راز پنهان

راز پنهان

(نسیمه "رضایی" دانش‌آموز صنف ششم (ب

۸ جوزا ۱۳۹۵

769 بار


این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on Facebook0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on LinkedIn0Print this page

روزی با مریم و علیا که دوستانم هستند، بازی می‌کردم، اما ناگهانی مریم گم شد. من و علیا به جستجوی مریم مشغول شدیم. پس از جستجوی زیاد ناگهانی اتاق را دیدیم که نوشته بود«رازهای پنهان». من با دیدن این نوشته در سر دروازه آن تعجب کردم. آهسته آهسته به سوی دروازه اتاق رفته و خواستم که آن را بازکنم، اما دروازه آن قفل بود و باز نشد. با دوست‌ام رفتیم تا کلید آن را پیدا کنیم. زیاد جستجو کردیم و دنبال کلید گشتیم و کلید را نیافتیم.

در این زمان یکباره مریم پیدا شد و پرسید: شما اینجا چه می‌کنید؟

من وعلیا گفتیم که به دنبال کلید این دروازه می‍‌گشتیم تا آن را پیدا کنیم و «رازهای پنهان» را بدانیم.

مریم گفت: در باره چه حرف می‌زنید؟

من و علیا اتاق رازهای پنهان را به او نشان دادیم. مریم پس از نگاهی گفت که بیاید من شما را یک جای دیگر را نشان بدهم. ما نمی‌خواستیم از آنجا دور شویم، اما اصرار مریم سبب شد که همه باهم رفتیم. مریم جلوتر از ما حرکت کرد و ما را به اتاق برد  که در آن کلیدهای زیادی بود. همه ما یک یک بسته کلید را گرفته و بسوی اتاق رازهای پنهان حرکت کردیم. هر بسته کلید بیشتر از بیست کلید را در خود داشت. تمام این کلیدها را امتحان کردیم، اما موفق به باز کردن دروازه نشدیم. دوباره به اتاق کلیدها رفتیم و کلیدهای دیگر را نیز امتحان کردیم، اما موفق نشدیم. کم کم نا امید میشدیم که در گوشه‌ای اتاق کلیدها، کلیدی دیگری را یافتم و فریاد زدم که کلید را یافتم. مریم و علیا آمدند و دیدند که کلید زیبای طلایی در گوشه‌ای اتاق می‌درخشد.

کلید را گرفته دوباره به سوی اتاق رازهای پنهان رفتیم و همه خوشحال بودیم. با داخل کردن کلید در قفل این بار دروازه باز شد. همه بسوی هم حیران می‌دیدم و باور نمی‌کردیم که دروازه باز شده باشد. همه حیران شده بودیم. با داخل شدن در اتاق متوجه شدیم که چهار طرف اتاق همه ورق‌های زیبا و دیزاین شده نصب است.

تمام اتاق را دور زدیم و تمام نوشته و ورق‌ها را خواندیم، اما در تمام آن‌ها نوشته‌ی خوبی را پیدا نکردیم. بیشتر نوشته های کسانی بودند که آرزو کرده بودند، اما به آرزوهایشان نرسیدند. همه این آدم‌ها بدون اینکه به آرزوهایشان برسند، از این دنیا رفتند. پس از ختم خواندن نوشته‌ها به همدیگر نگاه کردیم و تعهد کردیم که ما تلاش کنیم و به آرزوهای خود برسیم.

 


نظر شما چیست؟