تو به دین خود. ولی فراموش نمی‌کنم که من هم انسانم و حق دارم خوب زندگی کنم. تو هم انسانی و حق خوب زندگی کردن را داری. پس بیا خوب زندگی کنیم.


نظر شما چیست؟